برچسب ها بـ ‘سرگرمی’

کوچه مردها 169

چهار شنبه, 7 اکتبر, 2015

اردوهای دانشجویی نیز یکی دیگر از سرگرمی های ما در یکی دو تابستان اول دوران دانشجویی بود.
رژیم سابق برای سرگرمی ما و انحراف ما از فکر کردن به ظلم های خود برنامه ریزی های متعددی در کنار حکومت پلیسی و خفقان و ایجاد ترس و وحشت داشت که یکی از آنها همین اردوهای دانشجویی بود.
هر تابستان با ثبت نام قبلی،تعدای از دانشجویان دختر و پسر را با اتوبوس از محل دانشگاه به بابلسر می بردند و پسرها و دخترها را در خوابگاه های جداگانه اسکان می دادند.حضور دانشجویان زیادی از دانشگاه های مختلف کشور محیط بسیار عجیب و غریبی را فراهم می کرد که هر دانشگاه سعی در اثبات برتری خود داشت.
اصلی ترین محل اثبات این ادعا مسابقات ورزشی یک هفته ای مثل فوتبال گل کوچک،تنیس،پینگ پونگ و ….بود.
اما در محل های دیگر مثل سالن غذاخوری و محل موزیک و رقص و کنار ساحل هم این رقابت ها مشهود بود.در سالن غذا خوری ،بچه های هر دانشگاه دور یک میز غذا می خوردند و در ضمن با خواندن ترانه ها و سرودهای جمعی فضای غذاخوری را بسیار شاد می کردند. در سالن روباز موسیقی که هرشب از یک خواننده معروف دعوت می کردند و ارکستر زنده هم وجود داشت،بچه های هر دانشگاه سعی در نشان دادن مهارت خود در رقصیدن داشتند و در کنار ساحل هم بارزترین نحوه رقابت ،ساختن اشکال مختلف شنی بود که بعضی از آنها بسیار زیبا و هنرمندانه بودند.
نکته ای که باید به آن اشاره کنم،این است که با وجود این اختلاط نسبی پسرها و دخترها و تشویق ارکان اردوگاه به برقراری ارتباط بیشتر پسر و دخترها،حجب و حیای موجود بین ما بسیار بیشتر از الان بود و واقعا اکثریت قریب به اتفاق بچه ها از اعمالی که امروز به راحتی از خیلی از جوان ها سر می زند،ابا داشتند و خجالت می کشیدند، البته تعداد معدودی هم بودند که از این مسائل استقبال می کردند و سوئ استفاده های خود را می نمودند اما واقعیت این است که اکثریت بچه ها گرد این آلودگی ها نمی گشتند و به اصطلاح مرام داشتند.
به هر حال در پایان دوره،مجددا بچه های هر دانشگاه با اتوبوس به محل دانشگاه های خودشان بر می گشتند و از آنجا به سمت خانه های خود،متفرق می شدند.

داستان های کوتاه 6

یکشنبه, 7 سپتامبر, 2014

روی صندلی عقب ماشین ،مثل تکه گوشتی افتاده بودم.
از وقتی سکته کرده بودم،حتی آب دهانم را که مدام از بین لبانم بیرون می ریخت به سختی با دستمال می توانستم پاک کنم .تنها سرگرمی ام دیدن مناظر بیرون بود.
سر چهارراه و پشت چراغ قرمز به ناچار ایستاده بودیم.دخترک دستمال فروش التماس می کرد که از او چیزی بخریم.بیش از هفت سال نباید باشد.به سختی از جیب پیراهنم یک ده هزار تومانی درآوردم و به سویش دراز کردم.
با تعجب گفت:همه دستمالهایم را می خواهی؟
اشاره کردم که چیزی نمی خواهم.
چه برقی در چشمانش پیدا شد.با خوشحالی دوید و از ما دور شد.پسرم از پشت فرمان غر زد که:
بابا چرا این ها را پررو و متوقع می کنی.
نمی توانستم جواب بدهم و الا می گفتم:
حال خوشی که از برق زدن چشمان و خوشحالی او به من دست داد،خیلی خیلی بیشتر از آن پول می ارزید

