برچسب ها بـ ‘سزاوار’

خدا تنهاست!

شنبه, 19 ژانویه, 2019

دانستن،اعظم گناهان است و تنهایی اشد مجازات.
آنکه بیشتر می داند،سزاوارتر به تنهایی.
به سوگ بنشیند،آنکه فهمید.
بسوزاند درونش و شعله کشد وجودش،از زبانه های به بلندای سایه نارون تنهایی.

هر که او بیدارتر پر دردتر
هر که او آگاه تر رخ زردتر
همانا خداست تنهاترین تنهایان.
اما همین خدای تنها،از رگ گردن به شما نزدیکتر است.
خدای تنها،یار تنهایان است.
به دادش برسید!

مقالات 94

یکشنبه, 21 می, 2017

انسان و تنهاییش 16

درست یادم می آید چندین بار وقتی که می خواستم به فرزندانم اعتراف کنم که اشتباه فکر می کرده ام و یا در انجام کاری خطا کرده ام، همیشه می ترسیدم که آنها دیگر به من احترام نگذارند . اما تعجب کردم از اینکه می دیدم هر بار که به اشتباهی اعتراف می کردم، فرزندانم از اینکه خطای خود را پذیرفته ام خوشحالی می شدند و علاقه شان به من بیشتر می شد .آنها انسان بودن مرا بیشتر از کامل بودن من می پسندیدند و پدری با خصلت های انسانی می خواستند.
چند سال پیش دو پیرزن که هر دو از اعضای کنیسه ما بودند در یک هفته زمستانی از دنیا رفتند . یک روز بعدازظهر من به ملاقات خانواده های هر دو پیرزن رفتم .به اولین خانه که رسیدم پسر بزرگ آن مرحومه به من گفت:
-تقصیر من بود که ماردم مرد. من باید به او اصرار می کردم که به “فلوریدا” برود تا از این هوای سرد کشنده شهر ما خلاص شود. اگر او به این مسافرت رفته بود، الان زنده بود.
سعی کردم به او تسلی دهم و آرامش کنم. بعد به خانه دوم رفتم . پسر بزرگ متوفی با دیدن من گفت:
-احساس می کنم که تقصیر من است که ماردم از دنیا رفت. اگر به او اصرار نکرده بودم که به “فلوریدا” برود، او الان زنده بود. سفر طولانی با هواپیما و تغییر ناگهانی شرایط آب و هوا ، به او فشار آورد و همه اینها خارج از تحملش بود.  شاید اگر به آنجا نرفته بود ، الان زنده بود. ولی آیا اینها باید این قدر خود را گناهکار می دانستند؟ اگر مشخص شود که خطای ما بزرگ و سزاوار تحمل اتهام است لازم است که سرزنش و تنبیه شویم و خود را گناهکار بدانیم. مردی که به پیوند زناشویی خود متعهد نبوده و زنی که به همسر و خانواده اش خیانت می کند، باید خود را خطا کار بداند و احساس گناه کند . احساس گناه به عنوان محرکی برای تغییر رویه دادن، بسیار مفید و لازم است . اما اگر این احساس گناه به حدی باشد که زندگی انسان را فلج کند و او خود را را فردی بی ارزش و نالایق بداند . مخرب و بی فایده است.

عشق کجاست؟

دوشنبه, 13 آگوست, 2012

دلخوش عشق شما نیستم من ای اهل زمین

عشق را در آسمان قلب و روح من ببین

عشق من در ذهن و در جان من است

عشق من تنها خدای آسمان روشن است

عشق من یادش بود آرام دل ،

یاد او هر غصه ای را مرهم است

گر، به او دل خوش بدارم روز و شب

جان خسته کی فتد در تاب و تب ؟

گر سزاوار ره کویش شوم

فارغ از دنیا شده ، سویش روم

دل زقید بندها وا میشود

در بهشت اولینش باز ماوا میشود

مرغ دل تنها سبکبال و رها

رو بسوی عرش اعلا میشود

مشتی خاک

شنبه, 2 ژوئن, 2012

مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد
با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم
و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم و
گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم
و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم
 
 بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم
خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان
  
سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق،
تراشیده و بالابلند
  
  زندانی دیوار و سقف و مردم
فریفته ی پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد
مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند

 

هیچ کس به قدر من ناتوان نبود
آنها اما از من می  خواستند که زمین را حاصلخیز کنم
آسمان را پرباران می خواستند که  گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان
من اما هرگز نه چشمه ای  را جوشان کردم و نه گوسفندی  را شیرافشان
و نه هرگز زمین و آسمان  را حاصلخیز و پرباران
  
ستایش مردم اما فریبم داد
لذت تمجید، خون سیاهی  بود که در تن سنگی ام جاری می شد
هیچ کس  نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود
بتان در آغاز به خود و  به خیال دیگران می خندند
اما رفته رفته باور می  کنند که برترند
من نیز باور کرده بودم
 
تا آن روز که آن جوان  برومند به بتخانه آمد
پیشتر هم او را دیده  بودم
نامش ابراهیم بود  و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود
حضورش حقارتم را به رخ  می کشید
 
 
دیگران که بودند حقارت  خویش را تاب می آوردم
آن روز اما با هیچ کس  نبود
بتخانه خالی بود از  مردم
تنها او بود و تبری بر  دوش

