برچسب ها بـ ‘سعید’

کوچه مردها(37)

یکشنبه, 18 دسامبر, 2011

مدتی بود که هرشب پدر و مادرم در مورد اینکه:این بچه خیلی بزرگ شده و دوروز دیگه باید بره مدرسه و هنوز ختنه نشده صحبت می کردند و مقصودشون از این بچه،من بودم!در این زمان من پنج ساله بودم.

معنی ختنه کردن را نمی دانستم و فکر نمی کردم چندان مهم باشد و به همین دلیل هم اصلا نگران نبودم.

یک روز صبح زود،دیدم دایی و زندایی و دو پسردایی من به خانه ما آمدند.خیلی خوشحال شدم.با سعید و حمید وقتی که در خیابان فروردین زندگی می کردیم (همه باهم در یک خانه اجاره ای)خیلی صمیمی و یکی بودیم.دقایقی بعد عمو و زن عمو و دخترعمو و پسر عموهای من هم وارد شدند،بیشتر خوشحال شدم.گفتم بچه ها امروز حسابی بازی می کنیم.یکی دوتا از بچه ها با خنده به من گفتند:چی می گی؟امروز قراره تو را ختنه کنند.

من هم گفتم :خوب باشه،بعدش بازی می کنیم!با تعجب نگاهم کردند و من هم کمی دلواپس شدم!

یک ساعتی نگذشته بود که خاله ها و پسر عموهای مادرم هم با خانواده هایشان آمدند و بعضی فامیل های دور و نزدیک دیگر.حسین آقا ،همسایه دیوار به دیوار با بعضی دیگر از همسایه ها هم با خانواده آمدند و کم کم دیگر در خانه آنقدر شلوغ شده بود که به سختی می شد بین مهمانها راه رفت.

حدود ده صبح بود که دکتر بهرامی ومرد تزریقاتی مطب او هم آمدند.حالا دیگر احساسش خطر اساسی می کردم.پس قضیه به آنها مربوط می شد،چون آنها که فامیل و آشنای ما نبودند!

مرا به طبقه بالا و به اتاقی بردند که درش قفل بود.مرد تزریقاتی باز هم مثل همیشه ظرف استیل آمپول شیشه ای را درآورد و پر از الکل کرد و کبریت را کشید و همه ظرف شعله ور شد.دکتر بهرامی هم اول با صابون و بعد هم با الکل دستهایش را شست و در حالی که باهم می گفتند و می خندیدند آمپول را به آرامی در تنم فرو کردند و این کار را دو سه بار تکرار کردند.خجالت می کشیدم که گریه کنم والا صدای گریه ام خانه را بر می داشت.به آرامی اشک می ریختم و بعد از چند دقیقه احساس کردم که جای آمپول کرخت و بی حس شده و در این موقع دکتر و دستیارش شروع به کار خود کردند و من هم چیز زیادی حس نمی کردم  و به دستور دکتر سرم را بلند نمی کردم تا ببینم چه می کنند!

بعد از حدود نیم ساعت ،دکتر و دستیارش محل عمل را پانسمان کردند و درب اتاق را باز کردند و پدر و مادرم وارد اتاق شدند و پدرم در حال تشکر از دکتر شد و مادرم بعد از اینکه حسابی صورتم را بوسید،دامنی ماکسی شکل که بالایش را کش کشیده بودند و رنگش سفید بود پایم کرد و حالی من کرد که باید یک هفته این دامن پای من باشد و حسابی باید مواظب باشم و زیاد تکان نخورم و ندوم.آرام آرام دردی در تنم داشت شروع می شد اما با ورود پسرعموی مادرم که با یک پیت فلزی در حال ضرب گرفتن بود و دست و رقص بقیه درد را فراموش کردم.همه مرا می بوسیدند و تبریک می گفتند و از دو تومان تا ده تومان به من پول می دادند.روی تشکی که خوابیده بودم ،در کنار سرم پر از اسکناس های رنگی شده بود.همه خوشحال بودند و شادی و خنده همه جا را پر کرده بود و من در حال درد و سوزش می دانستم که قهرمان امروز این جمع،منم!

متاسفانه پول های داده شده به من را که مرتب شده بودند و یک دسته شده بودند و زیر سرم و زیر متکا بود،ظاهرا یکی برای خودش بی اچازه برداشت.پدر و مادرم اینگونه می گفتند و من هم غصه ای نداشتم ،چون ارزش و معنی پول را نمی دانستم.از نظر من ارزش یک سکه دوریالی از همه آن کاغذها بیشتر بود!

بعد از یکی دو روز درد کشیدن و مرکوکوروم (داروی ضد عفونی کننده زخم که بصورت پودر خریداری می شد و وقتی که با آب ترکیبش می کردند رنگ خیلی سرخی به خود می گرفت که به این خاطر به آن “دوا گلی” هم می گفتند)زدن به محل زخم،دامن سفید من هم لکه های قرمزی به خود گرفت و در عین حال چنان حوصله ام سرآمده بود که هر طور بود مادرم را راضی کردم و به آرامی پا به بیرون خانه گذاشتم و بین دوستانم رفتم.همه دورم جمع شده بودند و با تعجب مرا نگاه می کردندو مسخره ام می کردند که:دختر شدی!حسابی از دعوا کردن و جست و خیز ترسانده ام بودند که اگر زیاد تکان بخوری زخمت سرباز می کند و بخیه ها پاره می شوند و دوباره باید ببریمت پیش دکتر و الا حالیشان می کردم که مسخره کردن من یعنی چه؟!

خلاصه اینکه در روزهای بعد هم بچه ها به این شکل تازه من عادت کرده بودند و هم من ترسم کمتر شده بود و تحرکم بیشتر و تا چشم بهم گذاشتم همه چیز تمام شده بود و من بازهم با زیرپیراهن رکابی و زیر شلواری پارچه ای با دیگر بچه ها در کوچه ها آتش می سوزاندیم.