برچسب ها بـ ‘سرمه’

با اجازه آقای اخوان ثالث!

دوشنبه, 9 دسامبر, 2019

عاقلتر از آنیم که دیوانه نباشیم
محرمتر از آنیم که بیگانه نباشیم
حیرانتر از آنیم که پروانه نباشیم
فانی تر از آنیم که چون شمع نباشیم
ما و رخ معشوق و شب تار و می ناب
تشنه تر از آنیم که مستانه نباشیم
خاک در کوی تو گر سرمه ما نیست
خاکی تر از آنیم که مرداب نباشیم
ای مرحمت لطف الهی تو خوش باش
مجنون تر از آنیم که شاکر نباشیم
عشق تو اگر شهره آفاق نمودم
راضی تر از آنیم که سرگشته نباشیم

منظومه عشق

دوشنبه, 16 جولای, 2018

خدا،عشق است و انسان کامل،عاشقی صادق. عاشق به تمنای عشق،جز خدا نمی بیند.انسان از جنس عشق است و خداگونه:
مجنون چو حدیث عشق بشنید
اول بگریست پس بخندید
از جای چو مار حلقه برجست
در حلقه زلف کعبه زد دست
می‌گفت گرفته حلقه در بر
کامروز منم چو حلقه بر در
در حلقه عشق جان فروشم
بی‌حلقه او مباد گوشم
گویند ز عشق کن جدائی
کاینست طریق آشنائی
من قوت ز عشق می‌پذیرم
گر میرد عشق من بمیرم
پرورده عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
آن دل که بود ز عشق خالی
سیلاب غمش براد حالی
یارب به خدائی خدائیت
وانگه به کمال پادشائیت
کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه عشق ده مرا نور
واین سرمه مکن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق‌تر ازین کنم که هستم
نظامی

عشق مستی آورد و سرمستی حاصل،تو را افتان و خیزان به کوی معشوق رساند. پس از باده عشق بنوش و سرمست بشو.
یارب ز شراب عشق سرمستم کن
وز عشق خودت نیست کن و هستم کن
از هرچه بجز عشق خود تهی دستم کن
یکباره به بند عشق پا بستم کن
خواجه عبدالله انصاری

آن نفس که خدا در کالبد آدم دمید و به او جان داد،همان عشق بود. عشق روح و نفس آدمی است.
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
حافظ
چه تلخی شیرینی دارد این عشق،و چه شیرینی تلخی دارد،غم عشق.
گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندین سخن نغز،که گفتی ، که شنودی
شهاب الدین سهروردی

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطۀ موهومی بود
این دایرۀ کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینۀ هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟
قیصر امین پور
عشق می سوزاند تو را. سوزشی دلنشین و مطلوب. حسرت بیماری عشق را دارند،عاقلان!
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم
با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی
عماد خراسانی
برای عاشق بودن باید از خود و هرآنچه داری،بگذری. این خون بهای عشق است.
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو
مولوی
و سرانجام عشق رسیدن به معشوق یعنی خداست. جان جهان و ذات عشق ، همان خداست.
با دو عالم عشق را بیگانگی
اندرو هفتاد و دو دیوانگی
سخت پنهانست و پیدا حیرتش
جان سلطانان جان در حسرتش
پس چه باشد عشق دریای عدم
در شکسته عقل را آنجا قدم
مولوی
این همه گفتیم و هیچ نگفتیم که عشق،در وصف نگنجد و به شرح در نیاید.عشق خود،تعریف خود است!
علت عاشق ز علت‌ها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی‌زبان روشن‌تر است
چون قلم اندر نوشتن می‌شکافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی برمتاب
مولوی

گلی در مرداب

دوشنبه, 8 آوریل, 2013

من جز موسیقی اصیل ایرانی از هیچ نوع دیگر موسیقی خوشم نمیاد.

فکر می کنم انواع دیگر موسیقی های موجود ایرانی مثل مردابی می مونند که سعی دارند موسیقی اصیل ما را مثل یک مرداب در خود فروبرند و نابودش کنند.

