برچسب ها بـ ‘سفره’

یکی بود،یکی نبود

دوشنبه, 27 آگوست, 2018

یکی بود و یکی نبود
عشق بود نفرت نبود
خالی اگر سفره ها
عشق تو دل ها جاری بود
شب همه ماه بود و نور
دل ها همه سنگ صبور
سفره شد بها نه ای برای شادی و سرور
سادگی کو
عشق کجاست
سفره ما ای دوست بی ریا ست
ساده اگر سفره مون
عادت ما اون زمون
بوسه به دست پدر
شکر خدا بر زبون
سفره دل وا کنید
غصه رو پیدا کنید
عشق و صفا جای اون
توی دل ها جا کنید
سادگی کو
عشق کجاست
سفره ما ای دوست بی ریا ست

یکی بود ، یکی نبود

دوشنبه, 27 اکتبر, 2014

یکی بود و یکی نبود
عشق بود نفرت نبود
خالی اگر سفره ها
عشق تو دل ها جاری بود
شب همه ماه بود و نور
دل ها همه سنگ صبور
سفره شد بها نه ای برای شادی و سرور
سادگی کو
عشق کجاست
سفره ما ای دوست بی ریا ست
ساده اگر سفره مون
عادت ما اون زمون
بوسه به دست پدر
شکر خدا بر زبون
سفره دل وا کنید
غصه رو پیدا کنید
عشق و صفا جای اون
توی دل ها جا کنید
سادگی کو
عشق کجاست
سفره ما ای دوست بی ریا ست

عارفانه ها 49

یکشنبه, 22 سپتامبر, 2013

منصور حلاج عادت داشت برای جزامی ها غذا ببره.

یک روز ماه رمضان کمی غذا برایشان بود.ظهر بود و جزامی ها در حال غذا خوردن بودند.غذا که نه،ته منوده غذای دیگران که از داخل زباله ها پیدا کرده بودند.

جزامی ها به منصور بفرما می زنند.حلاج پای سفره اونها می نشینه.یکی از جزامی ها می پرسه:تو چطور از ما نمی ترسی؟دوستای تو چندششون می شه که حتی از کنار ما بگذرند،چه برسه به اینکه با ما همسفره هم بشند!

حلاج می گه:خوب اونها روزه هستند و برای همینه که از خونه درنمیاند و غذا هم نمی خورند.

جزامی باز می پرسه:پس تو که انقدر پارسا و عارفی چرا روزه نیستی؟

و حلاج می گه:امروز نشد روزه بگیرم دیگه!

چند لقمه ای با اونها غذا می خوره و با تشکر از اونها ترکشون می کنه.

موقع افطار،منصور در حالی که غذا به دهان می گذاشت،دعا کرد که خدا روزه اش را قبول نماید.

پرسیدند:موقع ظهر تو را در محله جزامی ها در حال غذا خوردن دیدیم.حالا دعای افطار می خوانی؟

گفت:روزه من برای خداست.او می دونه که من اون چند لقمه را از روی هوس و گناه نخوردم.

فکر می کنید از نظر خدا،دل بنده اش را می شکستم روزه ام باطل می شد یا با خوردن اون چند لقمه!؟

آقا جان،نمی آیی؟

یکشنبه, 23 ژوئن, 2013

 

شهر خالي جاده خالي کوچه خالي خانه خالي

 

جام خالي سفره خالي ساغر و پيمانه خالي

 

 

 

کوچ کردن دسته دسته آشنايانم ولي باز

 

باغ خالي باغچه خالي شاخه خالي لانه خالي

 

 

 

شهر ماتم جاده ماتم کوچه ماتم خانه ماتم

 

گريه ها شد جاي شادي ، شادي هر خانه ماتم

 

 

 

جمعه ماتم شنبه ماتم هفت روز هفته ماتم

 

کوک کردند مطربان هم سيم ماتم کوک ماتم

 

 

 

واي از دنيا که يار از يار مي ترسد

 

غنچه هاي تشنه از گلزار مي ترسد

 

عاشق از آوازه دلدار مي ترسد

 

پنجه ي خنياگران از تار مي ترسد

 

