برچسب ها بـ ‘سرگردان’

محصولی مشترک از من و حافظ!

دوشنبه, 17 فوریه, 2014

چقدر سخت است،خوب بودن
در این مرداب انسانی
که هرلحظه و هرجایش
تهاجم بر شرف دارند
اگر تعظیم به قدرت ها نکردی،سخت محکومی
و تبعید می شوی در “ناکجا آباد”
تمام عمر سرگردان و رنجوری
که کس را از نشان”ملک آزادی”خبر ناید
مکن بیهوده های و هوی
مگرد این خاک شوره زار
که من بس دیده ام
بر پشت مرکب ها به خطی خوش:
که گشتم من،نبود چیزی
مگرد ای مرد،نمی یابی!
بسی نومید و سرگردان
به حق بردم پناه و از زبان رند شیرازی
در این وادی وحشت زا،به نجوا می کنم ناله:
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه ی عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صدهزار منزل بیش است در بدایت

درمانده ام ز خود!

شنبه, 2 نوامبر, 2013

شناورم میان عشق و ناامیدی

سرگردان در وادی شوق و حیرت

وامانده بین ماندن و رفتن

رفتن به سوی او

ماندن کنار او!

هردو نشان حق

هردو دیار دوست

پس یاریم کنید

سازش کنید به هم

وانگه نشان دهید

بیراهه را ز راه

من در درون خود، پاشیده ام ز هم!

یاری کنید مرا

ای هر دو تن یکی!

آرزوی دیدار او

دوشنبه, 1 اکتبر, 2012

یاد یاران ،همره تنهایی شبهای من

باد و باران آرزوی این تن تبدار من

جرعه ای از چشمه مهر نگار نازنین

شد تمنای دل عطشان وسرگردان من

ای طلوع و جلوه خورشید روح آدمی

ای خدایی که نمایی خلق این شبهای من

بر کدامین کس توان امید همراهی نمود

گر که نتوان پس چرا جولان دهی در کار من

این دو روزی را که باید در جهان بازی کنم

لااقل رخصت نما،شادی شود همراه من

آمدم،رفتم،نفهمیدم که مقصودت چه بود

جان من آخر چه خواهی از دل و از جان من

هرچه بوده،خود نمودی خلق این آدم نما

پس چرا حیوان نمودی،نیمه پنهان من

روزی آخر ای خدا با تو نمایم گفتگو

تا بگویی که چرا آشفته شد افکار من

ما همه از تو جدا گشتیم و در دنیا شدیم

عاقبت رجعت نماید این تن بیمار من

عارفانه ها 19

چهار شنبه, 22 آگوست, 2012

“ای عزیز… اندر این تمهید، عالم عشق را خواهیم گسترانید. هرچند که می کوشم که از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان می دارد، و با این همه، او غالب میشود و من مغلوب. با عشق کی توانم کوشید؟!»

کارم اندر عشق مشکل میشـــود

خان و مانم در سر دل میشــــود

هرزمان گویم که بگریزم زعشق

عشق پیش از من به منزل میشود

… در عشق قدم نهادن، کسی را مسلم شود که با خود نباشد، و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است، هرجا که باشد جزاو رخت دیگری ننهند. هرجا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند… کار طالب آنست که در خود، جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است، بی عشق چگونه زندگانی؟ »

 

عین القضات همدانی

معنی ناب عاشقی

یکشنبه, 28 آگوست, 2011

با تو من فهمیده ام معنی ناب عاشقی

هرچه بود تا قبل این،سوئ تفاهم بود و بس

در بیابان وجود،حیران و سرگردان بدم

سایبانی از محبت بر سرم بارید و بس

نک به پاس عشق پرشور و محبت های تو

در دلم باغی ز لطف تو،پدیدار است و بس

در گلستان دلم ،صد آرزو جا داده ام

یک به یک با مهر تو گل می دهند،بی خار وخس

باغبان قلب من،چون ساغر مهرت بود

این جهان را می کنم جنت،به هریاری وکس

تو مرا با دیگران ،یکتا و واحد کرده ای

هست به این خاطر مرا،شکر وجودت پیش و پس

خرم آن دل که به امید وصال تو تپد

عمر این بنده، به میل خاطرت وصل است و بس