برچسب ها بـ ‘سعدی’

ای صوفی سرگردان

دوشنبه, 27 ژانویه, 2020

ای صوفی سرگردان در بند نکونامی
تا درد نیاشامی،زین درد نیارامی
ملک صمدیت را، چه سود و زیان دارد
گر حافظ قرانی یا عابد اصنامی؟
زهدت به چه کار آید،گر رانده درگاهی؟
کفرت چه زیان دارد،گر نیک سرانجامی؟
بیچاره توفیقند،هم صالح و هم طالح
درمانده تقدیرند،هم عارف و هم عامی
جهدت نکند آزاد،ای صید که در بندی
سودت نکند پرواز،ای مرغ که در دامی
جامی چه بقا دارد،در رهگذر سنگی؟
دور فلک آن سنگست،ای خواجه تو آن جامی
این ملک خلل گیرد،گر خود ملک رومی
وین روز به شام آید،گر پادشه شامی
کام همه دنیارا،بر هیچ منه سعدی
چون با دگری باید،پرداخت به ناکامی
گر عاقل و هشیاری،وز دل خبری داری
تا آدمیت خوانند،ورنه کم از انعامی

از سعدی

دوشنبه, 20 می, 2019

ای صوفی سرگردان در بند نکونامی
تا درد نیاشامی،زین درد نیارامی
ملک صمدیت را، چه سود و زیان دارد
گر حافظ قرانی یا عابد اصنامی؟
زهدت به چه کار آید،گر رانده درگاهی؟
کفرت چه زیان دارد،گر نیک سرانجامی؟
بیچاره توفیقند،هم صالح و هم طالح
درمانده تقدیرند،هم عارف و هم عامی
جهدت نکند آزاد،ای صید که در بندی
سودت نکند پرواز،ای مرغ که در دامی
جامی چه بقا دارد،در رهگذر سنگی؟
دور فلک آن سنگست،ای خواجه تو آن جامی
این ملک خلل گیرد،گر خود ملک رومی
وین روز به شام آید،گر پادشه شامی
کام همه دنیارا،بر هیچ منه سعدی
چون با دگری باید،پرداخت به ناکامی
گر عاقل و هشیاری،وز دل خبری داری
تا آدمیت خوانند،ورنه کم از انعامی

از سعدی

دوشنبه, 3 دسامبر, 2018

ای صوفی سرگردان در بند نکونامی
تا درد نیاشامی،زین درد نیارامی
ملک صمدیت را، چه سود و زیان دارد
گر حافظ قرانی یا عابد اصنامی؟
زهدت به چه کار آید،گر رانده درگاهی؟
کفرت چه زیان دارد،گر نیک سرانجامی؟
بیچاره توفیقند،هم صالح و هم طالح
درمانده تقدیرند،هم عارف و هم عامی
جهدت نکند آزاد،ای صید که در بندی
سودت نکند پرواز،ای مرغ که در دامی
جامی چه بقا دارد،در رهگذر سنگی؟
دور فلک آن سنگست،ای خواجه تو آن جامی
این ملک خلل گیرد،گر خود ملک رومی
وین روز به شام آید،گر پادشه شامی
کام همه دنیارا،بر هیچ منه سعدی
چون با دگری باید،پرداخت به ناکامی
گر عاقل و هشیاری،وز دل خبری داری
تا آدمیت خوانند،ورنه کم از انعامی

بخشنده یا ساده لوح؟ 4

شنبه, 14 ژانویه, 2017

ماه پیش حوالی متروی شریعتی ،مردی در پیاده رو با من به گرمی سلام و علیک کرد.یکی از مشکلات من همین است که بسیاری مواقع افرادی که من آنها را به یاد نمی آورم با من به گرمی برخورد و محبت می کنم و من هم با شرمندگی از اینکه آنها را به یاد نمی آورم پاسخی محبت آمیز می دهم.
مرد به من گفت:منو یادت نمیاد؟من سعدی گچکار هستم.خونه شما را گچ کاری کردم.اگر گفتی کدوم خونه؟
گفتم:حتما منزل خیابان ولی عصر دیگه.
گفت :آفرین.خوبید انشالله؟هنوز بازنشست نشدی؟
گفتم:چرا.یک بار شدم حالا دور دوم کار را شروع کردیم.
گفت:کجا کار می کنید حالا؟
گفتم:همین دو تا کوچه پایین تر.
گفت: انگار که خدا شما را فرستاده ، من پدرم را آوردم اینجا بیمارستان ایران مهر بستری کنم.الان سی و هشت هزار تومان کم دارم.می توانی به من قرض بدهی و من فردا بیارم محل کار تقدیم کنم؟
در کیفم یک اسکناس تراول پنجاه هزار تومانی بود.تقدیمش کردو و او دوان دوان به سمت بیمارستان دوید و گفت فردا صبح میارم دفتر پس می دهم.
آدرس را از من نپرسید!یقین پیدا کردم که دوباره گوشم را بریدند.
از آن روز تا بحال دوباره بعد از سی سال احساس ساده لوحی می کنم!

