برچسب ها بـ ‘سرو’

درمانده ام!

دوشنبه, 27 نوامبر, 2017

ای سرو سبز جان من،با من بمان،با من بمان
ای قوت روح ویار من،با من بمان،با من بمان
من یکه و بی خانمان،حیران و از خود بیگمان
بر حال من رحمی نما،ای جان جان با من بمان
گویند که با درماندگان،بخشنده ای و مهربان
پس ترک من چون کرده ای؟ای مهربان با من بمان
من در غم هجران تو،گریان به پیدا و نهان
ای تو طبیب درد من،با من بمان،با من بمان
ای حاکم روح و تنم،مولای هر کون و مکان
من روسیاهی بنده ام،یاری نما،با من بمان
ترکم مکن،پیشم بمان،دستم بگیر،نزدم بمان
آخر تو خلقم کرده ای،راهم نما،با من بمان
ما را توآوردی به خاک،بی اذن وبی وقت وامان
حالی رهایم کرده ای؟ انصاف نیست،با من بمان

شعری از این زیباتر سراغ دارید؟

دوشنبه, 17 آگوست, 2015

خوشتر از دوران عشق ایام نیست
بامداد عاشقان را شام نیست
مطربان رفتند و صوفی در سماع
عشق را آغاز هست انجام نیست
کام هر جوینده‌ای را آخریست
عارفان را منتهای کام نیست
از هزاران در یکی گیرد سماع
زانکه هر کس محرم پیغام نیست
آشنایان ره بدین معنی برند
در سرای خاص، بار عام نیست
تا نسوزد برنیاید بوی عود
پخته داند کاین سخن با خام نیست
هر کسی را نام معشوقی که هست
می‌برد، معشوق ما را نام نیست
سرو را با جمله زیبایی که هست
پیش اندام تو هیچ اندام نیست
مستی از من پرس و شور عاشقی
و آن کجا داند که درد آشام نیست
باد صبح و خاک شیراز آتشیست
هر که را در وی گرفت آرام نیست
خواب بی‌هنگامت از ره می‌برد
ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست
سعدیا چون بت شکستی خود مباش
خود پرستی کمتر از اصنام نیست

سرزمین خوب من

شنبه, 28 ژوئن, 2014

چهارشنبه گذشته ساعت چهار و ربع صبح بعد از نماز از خانه بیرون زدم تا به موقع به فرودگاه برسم .ساعت شش و نیم در فرودگاه ارومیه به زمین نشستیم و در یک هوای پاک و خنک که همه خستگی ها را از بین می برد ،به سمت شمال غربی ارومیه به راه افتادیم.تا پانزده کیلومتری مرز ایران و ترکیه رفتیم و از بخش سرو(بر وزن درو) هم جلوتر رفتیم و از دامنه کوهی شروع به بالارفتن نمودیم.آنقدر در جاده خاکی بالا رفتیم تا خودرو سمند حامل ما از رفتن بازماند.
با تلفن،جیپی به دنبال ما آمد و بقیه راه را تا قرارگاه ایجاد شده برای معدن مورد نظر با جیپ پیمودیم.
جای شما خالی،روستاییان ده مجاور منتظر ما بودند و با نان محلی و ماست محلی و هندوانه و چای داغ و خوش عطری که بر سفره ای گسترده بودند،صبحانه ای خوشمزه و خوش طعم به ما دادند و پس از استراحت کوتاهی با ماشین های قوی دو دیفرانسیل ، کوهنوردی با خودرو را ادامه دادیم و روی سنگهای کوه تا بالاترین نقطه آن بالا رفتیم.فضایی پر از کبک و روباه و شانه به سر و….. مدتها بود که این حیوانات را از نزدیک ندیده بودم.
در قله کوه در سمت چپ دریاچه خشک شده ارومیه را می دیدی و از سمت راست و در فاصله کمی تپه ها و جاده های ترکیه را و از روبرو دشت سبز و با صفای “سرو” را و باد خنک و روحبخشی وجودت را با خود به بهشت ذهنی می برد که اصلا دلم نمی خواست از این عالم در بیایم ،اما چه کنم که همانشب در دل سرو صدای ماشینها و در هوای آلوده و خفه کننده تهران در حال بازگشت از فرودگاه به خانه بودم و زیر لب با خود زمزمه می کردم که:
اگر ایران به جز ویران سرا نیست

من این ویران سرا را دوست دارم
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است

من این افسانه ها را دوست دارم
نوای نای ما گر جان گداز است

من این نای و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوایش دلنشین نیست

من این آب و هوا را دوست دارم
به شوق خار صحراهای خشکش

من این فرسوده پا را دوست دارم
من این دلکش زمین را خواهم از جان

من این روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ایرانی رود زور

من این زورآزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانید اگر پاک
من ای مردم شما را دوست دارم

چه کرده ایم با طبیعتی که خدا برای انسان خلق کرد؟!