کوچه مردها 141

چهار شنبه, 13 آگوست, 2014

بد نیست خاطره ای از تعمیرگاه را برایتان تعریف کنم.
در اوقاتی که در تعمیرگاه بودم و کاری هم نداشتم به اشکال مختلف خود را سرگرم می کردم.یکی از این سرگرمی ها این بود که با ضامن جک های سوسماری که زیر ماشین بودند و ماشین را از عقب یا جلو،بالا نگه می داشتند،طوری بازی می کردم که بتوانم ماشین را در فاصله های مختلف از زمین نگه دارم،مثلا با خودم شرط می کردم که جک را آزاد کنم و در فاصله ده سانتی متری چرخ های ماشین تا زمین دوباره آن را متوقف کنم.آنقدر این کار را انجام داده بودم که مهارت زیادی در این امر کسب کرده بودم.
یک روز که یکی از کارگران در زیر یک ماشین که با جک بالا برده بودندش در حال کار بود،من تصمیم گرفتم که ببینم می توان ماشین را تا نوک دماغ او پایین بیاورم یا نه؟!
من در آن آزمایش موفق شدن اما کارگر بیچاره فریادی کشید و زیر ماشین(بدون اینکه ماشین کوچکترین برخوردی با او بکند)از ترس از حال رفت و کارگران دیگر از زیر ماشین بیرونش آوردند و انقدر آب بصورتش زدند و کتف هایش را مالش دادند تا بالاخره به هوش آمد.خیال همه راحت شد و آمدند سراغ من.قصد گوشمالی دادن حسابی داشتن که همان کارگر زیر ماشین وساطت کرد و گفت:من او را بخشیده ام.شما هم کاری به او نداشته باشید.
خدا پدر فامیلم را هم بیامرزد که آن شب در خانه از این ماجرا چیزی نگفت و الا یقینا کتک جانانه ای نوش جان می کردم!

کمی بیاندیشیم 45

سه شنبه, 5 فوریه, 2013

سه جمله برای موفقیت:

بیشتر از دیگران بدان

بیشتر از دیگران کار کن

کمتر از دیگران توقع داشته باش

******************

اگر به دنبال موفقیت نروید،خودش سراغ شما نخواهد آمد.

***********************

راز موفقیت آن است که شغل خود راجزئ سرگرمی های خویش قرار دهید.

کوچه مردها(63)

چهار شنبه, 9 می, 2012

از میان سرگرمی های من در زمان حضور در روستاهای بابل ،به دو مورد دیگر اشاره خواهم نمود:

یکی ماهیگیری بود.به دو شکل انجام می شد که اگرچه هردو فوق العاده مفرح و لذت بخش بودند اما من دومی را بسیار بیشتر دوست داشتم.

شکل اول به این صورت بود که در میان حوض های بسیار بزرگ آب که بصورت دستی و در زمینهای گود ایجاد می شد و به آن “آبندون” می گفتند یک یا چند دینامیت پرتاب می کردند که با انفجار دینامیت ها در آب،ماهی های موجود در این آبندون ها یا از روی ترس و یا هر علت دیگری بیحال می شدند و این زمان،فرصت مغتنمی بود تا مردان و جوانان محل به درون آبندون بپرند و تا آنجا که می توانند از این ماهی ها سمت هم تیمی خود که بیرون ایستاده بود پرتاب کنند و آنها هم پس از اینکه ماهی از جست و خیز و دست و پا زدن می افتاد ،آنها را در سبدی جمع می کردند و در پایان امر آنکه تیمی که ماهی بیشتری جمع کرده بود مورد تشویق اهالی محل هم واقع می شد.

