برچسب ها بـ ‘سفر’

تصویر نوشته 52

سه شنبه, 5 دسامبر, 2017

تنهایی

یکشنبه, 15 فوریه, 2015

میشه تنهایی بازی کرد
میشه تنهایی خندید
میشه تنهایی سفر کرد
ولی خیلی سخته “تنهایی”
تنهایی را تحمل کرد!!!!

خیلی بدهکاری!

شنبه, 11 اکتبر, 2014

خبر از بدهکاریت داری؟
بسیار است!
به اندازه تمام لحظاتی که تنها به تو می اندیشیدم
به اندازه همه شبهایی که چو می خوابیدم،تو در خوابم بودی
به اندازه همه دعاهایی که چون در سفر بودی
برای شاد بودن و برگشتنت ،کردم
به اندازه همه اشکهایی که در غم دوریت ریختم
بهتر است ادامه ندهم!
تا همین جا کافی است
آنقدر شد که هرگز نتوان جبران کرد!؟

در خدمتم……..

یکشنبه, 4 می, 2014

سلام

نزدیک دو ماه در خدمتتان نبودم،اما بسیار مشتاق این امر بودم.

به زودی مجددا روزانه در خدمتتان خواهم بود،اما این بار در چند روز اول تلاش می کنم تا آنچه از سفر دیدم و قابل نوشتن می دانم برایتان در چند قسمت بنویسم،پیش از انکه غول فراموشی همه را از ذهنم پاک نماید.

حال،فقط قصد ادب بود و عذر تقصیر بخاطر غیبت طولانی ام،اگرچه علتش خیر بود و دادمادی فرزندم.لطفا برای سعادت و خوشبختی این دو همراه جدید زندگی دعا بفرمایید.

من خدا را دارم

دوشنبه, 4 مارس, 2013

من خدا را دارم،

کوله بارم بر دوش،

سفری میباید ،

سفری بی همراه.

گم شدن تا ته تنهایی محض.

سازکم با من گفت:

هر کجا لرزیدی،

از سفر ترسیدی ،

تو بگو از ته دل

من خدا را دارم.

واگویه ها 44

سه شنبه, 12 فوریه, 2013

همه در تردیدیم

راه را از چاه نمی دانیم

چنان راه به تبلیغات دوست و دشمن داده ایم

که مجالی برای اندیشیدن خودمان نداریم

و تا چنین باشد

نمی توان تصمیم گرفت

هرلحظه یک اندیشه را درست می دانیم

آن که آخر همه شنیده ایم

باید هرجا هستیم،همانجا توقف کنیم

و ساعتی در درون خود سفر کنیم

باید خودمان را باور کنیم

سه رباعی از ایرج زبردست

دوشنبه, 10 دسامبر, 2012

1

 

شب توبه و صبحدم گناه دگري

گشتيم و نيافتيم راه دگري

از چاه به جاي آنكه بيرون آييم

كنديم درون چاه ، چاه دگري

 

 

2

 

بي خويش درون خويش كرديم سفر

از خويش نداشتيم يك لحظه خبر

نزديك تر از سايه به من بود كسي ؟

او راه دگر گرفت و من راه دگر

 

3

 

عالم ز وجود مبهمي مي ترسد

هر دم ز شبيخون غمي مي ترسد

ابليس همان روز ازل مي دانست

يك روز خدا از آدمي مي ترسد

عاشقانه ها(3)

یکشنبه, 22 آوریل, 2012

در این دنیا خبر و خیری نیست، جز محنت نیست این را باور کن. اینجا کاری نداریم. تلخ و شیرینش یکی است. غذا که می خوری همه رنگ و بویش چند لحظه است؟ تا در آن تصرف نکرده ای و به دهان نبرده ای. همه طعمش با همه دلپذیری چند لحظه است؟ تا از زبانت نگذشته است. بهترین خوشی این دنیا چیست؟ شاید فرزند. جز محنت و خون دل چه دارد. یک روز هم از تو جدا می شود و جز حسرت بر دلت نمی ماند. تازه همه اینها وقتی است که فرزند خوبی باشد. اگر ناهنجار باشد که واویلتاست. شاید ریاست. جز حمالی دیگران چیست؟ شاید مال و ثروت. جز خزانه داری و انبارداری دیگران چیست؟

در این دنیا خیر و خبری نیست. در این دنیا کاری نداریم. چشم اندازی برای تماشا ندارد. درنگ نکن. بار سفر بربند. در این دنیا اگر کاری هست همانا سفر الهی تست. دوستی با آن حقیقت مطلق و نزدیک شدن به اوست. دیر یا زود از همه هیجان ها از همه غصه ها از همه شادی ها می گذری. اگر دیده باشی اکثر آنها که سنی دارند دیگر اینجا را نمی بینند. نگاهشان جای دیگری است. انگار دیگر چیزی چشمشان را نمی گیرد. چه خوب است که تو امروز اینگونه نگاه کنی. منتظر نمان تا تو را بگذرانند که بگذری، خودت بگذر.

درین دنیا خبر و خیری نیست. وسیله ای است برای آزمون. آن را برای گرگان و روبهان بگذار. همان ها که برای هیچ دست به هر کاری می زنند، حتی اگر خون هم وطن و همسایه آنها باشد. لذت آن هم محنت و رنج است. یادش بخیر آن مرد ایمانی که رخت بربست و پیوسته می گفت لذت نیست رفع درد است. غذا خوردن رفع درد گرسنگی است، لذت حقیقی خوردن را زمانی درمی یابی که از آن خوردنی ها بخوری. لذت جنسی رفع درد است. لذت حقیقی لذتی پایدار است. این چه لذت خوردنی است که دل درد دارد. این چه لذت خوردنی است که پس از آن زحمت دفع دارد و وای اگر راه دفعش مسدود شود. خوردن آنست که همه لذت باشد، لذتی محض بی هیچ درد و دفعی و ذره ذره اش را با همه وجودت درک می کنی. این چه لذتی است که پس از آن پشت به هم می کنند. لذت آنست که همه روی کردن و در آغوش کشیدن است.

بگذار و بگذر. سفرت را آغاز کن. بگذر پیش از آنکه تو را بگذرانند.