ترسان بودم و توان ایستادم نداشتم 
 

ابراهیم نزدیکم آمد
و گفت وای بر تو، مگر تو آن  کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟
مگر ذره ذره خاک تو  نبود که از صبح تا غروب یا سبوح و یاقدوس می گفت؟ 
تو بزرگ بودی، چون خدا  را به بزرگی یاد می کردی 
چه شد که این همه کوچکی  را به جان خریدی؟
چه شد که میان خدا  وبندگانش، ایستادی؟
چه شد که در برابر  یگانگی خداوند قد علم کردی؟
چه چیز تو را این همه  در کفرت پابرجا و مصمم کرده است؟
چرا مجال دادی که مردم  تو را بفریبند و تو مردم را؟
وای بر تو و وای بر هر  آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند 
  
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد
من خود از شرم فرو  ریختم؛
غرورم شکست و کفری که  در من پیچیده بود، تکه تکه شد 
ابراهیم گفت: شکستن  ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان
و من توبه کردم
و بار دیگر ایمان آوردم  به خدایی که پاک است و شریکی ندارد
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت
اما مردم هرگز از پرستش  بتان دست برنخواهند دشت
مردم می توانند از هر  چیزی بتی بسازند، و
اگر چوبی نباشد که آن  را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند 
خیال خود را خواهند  تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید
  

و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛
کوچک تر از خویش
خدایی یافتنی، خدایی  ملموس و دیدنی
خدایی که بتوان بر آن  خدایی کرد
  
 
اما خدایی که مثل هیچ  کس و هیچ چیز نیس
خدایی که همه جا هست و  هیچ جا نیست
خدایی که نه دست کسی به  آن می رسد و نه در ذهن کسی  می گنجد
خدایی دشوار است؛ و این  مردم خدای آسان را دوست دارند

گفتم: ای ابراهیم!
مرا شکستی و رهانیدی
از آن خدای سهل ساختگی،
حالا تنها مشتی خاکم در  برابر دشواری خدا چه کنم؟
 
 
ابراهیم گفت: تو خاکی  مومنی و از این پس آموزگار مردم
شهر به شهر و کوه به  کوه و دشت به دشت برو
به یاد این مردم بیاور  که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست
و اگر روزی کسی  به قصه ات گوش داد
برایش بگو که چگونه  ستایش مردم
مغرورت کرد و چگونه  غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند
 
من گریستم و دست های  ابراهیم خیس اشک شد 
او مشتی از خاکم رابه  آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت

برگرفته از وبلاگ”کیمیای معرفت”

چارچرخه

شنبه, 7 ژانویه, 2012

در پشت چارچرخه فرسوده ای،کسی

خطی نوشته بود:

                                           من گشته ام ،نبود

                                              تو دیگر نگرد،

                                                   نیست

این آیینه ملال

در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت

چشمم برای این همه سرگشتگی،گریست

چون دوست در برابر خود می نشاندمش

تا عرصه بگوی و مگوی،می کشاندمش

                                           در جستجوی آب حیاتی؟

                                          در بی کران این ظلمات آیا؟

                                            در آرزوی رحم،عدالت؟

                                                   دنبال عشق؟

                                                      دوست؟

                                                  ما نیز گشته ایم

                                     ” و آن شیخ با چراغ همی گشت…..”

آیا تو نیز،

-چون او-

“انسانت آرزوست؟”

گر جسته ای،بمان

و اگر خواستی،بدان

ما را تمام لذت هستی

به جستجوست!

پویندگی تمامی معنای زندگی است

هرگز

                                                      “نگرد،نیست”

                                                  سزاوار مرد نیست…..

 

فریدون مشیری

صداقت

سه شنبه, 3 ژانویه, 2012

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت.با مرد خردمندی مشورت کرد  و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پير قصرماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا.دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت :به هر يک از شما دانه ای میدهم،کسی که بتواند در عرض شش ماه  زيباترين گل را برای من بياورد… ملکه آينده چين می شود.دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.سه ماه گذشت و هيچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند،اما بی نتيجه بود ،  گلی نروييد .روز ملاقات فرا رسيد ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيارزيبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .لحظه موعود فرا رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرددختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز نشده است.شاهزاده توضيح داد :اين دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور مي کند :گل صداقت…همه دانه هایی که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

 

برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

نفس خدا

شنبه, 21 می, 2011

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت .
دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد، نفس نفس می زد .
اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید .
دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد .
خدا دانه گندم را فوت کرد.
مورچه می دانست که نسیم نفس خداست .
مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت :
گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی
.

خدا گفت: همیشه می وزم نکند دیگر گمم کرده ای!
مورچه گفت: این منم که گم می شوم.بس که کوچکم.بس که خرد.
نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت:اما نقطه سرآغاز هر خطی ست.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد
و گفت:من اما سر آغاز هیچم، ریز و ندیدنی من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت:چشمی که سزاوار دیدن است می بیند.چشم های من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست اما شوق کفت و گو داشت.
شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست .
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچ کس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست .

عرفان نظرآهاری

از مولا علي(ع)

جمعه, 25 فوریه, 2011

حضرت علی ـ علیه السلام ـ در خطبه‌ای از نهج‌البلاغه می‌فرمایند: به من خبر رسیده كه مردی از لشكر شام، به خانه زنی مسلمان و زنی غیر مسلمان كه در سایه حكومت اسلام بوده، وارد شده و خلخال و دستبند و گردبند و گوشواره‌های او را به غارت برده، در حالی‌ كه هیچ وسیله‌ای برای دفاع، جز گریه و التماس كردن نداشته‌اند. لشكریان شام با غنیمت فراوان رفتند بدون اینكه حتی یك نفر آنان زخمی بردارد یا قطره خونی از او ریخته شود. اگر برای این حادثه تلخ، مسلمانی از روی تأسف بمیرد، ملامت نخواهد شد و از نظر من سزاوار است…این‌گونه معصیت خدا می‌شود و شما رضایت می‌دهید؟ (نهج البلاغه، خطبه 27 )