برچسب ها بـ ‘سرگشته’

هرکجا خواهی برو…..

دوشنبه, 12 دسامبر, 2016

هرکجا خواهی برو،جایت میان قلب من بارانی است
ای تو محبوب دلم،جای تو دراین معبد دل خالی است
این دل سرگشته هردم در هوای کوی تو پر می کشد
بیوفا آخر نمی دانی که مهرت در وجودم جاری است؟
خاطراتت جای جای روح من را دم به دم پر می کند
ورنه بی تو زندگانی، یک نمایشنامه بیزاری است
نازنینا من به مهر تو جوانی و دل و دین داده ام
گر نمی دانی بدان،بی تو وجودم بیقرار و خالی است

مست از باده الهی!

دوشنبه, 1 فوریه, 2016

گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهایی
گفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
گفتا بدلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوایی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدایی

خسته ام……

دوشنبه, 26 ژانویه, 2015

خسته و سرگشته ام
پشت سر بگذاشته ام من،کودکی
خود کنون مردی به دنیا گشته ام
در میان های و هوی زندگی
صاحب فر و مقامی گشته ام
من کنون دارای مال و خانه ام
دلخوش از دخت و پسرها گشته ام
لیک افسوس حاصلش شادی نبود
من اسیر درد و حرمان گشته ام
شد همانی که خدا فرموده بود
من اسیر فتنه مال و منالم گشته ام
گر کنم با دخت و پورم ادعا
گوییا از جان خود برگشته ام
کرده ام عمر و جوانی،بذلشان
لیک اکنون خسته و سرگشته ام

خسته و سرگشته ام

دوشنبه, 10 فوریه, 2014

پشت سر بگذاشته ام من،کودکی
خود کنون مردی به دنیا گشته ام
در میان های و هوی زندگی
صاحب فر و مقامی گشته ام
من کنون دارای مال و خانه ام
دلخوش از دخت و پسرها گشته ام
لیک افسوس حاصلش شادی نبود
من اسیر درد و حرمان گشته ام
شد همانی که خدا فرموده بود
من اسیر فتنه مال و منالم گشته ام
گر کنم با دخت و پورم ادعا
گوییا از جان خود برگشته ام
کرده ام عمر و جوانی،بذلشان
لیک اکنون خسته و سرگشته ام

گل پشت و رو ندارد

دوشنبه, 9 ژانویه, 2012

من عاشق تو هستم،این گفتگو ندارد

من در پی تو هستم،این های و هو ندارد

در کوی عاشقانت،وقتی دلم شود گم

جز اشک دیدگانم،آبی به رو ندارد

هنگام هجر رویش،دل می رود به ماتم

هردم به انتظار است،کاری جز او ندارد

دنیا شود گلستان،از لطف رویت ای جان

لیکن چو می روی تو،او رنگ و بو ندارد

تهمت زند رقیبم،کز او حذر نمایم

لیک این اسیر عاشق،جایی جز او ندارد

مرهم نهد زمهرش،برجان پرجراحت

این قلب ساده من،یاری جز او ندارد

نفرین کنند خلایق،تا شر من شود کم

من خود شدم روانه،این آرزو ندارد

مجنون ماه رویش،خواهان عطر بویش

سرگشته وجودش،راهی جز او ندارد

ما را به صحن عالم،بالا برند و پایین

من خاک کوی اویم،این زیر و رو ندارد

گویند که غافلی تو،جا و مکان نداری

این تن همیشه راهی،جز کوی او ندارد

گویند به صد بهانه،او پشت بر تو کرده است

گویم مرا غمی نیست،گل پشت و رو ندارد

از این عشق

دوشنبه, 31 اکتبر, 2011

می سوزم و می سازم و سرمستم از این عشق

می ترسم و می لرزم و گریانم از این عشق

سرمستم و شادابم و رقصانم و حیران

لیکن به همان وضع،گریزانم از این عشق

یارب چه کنی با من سرگشته و واله

آخر ننمایی که چه خواهی تو از این عشق؟

چون مهره بازی،شده غلطان به همه سو

تا رخ به کجا قلعه نمایم،من از این عشق

گناه من چه بود؟

سه شنبه, 21 دسامبر, 2010

آن روز که از خانه برونم کردند

سرگشته در این خاک رهایم کردند

شوریده و حیران و هراسان و نهان

بی توشه و نادان،به راهم کردند

کس بر من تنها،پناهی ننمود

پیوسته زهر سو،خرابم کردند

ما را به امید عدن اینجا راندند

لیک دوزخ و آتش،به کامم کردند

حالی زچه رو،از من بی مقدار

کردند سوالی و به دارم کردند