شه سوار از جاده هموار مي ترسد

 

اين طبيب از ديدن بيمار مي ترسد

 

 

 

ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

 

سالهاي انتظار بر من و تو بد گذشت

 

 

 

آشنا نا آشنا شد

 

تا بلي گفتم بلا شد

 

 

 

گريه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم

 

سنگ سنگ کلبه ي ويرانه را بر سر زدم

 

 

 

آب از آبي نجنبيد

 

خفته در خوابي نجنبيد

 

 

 

کوچ کردند دسته دسته آشنايان ، عندليبان

 

باغ خالي باغچه خالي شاخه خالي  لانه خالي

 

 

 

واي از قومي که با دشمن  همي سازد

 

آبرو در خدمت ظالم چه مي بازد

 

مطربان هم کوک کردند سازهاشان را به ظلم

 

دست ظالم را ببين بر ما چه مي تازد

 

اعدام کودکان در شهر و هر برزن

 

او به شلاق و به دارش وه چه مي نازد

 

 

 

چشمه ها خشکيد و دريا تشنگي  را دم گرفت

 

آسمان افسانه ي ما را به دست کم گرفت

 

 

 

جام ها جوشي ندارد ، عشق آغوشي ندارد

 

بر من و بر ناله هايم ، هيچکس گوشي ندارد

 

 

 

بازا تاکاروان رفته باز آيد

 

بازا تا دلبران ناز ناز آيد

 

بازا تا مطرب وآهنگ وساز آيد

 

پاگل افشانان نگار دلنواز آيد

 

بازا تا بر در حافظ سر اندازيم

 

گل بيفشانيم ومي در ساغر اندازيم

 َ

کوچه مردها 92

چهار شنبه, 12 دسامبر, 2012

اگر مردها هیئت داشتند و ماهی یک بار دور هم جمع می شدند،خانم ها هم با انداختن سفره هرازچندگاهی همین کار را می کردند.معمولا سفره را به نام”حضرت ابوالفضل”برپا می کردند اما برپا کردن به نام و نیت”حضرت فاطمه” نیز معمول بود.

برپا کننده این مراسم از یکی دو هفته قبل همسایه ها و افراد فامیل خود را دعوت می نمود و از یکی دوروز قبل هم تدارکات و وسایل این میهمانی را فراهم می نمود.

معمول بود که در سفره نان و پنیر و سبزی و خرما و حلوا بصورت با سلیقه ای بچینند،و به عنوان غذا نیز با آش یا فرنی یا غذایی به نام کاچی(نوعی فرنی قهوه ای رنگ یا چیزی بین فرنی و حلوا) از میهمانان پذیرایی می کردند.علاوه بر این ها در تکه های کوچک توری پارچه ای هم مقدار کمی نخود و کشمش و نقل و بادام وپسته می ریختند و سر پارچه را جمع می کردند و با نخ رنگی آنها را می بستند و به تعداد زیادی در سفره می گذاشتند که میهمانان به عنوان تبرک آنها را به خانه های خود می بردند تا سایر افراد خانواده هم از برکت این سفره برخوردار گردند.

مدتی بعد از اینکه همه خانم های دعوت شده در مراسم حاضر شده بودند و با حرارت در حال ردوبدل کردن آخرین اخبار و اتفاقات افتاده شده برای دیگران بودند و ما بچه ها هم همه جا می پلکیدیم و سرک می کشیدیم و بازی می کردیم،اعلام می کردند که: آقا تشریف آوردند.

در این لحظه خانم ها هجوم می بردند و چادرهای خود را از اینطرف و آنطرف برمی داشتند و به روی خود می کشیدند و به این ترتیب روحانی اجازه ورود پیدا می نمود.معمولا در بالای اتاق یک صندلی می گذاشتند و روی آن را با ملافه سفیدی می پوشاندند تا روحانی که معمولا پیرمردی از همان محله یا اطراف بود وارد شود و روی آن بنشیند.