اما روش دوم ماهیگیری در شب بود!

از ساعت نه و ده شب تعداد زیادی از افراد یک فامیل به سمت یکی از رودهای محل می رفتند و این افراد به سه دسته تقسیم می شدند.دسته اول که حدود پنج یا شش نفر بودند بصورت یک خط و در کنار هم در میان رودخانه راه می رفتند و با پا سنگ ها را تکان می دادند و این امر باعث می شد که ماهی های خوابیده در میان سنگ ها بیدار شده و شنا کنند.در دست هریک از این مردان دو چیز بود.در یک دستشان یک چراغ زنبوری روشن که در آب حرکت ماهی ها را بتوانند ببینند و در دست دیگرشان یک چنگک فلزی با دسته چوبی که با دیدن ماهی ،با چنگک آن را صید کرده و به بیرون رودخانه پرتاب می کردند.

دسته دوم کسانی بودند که باز هم بصورت عرضی و در کنار هم با یک فاصله بیست متری از دسته اول در آب حرکت کرده و وسیله همراه ایشان یک تور ماهیگیری بود که به یک حلقه چوبی با قطر حدود یم متر از یک طرف دوخته شده بود و سر دیگرش هم بسته بود.آنها این حلقه های تور را در کنار یکدیگر و در کف رودخانه قرار می دادند تا ماهی هایی که از چنگک ها فرار می کردند به دام این تورها بیفتند و به بیرون پرتاب شوند.

دسته سوم هم ما بچه ها بودیم که هر یک شاخه درخت نازکی که یک سرش گره داشت در دستمان بود و ماهی هایی را که بیرون پرتاب می شد برمی داشتیم و از محل آب شش هایشان به چوب آویزان می کردیم که پی از دو سه ساعت خیلی هم سنگین می شدند.به این روش ماهیگیری”سو” می گفتند،به معنای روشنایی و نور.

نیمه شب کار تمام می شد و این جمع خوشحال و خندان و سرحال به خانه برمی گشت و ماهی ها را تحویل زنهای خانه می دادیم و خود می خوابیدیم و چند ساعت بعد با بوی خوش ماهی سرخ شده بیدار می شدیم و همراه پلوی داغ و سیر ترشی این غذا را می خوردیم.

یاد این همه صفا و خرمی و فراوانی به خیر!

لذت های ارزان(5)

شنبه, 8 اکتبر, 2011

قبل از آنکه مجبور به رژیم گرفتن شویم،ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم.

چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و…. یاد بگیریم.

اگر توانستیم گاهی کنار رود بنشینیم و به صدای آب گوش دهیم.

هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.

احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم.

به دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم.

گاهی از دیدن یک فیلم،در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.

تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم.

از هر آنچه که داریم،برای خود و دیگران استفاده نماییم.شاید فردا دیر باشد.

کوچه مردها(4)

یکشنبه, 14 آگوست, 2011

سرگرمی های دیگری نیز داشتیم که منبع درآمد کمی هم برای ما بچه ها بود که تا آنجا که بخاطر دارم به آنها اشاره خواهم نمود:

تابستان ها و بعد از تعطیلی مدارس یکی از متداول ترین کارها این بود که به اکبر آقای بستنی فروش(معروف به اکبر بستنی)مراجعه می کردیم و با دادن شناسنامه خود یک چهارچرخه که روی آن یک مکعب فلزی در دار ساخته شده بود و درون این مکعب پر از پوشال کاغذی بود و میان این کاغذها یک فلاسک بزرگ که در آن حدود سی بستنی یخی کوچک جا می گرفت که به این نوع بستنی می گفتیم”اسکیمو”،تحویل می گرفتیم.

