برچسب ها بـ ‘سحرگاه’

کوچه مردها 78

چهار شنبه, 29 آگوست, 2012

 

یکی دیگر از خاطرات و سرگرمی های من در روزهای اقامت در روستای چهار باغ ،حضور در هنگام پختن نان یا تهیه لواشک و برگه بود.

نان را هر خانواده خودش و بصورت انبوه یک بار در ماه می پخت و در جعبه های چوبی خاصی نگهداری می کرد و به همین خاطر در هر خانه یک تنور هم وجود داشت که در کف زمین کنده بودند و جز در روز پخت نان همیشه درش بسته بود.

از روز قبل از پخت نان،میزان زیادی آرد و آب و خمیر مایه را درون ظرف های سفالی لعابدار بسیار بزرگی مخلوط می کردند و تا سحرگاه روز بعد دو سه بار با شدت و سختی خمیر را مشت و مال می دادند و به اصطلاح عملش می آوردند.

صبح بسیار زود درون تنور را پر از هیزم می کردند و شعله ها با شدت سر می کشیدند و بدنه تنور را کاملا داغ می کردند و آتش بجا مانده در ته تنور تا غروب همان روز تنور را گرم و همیشه آماده نگه می داشت.از صدای تنوره شعله های آتش و تاپ تاپ آخرین مرحله عمل آوردن خمیر من هم از خواب می پریدم و مشغول تماشا می شدم.

حدود ساعت پنج و شش صبح دو سه نفر از خانم های همسایه می آمدند و نان پختن شروع می شد.یک نفر تکه تکه خمیر از ظرف اصلی برمی داشت و با مشت و مال دادن آن را بصورت چانه های خمیر در می آورد و روی سفره ای که با آرد پوشیده شده بود می چید.دومی یکی یکی این چانه ها را با وردنه بصورت لایه خمیری گرد و نازکی در می آورد و روی یک وسیله پارچه ای سینی گرد مانندی پهن می کرد و سومی که پای تنور نشسته بود این وسیله را که خمیر پهن شده رویش بود محکم به دیواره تنور می کوبید.با چسبیده شدن خمیر به دیواره تنور ،خمیر شروع به پخته شدن می کرد و رویش باد می کرد و از رنگ سفید به کرم رنگ تبدیل می شد و نفر پای تنور با چسباندن هر خمیر،با انبر یک نان پخته شده را هم بیرون می آورد و روی سفره ای در سمت دیگر خود پرت می کرد.عطر نان گندم داغ همه را به شوق می آورد و هر کس با ماست یا سرشیر یا سبزی و خیاری تازه به خوردن این نعمت الهی می پرداخت.

معمولا سه نوع نان پخته می شد.تقریبا نود درصد خمیر از همین نوع اول بود که پس از خشک شدن روی سفره روی هم چیده می شدند و به داخل گنجه چوبی می گذاشتند و طی ماه هرروز تعدادی را برمی داشتند و با زدن کمی آب نرمشان می کردند و با غذا می خوردند.

تعدادی هم نان گرد اما کوچکتر و کلفت تر می پختند که آنها را معمولا برای خرد کردن در آبگوشت و یا خواباندن در سرشیر مورد استفاده قرار می دادند.کمی خمیر را هم با شکر و زعفران مخلوط می کردند و گرده های کوچکی از آنها را که رویشان همک زرده تخم مرغ می مالیدند در تنور تبدیل به کلوچه های بسیار خوشمزه ای می نمودند که داغ داغ خورده می شد و بیشترش سهم ما بچه ها بود.معطر و داغ و خوشمزه!

زمان رسیدن آلوچه  و زردآلو هم خانم ها دور هم جمع می شدند و همه آلوچه ها را پس از شستن در دیگهای بزرگی روی اجاق های مشتعل از آتش چوب می گذاشتند و بعد از پختن و له شدن آنها را با آبکش های بزرگی صاف و از هسته جدا می کردند و کف مجمعه های فلزی بزرگ را با این مایعات غلیظ به ضخامت حدود نیم سانتی متر پر می کردند و مجمعه ها را روی پشت بام ها می چیدند تا در زیر آفتاب آبشان تبخیر شود و تبدیل به ورقه های نازک لواشک بشوند که تکه های آنها را به تدریج در تهیه غذا و خورش در طول سال استفاده می کردند و البته بیشترش هم یکی از تنقلات روزانه ما بود!

زرد آلوها را هم به ما بچه ها می سپردند تا دو تکه شان کنیم و هسته های آنها را درآوریم.آنها هم درون ظرفهای فلزی و چوبی و مقوایی در زیر آفتاب خشک می شدند و تبدیل به برگه های زردآلو می شدند که همراه مغز بادام و گردو در زمستان از مقوی ترین غذاهای میان روز بودند.

