برچسب ها بـ ‘سراسیمه’

کوچه مردها 157

چهار شنبه, 11 مارس, 2015

بالاخره زمان برگزاری امتحانات نهایی ششم دبیرستان و رشته ریاضی رسید.خرداد 1354 مثل یک آوار سر ما خراب شده بود و کابوس و هیولایی که آن همه ما را از آن در کنار کنکور ترسانده بودند،رسید.
واقعیت این است که در کنار آن همه زحمت و تلاشی که پدر و مادر و اولیای مدرسه برای ما کشیدند،اگر به کمک یک روانشناس کمی روی ترس ما از این دو امتحان بزرگ زندگی کار می کردند،مطمئنا ما با نتایج بسیار بهتری از این دو خاکریز بزرگ زندگی خود عبور می کردیم.
به هر حال زمان امتحانات فرا رسید و من در یک دبیرستان در خیابان جامی باید امتحانات نهایی خود را برگزار می کردم که چند تا از بچه های دیگر دبیرستان من هم در همین حوزه امتحانی بودند.
هر امتحان را که پشت سر می گذاشتیم،تازه متوجه می شدیم که چقدر آسان بودند و ما بیهوده چه ترسی داشتیم.
من فقط در یکی از امتحاناتم دچار دردسر شدم.درسی داشتیم به نام هندسه ترسیمی.مسئله ای به ما می دادند که شامل تعیین یک سری مختصات نقاطی از یک شکل در چهارچوب محورهای مختصات ریاضی بود و ما باید با کمک این اطلاعات شکل خواسته شده را در یک ربع محور مختصات رسم می کردیم.
نیم ساعته و به سرعت شکل را کشیدم و با کمال افتخار و سربلندی در یک دست ورقه و در یک دست دیگر تخته رسم و خط کش تی،به سمت ممتحن جلسه برای تحویل دادن ورقه رفتم.
از کنار نفر اول پشت سرم که عبور کردم ،دیدم شکل را در پایین محور ایکس ها کشیده است.در دلم پوزخندی به او زدم و رد شدم.دومی هم همین کار را کرده بود،مردد شدم. با دیدن شکل نفر سوم که او هم همین کار را کرده بود سراسیمه برگشتم و روی صندلی خودم نشستم و یکبار دیگر صورت مسئله را با دقت مرور کردم.حق با بچه ها بود و من اشتباه کرده بودم!
ممتحن یالای سرم آمد و پرسید:چرا برگشتی؟
جریان را به او گفتم.
گفت با اینکه اینکار نگاه کردن روی ورقه دیگران و نوعی تقلب محسوب می شود ولی چون این کار را ارادی نکردی من فرصت اصلاح را به تو می دهم.یاد او و بزرگواریش به خیر!
به هر حال نیم ساعتی طول کشید تا شکل کشیده شده را پاک کردم و شکل جدید و درست را کشیدم اما صفحه امتحان خیلی کثیف شده بود!
به هر حال این امتحانات هم تمام شد و من با معدل شانزده و نیم ،موفق به دریافت دیپلم شدم.

عارفانه ها 52

یکشنبه, 4 ژانویه, 2015

حرف هایی هست که کلماتش همچون سپند بر آتش ، در مجمر روح بی قرارند و آدمی را سراسیمه و بیتاب همچون روح سرگردان از شهر و دیار برون می کشانند و در جستجوی مخاطب همچون مولانا در قونیه بر لب استخر آبی و یا همچون «مهر» در آغوش گرم محرابی و یا همچون سلمان پاک ، در خلوت سوزان و تشنه صحرایی و یا همچون همام در سایه روشن مرموز و پر سخن نخلستانی و یا همچون علی در هیچ جا و هیچ کس!
دکتر شریعتی

درد دلی با حافظ

دوشنبه, 10 ژوئن, 2013

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

. . . .

 

غنچه از خواب پرید … و گلی تازه به دنیا آمد …

خار خندید و به گل گفت : سلام … و جوابی نشنید …

خار رنجید ولی هیچ نگفت …

ساعتی چند گذشت … گل چه زیبا شده بود …

دست بی رحمی آمد نزدیک … گل سراسیمه ز وحشت افسرد …

لیک آن خار در آن دست خلید … و گل از مرگ رهید …

صبح فردا که رسید … خار با شبنمی از خواب پرید …

گل صمیمانه به او گفت : سلام …

 

گل اگر خار نداشت، دل اگر بی غم بود، اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،

زندگی ،عشق، اسارت ،قهر ،آشتی، هم بی معنا بود

 

 

زندگي با همه وسعت خويش ، محفل ساكت غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست
اضطراب وهوس ديدن و ناديدن نيست
زندگي جنبش و جاري شدن است
زندگي کوشش و راهي شدن است
از تماشاگه آغازحيات تا به جايي كه خدا مي داند.

زندگي چون گل سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف،

 

يادمان باشد اگر گل چيديم،
عطر و  برگ و  گل و  خار،
همه همسايه ديوار به ديوار همند . . .

دوستان و ما

شنبه, 2 ژوئن, 2012

هریک از ما دوستانی داریم که دوستشان داریم و دوستمان دارند.

کم و بیش باهمیم و گاهی اوقات نسبت به یکدیگر دلخور و دلسرد،اما منتظر بهانه ای تا باز یکدیگر را بیابیم.

ناگهان می شنوی که یکی از آنها چنان بیمار شده که باید همین امروز عمل شود و تازه بعد از عمل هم چندان امیدی به زندگی اش نیست.

سراسیمه می دوی و بسویش می روی،تنها فرصت این را می یابی که سر به شانه اش بنهی،قطره اشکی بریزی و امیدش دهی،

و بعد انتظار در پشت در اتاق عمل و دعا و حسرت اوقاتی که در با او بودن از دست داده ای……..

امن یجیب المضطر اذالدعا و یکشف السوئ