بستنی ها را دانه ای یک ریال می فروختیم و پس از تمام کردن آن ها برمی گشتیم پیش اکبر آقا و چرخ را تحویل می دادیم و بابت هر سه بستنی هم که فروخته بودیم یک ریال دستمزد می گرفتیم،یعنی اگر هر سی بستنی را فروخته بودیم ده ریال دستمزدمان بود که در آن زمان برای خود ثروتی بود و اگر مایل بودیم و اکبر آقا هم از ما راضی بود،می توانستیم صبح روز بعد همین کار را تکرار نماییم.چون تعداد متقاضی خیلی زیاد بود باید از خودمان لیاقت زیادی در فروش بستنی ها نشان می دادیم و همینطور در نگهداری چهارچرخه ها و …..تا اکبر آقا ما را قابل ادامه همکاری بداند!

بهترین محل برای فروش کنار زمین های فوتبال خاکی و بیرون استخر های سرباز و کنار بازارچه های محله ها بود.البته خطراتی هم در این کار بود.جوانهای محل که جز منطق زور و قلدری چیزی نمی فهمیدند،عادت داشتند بستنی را بخورند و پولی هم ندهند و اگر زیاد هم سماجت می کردیم کتک مفصلی می خوردیم و چهارچرخه را هم داغان می کردند.باید کاملا حواسمان جمع بود که به چه کسانی بستنی بفروشیم و قبل از دادن بستنی حتما پولش را بگیریم و خیلی چیزهای دیگر…..

از دیگر فعالیت های عملی ما خریدن کاغذ رنگی و یک بسته سوزن ته گرد و برداشتن چند ترکه حصیر از پرده های حصیری آویزان روی پنجره همسایه ها(که به منظور جلوگیری از ورود آفتاب بعد از ظهر ها به داخل اتاقهایشان به بیرون پنجره های خود آویزان می کردند)اقدام به ساختن فرفره های کاغذی رنگی می کردیم و با چیدن آنها در کنار هم در یک ردیف چند متری و در معرض باد(که منظره بسیار زیبایی را ایجاد می کرد)آنها را دانه ای ده شاهی(نیم ریال)می فروختیم.

از دیگر روش های پول درآوردنمان این بود که حدود دو ریال آرد نخودچی از لبنیاتی محل می خریدیم و آن ها را با پودر قند هایی که حاصل قند شکستن پدرم در خانه بود مخلوط می کردیم و به این ترتیب چیزی به اسم “فوتینا”درست می کردیم و آن ها درون کیسه های خیلی کوچک نایلونی با یک نی خیلی کوچک می گذاشتیم که خریدار با این نی پودر فوتینا را به درون دهان خود می مکید و می خورد.ضمنا یک ماشین کوچک اسباب بازی را هم به قیمت دو ریال می خریدیم و در بیست کیسه درست شده نوزده کاغذ کوچک می گذاشتیم که روی آن نوشته بود “پوچ” و یکی هم نوشته بود “جایزه”و کسی که این کاغذ درون فوتینایش بود،اسباب بازی به او تعلق داشت!به این ترتیب با فروش هر فوتینا به قیمت ده شاهی با حدود پنج ریال هزینه حدود ده ریال درآمد و در نتیجه پنج ریال سود عایدمان می شد.

از کاسبی های دیگر خرید بلال و کباب کردن آن روی آتش و فروش به مردم بود.اگرچه سود خیلی خوبی داشت اما تهیه منقل و ذغال و بادبزن و سطل آب شور و در تابستان کنار آتش نشستن ،معمولا ما را از این کار منصرف می کرد.

یکی دیگر از این کارها فروش بامیه بود.خریدن بامیه از مغازه حسین آقا(که چند برابر بامیه های ماه رمضان بود)همراه با شیره فراوان روی آن در سینی به بهای هر عدد دهشاهی و فروش هر یک به قیمت بیست ریال کار تمیز و بی دردسری بود و به همین خاطر رقابت زیادی در این کار بود.