همه ساکت و آرام می نشستند تا حاج آقا شروع به صحبت نماید،اما هنوز پنج دقیقه ای از صحبت های ایشان نگذشته بود که خانمها آرام آرام با یکدیگر مشغول صحبت می شدند و بعد از یک ربع چنان همهمه ای راه می افتاد که هرچه روحانی مجلس خانم ها را دعوت به سکوت و شنیدن بحث می کرد فایده نداشت و تنها زمانی دوباره کاملا ساکت می شدند که حاج آقا ذکر مصیبت را شروع می کرد.چه گریه ای می کردند و چقدر بر سینه خود می کوبیدند و این پایان کار روحانی بود.پاکتی حاوی چند تومان از طرف صاحبخانه تقدیمش می شد و ایشان مجلس را ترک می کرد.

حالا خانم ها می ماندند و یک دنیا خوردنی و یک دنیا حرف باقیمانده.نمی دانستند به کدام بپردازند اما نهایتا هردوکار را بخوبی پیش می بردندو بعد از یکی دو ساعتی چندتاچندتا مجلس را ترک می کردند و صاحبخانه با دو سه تن از نزدیکانش به نظافت خانه و شست و شوی ظروف و برگرداندن وضعیت به حالت همیشگی می پرداختند.

عارفانه ها(10)

چهار شنبه, 20 ژوئن, 2012

شبی سی و چند کس از درویشان و جوانمردان نزد ابوالحسن انطاکی جمع شدند و او را گرده ای نان بود،چنانکه پنج مرد را دشوار بس باشد.نان ها همه پاره کردند و چراغ بکشتند و بر سر سفره نشستند تا نان خورند و هر یکی دهان می جنبانید تا دیگران پندارند که همی خورد.

چون سفره برداشتند،نان بر حال خود بود و هیچ یک نخورده بود ند جهت ایثار به دیگران.

عبدالرزاق کاشانی

کوچه مردها(61)

چهار شنبه, 25 آوریل, 2012

در اینجا بد نیست کمی از رسومات و آداب حاکم بر محیط روستاهای بابل برایتان بگویم:

یکی از ابتدایی ترین موضوعاتی که یاد گرفتم این بود که در هر مجلسی که حضور پیدا می کردم ،باید با تک تک ساکنین آن مجلس جداگانه و به گرمی احوالپرسی نمایم.شیوه کار هم به این شکل است که بزرگترین فرد مجلس شروع می کرد به پرسیدن حال من و تک تک اعضای اصلی خانواده ام و بعد هم جملاتی مبنی بر خوش آمد گویی می گفت.وقتی احوالپرسی او تمام می شد ،من هم متقابلا باید احوالپرسی و اظهار خوشبختی از بودن نزد ایشان می کردم و چون این کار تمام می شد،با نفر بزرگتر بعدی عین همین فرایند را باید تکرار می کردیم تا آنجا که تمامی نفرات بزرگتر از من تمام می شدند و از اینجا به بعد من باید بعنوان بزرگتر باقیمانده مهمانان با نفرات کوچکتر از خودم یک به یک همین احوالپرسی ها را انجام می دادم!

بعد با نفر دوم خانواده همین فرایند را آغاز می کردند و بدون اغراق نیم ساعتی به همین منوال می گذشت.

در مرحله بعد توسط مهمانان از وضع کشاورزی آن سال سوالاتی در مورد فراوانی یا کمبود آب و محصول و …… پرسیده می شد که به دقت و تفصیل توسط صاحبخانه پاسخ داده می شد.

در تمامی این مدت سفره ای شامل ظروف عسل و نان سوخاری و نان های کوچک تنور پخت خانگی و چای پی در پی در میان اتاقی که افراد دورش نشسته بودند وجود داشت که تنها هنگام نهار دادن این سفره را جمع می کردند و سفره دیگری پهن می کردند.

از خصوصیات دیگر این محلها غذاهای محلی و خاص این مناطق است.

سیر سرکه،نازخاتون،کوکوی سبزی،ماست چکیده دلال زده،بادمجان و گوجه سرخ شده،ماست های محلی،سبزی های تازه و بسیار اشتها برانگیز از مزه های داخل سفره بودند و غذاهای اصلی هم معمولا کباب غاز،فسنجان غاز و اردک،مرغ بریان،ماهی سفید کباب شده یا سرخ شده،مرغ ترش،ران گوسفند بریان شده و……..بودند که همراه با برنج فراوان صرف می شد.عطر و طعم این غذا ها را هرگز در جای دیگری نمی توان یافت.

