برچسب ها بـ ‘سرطان خون’

معجزه عشق(15)

یکشنبه, 6 نوامبر, 2011

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه
تقاضای او همین بود
همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره
آوا، آرزوی تو برآورده میشه
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست او در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر من ا
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین
سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن

 

معجزه عشق(4)

چهار شنبه, 22 دسامبر, 2010

مادر 26 ساله به پسرک کوچکش که داشت بر اثر بیماری سرطان خون به پایان عمر خود نزدیک می شد،خیره نگاه می کرد.اندوه جانکاهی دلش را به آتش کشیده بود،با این همه تصمیم عجیبی گرفت و می خواست هرطور شده آن را اجرا کند.او هم مانند هر مادر دیگری دوست داشت پسرش بزرگ شود و به آرزوهایش برسد،اما دیگر چنین چیزی ممکن نبود.

سرطان خون،همه آرزوهای او را برباد داده بود،با این همه مادر هنوز هم می خواست پسرش را به آرزوهایش برساند.دست پسرش را گرفت و پرسید:باپسی!هیچوقت فکر کردی بزرگ که بشوی،می خواهی چکاره بشوی؟

کودک جواب داد:آرزو دارم مامور آتش نشانی بشوم.

مادر لبخندی زد و گفت:بگذار ببینم میشود آرزوی تو را برآورده کرد؟دیروقت بود که مادر خود را به آتش نشانی محلی در فونیکس آریزونا رساند و در آنجا با مامور آتش نشانی یعنی”باب”که قلبی به عظمت دریا داشت،ملاقات کرد و از آخرین آرزوی پسرش با او حرف زد و پرسید که:آیا امکان دارد پسر شش ساله اش را سوار ماشین آتش نشانی بکند و با او دوری بزند.

باب آتش نشان گفت:می شود کار بهتری کرد.ساعت هفت صبح چهارشنبه،پسرتان را آماده کنید.ما می توانیم یک روز تمام به عنوان آتش نشان افتخاری از او استفاده کنیم.او می تواند آن روز به ایستگاه ما بیاید،با ما صبحانه و نهار بخورد و در همه ماموریتها همراهمان باشد.او را به ما بدهید،می توانیم برایش یونیفرم آتش نشانی،کلاه واقعی و نه اسباب بازی،علامت اداره آتش نشانی فونیکس بر روی آنها و گالش های پلاستیکی را برایش آماده کنیم.

سه روز بعد باب باپسی را از بیمارستان تحویل گرفت،لباس های آتش نشانی را تنش کرد و او را از بیمارستان به اتاق انتظار اداره آتش نشانی و تا نردبان مخصوص ایستگاه همراهی کرد.

باپسی پشت فرمان ماشین آتش نشانی نشست و آماده انجام ماموریت شد.حالا او داشت بهشت را سیر می کرد.آن روز سه بار به ایستگاه فونیکس تلفن زده شد و باپسی در هر سه ماموریت شرکت کرد.او سوار بالابرها و حتی ماشین رییس آتش نشانی هم شد.همینطور او را به اتاق ضبط ویدئویی اخبار محلی هم بردند.

باپسی که به آرزویش رسیده و دنیایی عشق و توجه از مردان رویایی خود ،دریافت کرده بود،چنان امیدوار و خوشحال شد که توانست سه ماه بیشتر از آنچه پزشکان پیش بینی کرده بودند به زندگی ادامه دهد.یک شب علائم حیاتی او به طرز مرگباری کاهش پیدا کرد و سرپرستار بیمارستان که اعتقاد داشت هیچکس نباید در تنهایی بمیرد،از اعضای خانواده او خواست به بیمارستان بیایند.بعد به یاد روزی افتاد که باپسی آتش نشان شده بود،آنوقت به رییس آتش نشانی تلفن کرد و از او خواست اگر امکان دارد مردی را با لباس آتش نشانی به بیمارستان بفرستد تا در زمان احتضار،کنار باپسی باشد.

رییس آتش نشانی جواب داد:ما می توانیم کاری بهتر از این انجام دهیم.ما در عرض پنج دقیقه آنجا خواهیم بود.

حدود پنج دقیقه بعد ماموران آتش نشانی از نردبانی که به پنجره اتاق باپسی گذاشته بودند،بالا آمدند.14 مامور مرد و 2 مامور زن!آنها باپسی را در آغوش کشیدند،او را بوسیدند و به او گفتند که چقدر دوستش دارند.

باپس آخرین نفس هایش را به زحمت از سینه بیرون داد و از رییس آتش نشانی پرسید:حالا……من…….واقعا…….یک آتش نشان…….هستم؟

رییس گفت:بله باپسی!تو قطعا یک آتش نشان هستی.

باپسی لبخندی شیرینی زد و برای آخرین بار چشمهایش رابست.