یک بار من که این کار را کرده بودم ،زیان سنگینی را متحمل شدم.آن روز چهل بامیه درون ظرف من قرار داشت که همه پس انداز دو تومانی مرا به خود اختصاص داده بود و امید به دو برابر شدنش را در پایان روز داشتم.کنار دیواری در کوچه ایستاده بودم و مشغول داد زدن و تبلیغ برای متاع خود بودم که “مختار”پسر بزرگ آقای کریمی آمد و کنار من به دیوار تکیه داد.از اینکه کسی حسرت بامیه های من را می خورد و پر اشتها آنها را می نگریست خوشحال بودم.بعد از چند دقیقه : “مجتبی”پسر دوم آقای کریمی سرش را از در خانه بیرون آورد و مرا صدا کرد.از خوشحالی به خاطر اولین مشتری آن روز پر درآوردم و به سمت او دویدم اما در اولین قدم با پشت پای مختار زمین خوردم و همه بامیه ها روی خاکهای کف کوچه ریختند و از بین رفتند.مختار هم به سمتی داخل بیابان فرار کرد و گم شد و ساعتی بعد مجتبی با ظرفی از بامیه جای من ایستاده بود و دادمیزد که:قند عسله،بامیه!دونه ای یکقرونه،بامیه!

این یک حقه بود برای خارج کردن رقیب!

کوچه مردها(3)

سه شنبه, 9 آگوست, 2011

در این قسمت به سرگرمی های مختلف خود در آن زمان می پردازم:

اول اینکه بیابان بی انتهای خدا که در بعضی قسمت های ان گندم و جو می کاشتند برای ما حکم ملکی را داشت که ما صاحبش هستیم و در نتیجه هرچه می خواستیم ،می کردیم!صبح ها از خانه می زدیم بیرون و با گذشتن از سوراخ داخل دیوار گلی وارد محوطه باز می شدیم و ظهر ها با فریاد مادرهایمان که دنبال ما می گشتند به خانه برمی گشتیم و نهاری می خوردیم و به محض اینکه مادرهایمان را خواب بعداز ظهر می ربود دوباره از خانه بیرون می زدیم و غروب از ترس پدرهایمان قبل از رسیدن آنها در خانه بودیم و اغلب هم از شدت خستگی قبل از شام خوردن خوابمان می برد!در عوض صبح که از مادرم یک تومان می گرفتم و با این پول چهار عدد نان تافتون می خریدم به شش ریال و چهار ریال هم از لبنیاتی بقل نانوایی پنیر تبریزی می خریدم،از شدت گرسنگی تا برسم خانه نصف یک نان تافتون را خورده بودم!

یکی از تفریحات ما بچه ها، رفتن به فرودگاه مهرآباد یا رفتن به چهارراه جیحون (تقاطع خیابان آیزنهاور که الان خیابان آزادی نام دارد و جیحون)برای دیدن کارخانه پپسی کولا از پشت شیشه ها بود.آن زمان فرودگاه یک سالن بزرگ و خنک ورودی داشت که مسافران با دادن بلیط و بار از کانتر می گذشتند و وارد اتاق کوچک ترانزیت می شدند و همراهان مسافر با بالا رفتن از چند پله به بالکنی مشرف به باند فرودگاه می رسیدند.مسافران از اتاق ترانزیت پیاده به سمت هواپیما می رفتند و در بین راه با بدرقه کنندگان خود کلی دست تکان می دادند و برای هم سرو صدا راه می انداختند.تجسم کنید چند پسربچه پنج شش ساله با موهای از ته تراشیده شده ، که آب دماغشان هم آویزان است با پیژامه وزیر پیراهن رکابی و دمپایی های پلاستیکی تا به تا و رنگ به رنگ روی بالکن مشرف به باند فرودگاه(که الان دیگر چنین چیزی وجود ندارد)برای مسافرانی که سوار هواپیما یا در حال پیاده شدن هستند،دست تکان می دهند و هورا می کشند و دقایقی بعد در حالی که نگهبانان دنبالشان می کنند ،خنده کنان فرار می کنند!