اما اگر مثلا به مرداب بندر انزلی رفته باشید می بینید که چه نیلوفر های زیبایی را در خودش پرورش داده!

در داخل انبوه موسیقی های وارداتی و ترانه های غریبه با فرهنگ ما،بعضا شعرها و ترانه هایی پیدا می شوند که حکم همان گل زیبای نیلوفر درون مرداب را دارند.

به شعر زیبای ترانه “تصور کن” آقای سیاوش قمیشی توجه بفرمایید:

تصور کن، اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون، خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت، ارزش نیست
جواب همصدایی ها، پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره ،نه بمب افکن ،نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین، جا نمیزاره
همه آزاد آزادن
همه بی درد بی دردن
تو روزنامه، نمی خونی
نهنگا خودکشی کردن
جهانی رو تصور کن ،بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه، بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصور کن، پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه ،پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش، گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان، یه افسانه س
تمام جنگای دنیا شدن ،مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست
برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسانه
تن هر دونه گندم
بدون مرز و محدوده
وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی، بشی تعبیر این رویا

رسالت بشري از ديد من(2)

جمعه, 11 مارس, 2011

با توجه به مطالب قبلی معلوم می گردد که:

1 – انسان تنها موجود دارای اختیار در مخلوقاتی است که ما می شناسیم.

2 – هرکس مجبور به انتخاب برای “خوب بودن” یا “بد بودن” در طول زندگی خود است.

نادر ابراهیمی در کتاب “ابوالمشاغل” خود آورده است که:

“روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله… خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند… حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت….
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند
و رنج می کشند… و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را “بیشرمانه مردن”تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟ آقا ی محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود… ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند……..
گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند.”

 

به نظر من و با توجه به مطالبی که گفته شد،انسان ایرانی در جهان بینی خود،باید به چهارعامل که در ذات هر ایرانی بصورت بنیادین وجود دارد،توجه،تعمق، تدبر و تصمیم گیری نماید:

1 – دین

2 – عرفان

3 – ملیت

4 –هنر

و البته هر چهار موضوع،حول محور “عشق به انسان و انسانیت” بعنوان امانت خدا نزد انسان و نخ تسبیح هر چهار دانه فوق!می توانم ادعا کنم که در این سایت هرچه آورده ام و ارائه کرده ام در مورد یکی یا چندتا از موضوعات پنج گانه نام برده شده بوده است.

توضیح در مورد هریک از چهار عامل فوق می تواند بسیار به درازا بکشد،اما همینقدر می توان گفت که در مطالعه رفتار ایرانیان در طول تاریخ،همواره این چهار عنصر روحی را در وجود او دیده ایم و هرگاه احساس ضعف در یکی از موارد چهارگانه فوق در عصری و زمانه ای احساس شده،جامعه به سرعت و به شدت به سمت پر کردن خلا پیش آمده و جبران برآمده است.مطالعه دوران و مقاطع تاریخی ایران بهترین گواه من هستند.

بسیار خوب!تا کنون به این نتایج رسیده ایم:

1 – این جهان خالقی دارد،”خداوند”نام.

2 – او انسان را به عنوان تنها موجود صاحب اختیار در بین مخلوقات خود آفرید.

3 – هریک از ما مجبور به انتخاب راه زندگی خود در طول عمر(دین)،نوع نگاه خود به جهان هستی و همنوعان خود(عرفان)،استفاده از فرهنگی که در آن رشد کرده ایم،برای دو انتخاب قبلی(ملیت) به عنوان ابزاری برای قدم زدن در راه زندگی و نهایتا نحوه بیان عقاید و مطالب خود(هنر)می باشیم.