غافلیم ز خود!

دوشنبه, 2 نوامبر, 2015

داغ دارم به دل ز نامرادی ها
ناله و آه، در شب زنده داری ها
از چه رو چنین غافل و تهی مغزیم
در بیابان ناتوانی و خرابی ها
ما زمانی، ملک اندیشه ها بودیم
زادگاه حافظ و بوعلی و بیرونی ها
کوروش ما چون پیامبری دادگر
زندگی داد به روم و آشوری ها
زنده یادی چو لیث صفاری
می دهد ندا به ما ز عیاری ها
سعدی و حافظ و میرطوس و مولانا
یاد ما می کنند مدام ز مردی ها
از چه رو شدیم ضعیف وبیچاره
در هماوردی و نبرد غربی ها ؟
او که بویی نبرده است ز آدمها
حکمت و عشق و هم نوایی ها
همتی ژرف باید به علم اندوزی
تا خورند غبطه اهل دنیا و مافیها
علم اندوزی و کار سخت پیوسته
می شود داروی رنج و بیماری ها

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 16

سه شنبه, 20 اکتبر, 2015

خواجه شیرازی در دنیای شاعرانه خود،در درجه اول پرستنده زیبایی است.همشهری نامدارش سعدی، این زیبایی را کلیدی برای همه اسرار و معضل های زندگی می دانست(اگر کلیدی برای آنها بتوان یافت) و او نیز چنین است.زیبایی در نظر او مترادف با خوبی هم هست،و همان است که انسان را به کمال نزدیک می کند،و اگر راه بیرون شدی از بن بست زندگی باشد،از طریق اوست.بدیهی است که زیبایی دو وجه دارد،یکی جسمانی و دیگری روحانی،و او از هیچیک از این دو درنمی گذرد،و فراموش نمی کند که از دروازه جسم به جانب روح می توان رفت.جسم،سکوی پروازی است برای رسیدن به جانب بالا.
از این رو،آن دسته از مفسران حافظ،که معشوق او را در عالم معنی جستجو کرده و شراب او را شراب غیبی دانسته اند،باید از این اشتباه سالخورده بیرون آیند،معشوق و شراب وی هردوگانه هستند.

شعری از این زیباتر سراغ دارید؟

دوشنبه, 17 آگوست, 2015

خوشتر از دوران عشق ایام نیست
بامداد عاشقان را شام نیست
مطربان رفتند و صوفی در سماع
عشق را آغاز هست انجام نیست
کام هر جوینده‌ای را آخریست
عارفان را منتهای کام نیست
از هزاران در یکی گیرد سماع
زانکه هر کس محرم پیغام نیست
آشنایان ره بدین معنی برند
در سرای خاص، بار عام نیست
تا نسوزد برنیاید بوی عود
پخته داند کاین سخن با خام نیست
هر کسی را نام معشوقی که هست
می‌برد، معشوق ما را نام نیست
سرو را با جمله زیبایی که هست
پیش اندام تو هیچ اندام نیست
مستی از من پرس و شور عاشقی
و آن کجا داند که درد آشام نیست
باد صبح و خاک شیراز آتشیست
هر که را در وی گرفت آرام نیست
خواب بی‌هنگامت از ره می‌برد
ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست
سعدیا چون بت شکستی خود مباش
خود پرستی کمتر از اصنام نیست

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 6

سه شنبه, 2 ژوئن, 2015

و اما سعدی معلم سخنگویی حافظ است.
اگر سعدی صد سال پیش از او نیامده بود،به دشواری می شد تصور کرد که حافظ اینگونه که هست پدید می آمد.آن شیرینی و لطف بیانی که در خواجه شیراز است،بوی آشنایی بلند پایه اش،سعدی را می دهد.حافظ از همه شاعران پیشین خود،از هریک به قدر ارزشش بهره برده است،ولی برخوردش با سعدی نوع دیگر است.با او هماورد و همپایه است،و می توان پنداشت که در همان شهر،وقتی دست به شاعری زد،غایت مقصودش آن بود که بر همان پله پابگذارد که شیخ اجل گذارده بود.با همه تفاوت مشرب،خصلت این دو در یک آبشخور به هم می رسند،و آن سرچشمه زیبایی است.هردو نگاهی عقاب وار برای شکار نهانی ترین جلوه های جمال دارند.