یکی دیگر از تفریحات ما این بود که با چوب و تکه پارچه های بدرد نخور هر کدام برای خود یک آلونک بسیار کوچک یک متر در یک متر می ساختیم و به زور و التماس هر یک، از مادرهایمان میوه ای یا خوراکی دیگری مثل کشمش و مغز گردو و بادام و یا غذای از شب قبل مانده می گرفتیم و مهمان بازی می کردیم و به خانه های یکدیگر سر می زدیم.

عصر ها هم که مادر هایمان بیرون خانه گلیمی پهن می کردند و در کوچه دور هم می نشستند و تخم هندوانه ها و تخم خربزه هایی را که جمع کرده بودند و بو داده بودند،می شکستند و از زمین و زمان باهم حرف می زدند و درد دل می کردند،ما به بازیهایی مثل الک دولک،هفت سنگ،یک پی دو پی،گرگم به هوا و…..می پرداختیم که همه آنها نیاز به فعالیتهای بدنی شدیدی داشت و حسابی خسته می شدیم در حالی که دخترها به یک قل دو قل و لی لی و… مشغول بودند و همیشه ما در حال داد زدن بودیم که:پسرا شیرند،مثل شمشیرند،دخترا موشند،مثل خرگوشند!

 تفریح بسیار دلنشینی هم داشتیم که مربوط به روزهایی که بود که میراب اطلاع می داد امشب نوبت آب محله ماست!آن شب عید ما بود.آب نوشیدنی را از تانکر هایی که روی گاری و با الاغ می آوردند سطلی دهشایی می خریدیم و درون کوزه برای آشامیدن می ریختیم و غذا هم می پختیم و سایر نیاز های خود را از آب درون آب انبار که با تلمبه بالا می کشیدیم ،رفع می کردیم.

در این شب ها ،پدر و مادرها کنار خانه خود منتظر نوبت بودند تا با برداشتن پارچه راه آب جریان آب رابه داخل آب انبار هدایت کنند و ما بچه ها هم با شورت ها و شلوارک های “مامان دوز” در داخل جوی آب بالا و پایین می پریدیم و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم. 

از بازی های دیگرمان ،جمع کردن پوست رنگی آدامس های خروس نشان بود که به رنگ اسکناس های دو تومانی و پنج تومانی و ده تومانی و بیست تومانی آن زمان بود که درون کیف های کاغذی می گذاشتیم که خودمان با کاغذ باطله می ساختیم و با بازی هایی مثل لیس پس لیس برد و باخت می کردیم و این پول های کاغذی را رد و بدل می کردیم.با دو ریال چهار آدامس بادکنکی می خریدیم(که به مغازه دار التماس می کردیم که رنگ آبی اش را بدهد که چهارتا بیست تومانی محسوب گردد!)و بعد از چند دقیقه جویدن آدامس ها که در دهان کوچکمان به سختی جا می گرفت دورشان می انداختیم و دوان دوان به سمت بازی بر سر این پولهای مجازی می رفتیم.

همین کار را با هسته های قهوه ای تمبر هندی انجام می دادیم،که هسته ها را یکی یکی با کف دست به سمت دیوار پرتاب می کردیم تا یکی از آن ها به یکی از هسته های پهن شده روی زمین بخورد و در این صورت همه این هسته ها مال فرد پرتاب کننده می شد.خلاصه همیشه کیسه ای ازهسته های تمبر هندی هم همراهمان بود!این ها همه مقدمه ای شد تا بسیاری از همین بچه ها در نوجوانی و جوانی تبدیل به قماربازهای واقعی گردند که در جای خود به آن هم خواهیم پرداخت.

البته فعالیتهای دیگری هم داشتیم که برای ما درآمدزا بود که در قسمتهای بعد به آن اشاره خواهم نمود.