از جبران خليل جبران

چهار شنبه, 2 مارس, 2011

 

آنگاه آموزگاری گفت با ما از آموزش سخن بگو
و او گفت:
هیچ کس نمی تواند چیزی را بر شما آشکار کند مگر آنچه را که در سحرگاه دانش ما نیم خفته بوده باشد
آموزگاری که در سایه معبد در میان شاگردانش راه می رود، از دانش خود چیزی به آن ها نمی دهد، از ایمان خود و از مهر خود می دهد
اگر به راستی دانا باشد، از شما نمی خواهد که به خانه دانش او در آیید؛ شما را به آستانه ذهن شما راهبری می کند
ستاره شناس می تواند از دریافت خود در باره افلاک با شما سخن بگوید، اما نمی تواند دریافت خود را به شما بدهد
آوازخوان می تواند از آهنگی که در سراسر فضا مترنم است ترانه ای برای شما بخواند، اما نمی تواند گوش بدهد که آن آهنگ را می گیرد، یا صدایی که آن را باز می سازد
و آن که در دانش اعداد استاد است می تواند برای شما از جهان وزن ها و اندازه ها سخن بگوید، ولی نمی تواند شما را به آن جهان ببرد
زیرا که بینش یک فرد بال های خود را به فرد دیگری نمی دهد
و همان گونه که یکایک شما در دانش خداوند تنها هستید، یکایک شما در دانش خود از خداوند و در دریافت خود از زمین تنها خواهید بود

**********

 

آنگاه مردی گفت: با ما از شناخت خویشتن سخن بگو
و او در پاسخ گفت:
دل های شما در سکوت خود رازهای روزها و شب ها را می دانند
ولی گوش هاتان تشنه شنیدن صدای دانش دل هستند
شما می خواهید آنچه را همیشه در اندیشه دانسته اید در سخن نیز بدانید
می خواهید با انگشت هاتان تن رویاهاتان را لمس کنید
و چه بهتر که چنین کنید
چشمه پنهان روح شما ناگزیر سرریز می شود و نجوا کنان به دریا می رود؛
و گنج ژرفای بی پایان شما در برابر چشم تان پدیدار می گردد
اما برای کشیدن گوهرهای ناشناخته خود ترازویی مسازید؛
و ژرفای دانش خود را با چوبی یا ریسمانی اندازه مگیرید
زیرا که خویشتن دریایی ست بی کران و بی بن

مگویید«حقیقت را یافته ام». بگویید:حقیقتی را یافته ام
مگویید: راه گردش روح را دیده ام، بگویید:روح را دیدم که از راه من می گذشت
زیرا که روح از همه راه ها می گذرد
روح بر یک خط راه نمی رود و مانند نی نمی روید
روح شکفته می شود، مانند نیلوفر آبی که گل برگ های بی شمار دارد

**********

آنگاه زنی به سخن در آمد و گفت: با ما از درد سخن بگو
و او گفت:
درد شما شکستن پوسته ای ست که فهم شما را در بر دارد
همان گونه که هسته میوه باید بشکند تا مغز آن آفتاب ببیند، شما هم باید با درد آشنا شوید
و اگر می توانستید دل خود را از اعجازهای زندگی خود در شگفت بدارید، درد شما هم کمتر از خوشی شما شگرف نمی نمود؛
و آنگاه فصل های دل خود را می پذیرفتید، چنان که همیشه فصل هایی را که بر کشت زارهاتان می گذرد پذیرفته اید
و زمستان های اندوه خود را با متانت نظاره می کردید

بسیاری از دردهای تان را شما خود برگزیده اید
این داروی تلخی ست که با آن طبیب درون شما خویشتن بیمارتان را درمان می کند
پس به این طبیب اعتماد کنید و داروی او را با صبر و آرام بنوشید
زیرا که دست او را، اگر چه سخت و سنگین باشد، دست مهربان ذات ناپیدا راهبری می کند،
و جامی که او می آورد، اگر چه لب هاتان را بسوزاند، از گلی ساخته شده ست که کوزه گر دهر آن را با اشک پاک خود سرشته است

**********

 

مترسک
یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟
 گفت: «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم
 دَمی اندیشیدم و گفتم :درست است؛ چون‌که من هم مزة این لذت را چشیده‌ام
 گفت :فقط کسانی که تن‌شان از کاه پر شده باشد این لذت را می‌شناسند
 آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من
 یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد
 هنگامی که باز از کنارِ او می‌گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه می‌سازند

**********

 

سگِ دانا
یک روز سگِ دانایی از کنارِ یک دسته گربه می‌گذشت
 وقتی نزدیک شد و دید که گربه‌ها سخت با خود سرگرم‌اند و اعتنایی به او ندارند، ایستاد
 آنگاه از میانِ آن دسته یک گربه ی درشت و عبوس پیش آمد و گفت: ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش خواهد آمد.
 سگ چون این را شنید در دلِ خود خندید و از آن‌ها روبرگرداند و گفت: ای گربه‌های کورِ ابله، مگر ننوشته‌اند و مگر من و پدرانم ندانسته‌ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می‌بارد موش نیست بلکه استخوان است.

حکایتی از بایزید بسطامی

شنبه, 18 دسامبر, 2010

شنیدم که وقتی سحرگاه عید

ز گرمابه آمد برون بایزید

یکی طشت خاکسترش بی خبر

فرو ریختند از سرایی به سر

همی گفت شولیده دستار و موی

کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من درخور آتشم

به خاکستری روی در هم کشم؟

بزرگان نکردند در خود نگاه

خدا بینی از خویشتن بین مخواه

بزرگی به ناموس و گفتار نیست

بلندی به دعوی و پندار نیست

زمغرور دنیا ره دین مجوی

خدا بینی از خویشتن بین مجوی

گرفتم که خود هستی از عیب پاک

تعنت مکن بر من عیب ناک

یکی حلقه کعبه دارد به دست

یکی در خراباتی افتاده مست

گر آن را بخواند،که نگذاردش؟

ور این را براند،که بازآردش؟

نه مستظهرست آن به اعمال خویش

نه این را در توبه بسته است پیش