اکنون و در انتهای بحث،می پردازم به ارائه راه حل ها و پیشنهادات خود برای انتخاب بهترین رسالت و تکلیف:

الف – به نظر من ،هرکس با توجه به اینکه کامل ترین موجود عالم هستی و مطلق هر نیکویی”خداوند سبحان”می باشد،باید سعی نماید ویژگی ها و صفات الهی را در خود تا حد ممکن و در طول زندگی ایجاد و نهادینه نماید.

ب – سه جزئ اصلی این صفات و ویژگی ها را ،سه مطلب زیر می دانم:

1 – همیشه سعی نماییم جز به خوبی ها و نیکی ها،فکر نکنیم.

2 – در بیان مطالب و گفته های خود،جز سخن حق و آن هم به نیکوترین طرز بیان،چیزی بر زبان نیاوریم.

3 – و در اعمال خویش،همیشه به دنبال جواب این سوال باشیم که “خداوند در این مورد چگونه رفتار می نماید؟”و ما نیز به همان گونه عمل نماییم.

(به مطالب فوق در مقاله”عرفان فردی و عرفان اجتماعی”مفصلا پرداخته ام.)

ج – خروجی های حاصل از نهادینه کردن نظریه ها و رفتارهای فوق در خود،منجر به نتایج زیر خواهد گردید:

1 – حاکمیت شایسته سالاری در جوامع و در نتیجه تلاش و سعی هر فرد در اجتماع برای کسب شایستگی هرچه بیشتر در زمینه علایق خود و صلاح مردم.

2 – رفتار و اعمالی منطقی و خردگرا در طول زندگی(اندیشه و رفتار منطقی و علمی)

3 – صبوری و تحمل و سختکوشی در برخورد با ناملایمات و نادانی ها و مظالم(همچون خداوند بزرگ) و تلاش در راستای نشان دادن تبعات منفی آنان و هدایت نادانان و بدکاران به سمت اعمال ارزش های مثبت زندگی و جامعه.

4 – عیب پوشی از گناهکاران و نادانان تا حد ممکن و سعی در حفظ آبرو و اعتبار آحاد جامعه.(با توجه به بزرگترین ویژگی خداوند یهنی”ستارالعیوب “بودن او)

در انتها می خواهم همه گفته های خود را با این سوال به پایان ببرم که:

آیا هر یک از ما،تکه ها و ذراتی از وجود خدا نیستیم که او در جهان هستی پراکنده تا به سایر همنوعان و موجودات دیگر،ارزش و برکت دهیم و باعث تکاملشان گردیم و با کسب این شایستگی خدا گونه،به سوی او باز گردیم و جزئی از پیکره الهی شویم؟

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

بازجوید روزگار وصل خویش

به عنوان حسن ختام این بحث فوق العاده مهم،شعری از “حاج میرزا حبیب خراسانی” را تقدیم می نمایم:

 

گوهر خود را هویدا کن،کمال این است و بس

خویش را در خویش پیدا کن،کمال این است و بس

سنگ دل را سرمه کن در آسیای رنج و درد

دیده را زین سرمه بینا کن،کمال این است و بس

همنشینی با خدا خواهی اگر در عرش رب

در درون اهل دل جا کن،کمال این است و بس

هر دو عالم را به نامت یک معما کرده اند

ای بشر حل معما کن،کمال این است و بس

دل چو سنگ خاره شد،ای پور عمران با عصا

چشمه ها زین سنگ خارا کن،کمال این است و بس

پند من بشنو به جز با نفس شوم بدسرشت

با همه عالم مدارا کن،کمال این است و بس

ای معلم زاده از آدم اگر داری نژاد

چون پدر تعلیم اسما کن، کمال این است و بس

چند می گویی سخن از درد و رنج دیگران

خویش را اول مداوا کن،کمال این است و بس

سوی قاف نیستی پرواز کن بی پر و بال

بی محابا صید عنقا کن،کمال این است و بس

چون به دست خویشتن بستی تو پای خویشتن

هم به دست خویش واکن،کمال این است و بس

کوری چشم عدو را روی در روی حبیب

خاک ره بر فرق اعدا کن،کمال این است و بس