قبل از شروع غذا دختر بچه ای در حالی که ظرفی آب در یک دست و لگنی فلزی در دست دیگر و حوله ای دستباف محلی روی شانه اش داشت نزد یک یک مهمانان از بزرگ به کوچک می رفت و انها با آب دست خود را می شستند که آبهای حاصل در لگن زیر دست مهمان گرفته شده،می ریخت و بعد هم با حوله دست خود را خشک می کردند تا اگر بخواهند با دست غذا بخورند،مشکلی نداشته باشند و بعد از صرف غذا هم باز این کار تکرار می شد.

کوچه مردها(25)

یکشنبه, 6 نوامبر, 2011

خرید بعدی ما بعد از تلویزیون،یخچال بود.

یک یخچال ارج 14 فوت که فقط می توان بگویم پدرم آن را از روی کنجکاوی و عشق به فن آوری خرید به قیمت یکصد و پنجاه تومان! آخر در آن زمان که نیازی به چنین وسیله ای در آن محله نداشتیم. من هر روز حدود نیم کیلو گوشت می خریدم سی و پنج ریال و یک کیلو برنج ده ریال و مقداری سبزی و میوه که جمعا به زحمت می شدند بیست و پنج تا سی ریال و این مقدار مجموعا نهار و شام ما را تامین می کرد و تهیه کردن هرروزه این مقدار همیشه هم به راحتی مقدور بود و تازه و مقوی هم بودند.آب خوردن هم که در کوزه ها به وفور در دسترس بود و همیشه خنک!به یخ احتیاجی نبود و اصلا باب هم نبود.سر سفره هم آنقدر گرسنه بودیم که هرچه درون آن بود تا تمام نمی کردیم و همه را نمی خوردیم،امکان نداشت سفره را ترک کنیم!پس غذایی هم نمی ماند که برای بعد در یخچال بگذاریم.ذخیره کردن مواد غذایی هم کار بسیار ابلهانه و خنده داری در آن زمان به نظر می آمد و مایه دست گرفتن همسایگان و اهالی محله می شد!

پس طبیعی بود که این کالا در منزل ما معمولا بلا استفاده و خالی می ماند.تنها زمانی که آن را به برق می زدیم و روشنش می کردیم،زمان هایی بود که از روستای زادگاه مادرم در خوانسار ماست و پنیر و …. می آوردند و یا از شهر و روستای پدرم(بابل)برایمان گوجه سبز و مرکبات (پرتقال و نارنج و لیمو شیرین و نارنگی) می آوردند که قبل از یخچال دار شدن ،آن ها را در همان صندوق های خودش ،در پاگرد راه پله پشت بام می گذاشتیم و معمولا از روز سوم چهارم شروع می کردند به پوسیدن و مادرم مجبور می شد آن ها را به خورد ما بدهد که به این ترتیب همیشه در حال خوردن مرکبات پوسیده و ماست ترش شده بودیم اما پس از خرید یخچال از این بلیه نجات پیدا کردیم!تازه در این حال هم تا مدتها مادرم فکر می کرد هر بار که از خانه خارج می شود باید سیم برق یخچال را بکشد و پس از بازگشت دوباره روشنش کند!

این دستگاه هم برای ما موجود عجیب و غریبی بود و من هر روز چند بار درب یخچال را باز می کردم و با کنجکاوی به اجزا و قطعاتش خیره می شدم و سعی می کردم به هرشکلی شده بفهمم در داخلش چه می گذرد و فقط با فریاد مادرم که:بچه چرا انقدر در یخچال را باز می گذاری؟آن را می بستم و فرار می کردم،اما یک ماهی یکی از کارهایم همین بود.

در زمان هایی هم که از مرکبات و لبنیات خبری نبود ،مادرم از آن در حالی که خاموش بود بعنوان کمدی برای نگهداری سبزی های خشک و تنقلات و آجیل استفاده می کرد!