برچسب ها بـ ‘سجده’

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 20

سه شنبه, 22 دسامبر, 2015

قسمت عمده غزل های حافظ و بهترین آنها،در خطاب به معشوق دوم یعنی انسان جامع است.این انسان هرگز به دنیا نیامده،اما بشریت حسرت می خورد که ای کاش به دنیا می آمد،و اگر جز این بود،آن همه غلو و خشوع و شیفتگی حافظ در برابر معشوق،بی معنی و یاوه مانند جلوه می کرد که شطحیاتی بیش نمی بود.
انسان است که باید در کوره عشق گداخته شود،تا نقص خلقتی خود را که فانی،گمراه و خطاپذیر است،جبران نماید.همه سر خلقت در این فلسفه عشق عرفانی نهفته می شود،و از آنجا روشن می گردد که چرا پروردگار،کروبیان را به سجده کردن به آدم امر نمود.ابلیس که آدم را تحقیر کرد – زیرا از خاک آفریده شده بود – نمی دانست که برتری و خلقت او در عشق داشتن اوست.حافظ تمام عمر عاشق است.خود او می گوید:
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

بی نیازم ز همه……

دوشنبه, 20 جولای, 2015

عاقبت پیدا نمودم من تو را در این جهان
ای که بودی سالها،از چشم و از این دل نهان
در پی تو من به هر جمعیتی همره شدم
گرچه جز نومیدی ام حاصل نشد از همرهان
لیک می ارزید به این آوارگی و خستگی
ای تو مرهم بر تن رنجور ما درماندگان
من به دنبال محبت در دل خالی ز عشق
سالها سجده نمودم بر زمین و بر زمان
گاه می بردم به امید این دل دیوانه را
نزد زیبایان و مه رویان و اصنام و بتان
گه سفردرعمق جان می کردم و در هر زمان
می نمودم من سفر در شهر عشق با عارفان
گه به جهد و کوشش و آمادگی در مدرسه
می نمودم سعی خود،شاید شوم از عالمان
تا سرانجام به این نکته پر مغز رسیدم یارب
می رسم بر درگهت ، گر پا زنم با عاشقان
عاشقی در عجیبی است،به هرکس ندهند
لایق عشق نباشند به جهان،دون و دنان
عشق همت طلبد،سوزد و ویرانه کند
خانه و مدرسه و مسجد و هر کون و مکان
عاشقی جرم قشنگی است ، نگه داریمش
بی نیازت می کند از غیر حق،این را بدان

یادمان باشد…….

دوشنبه, 3 ژوئن, 2013

یادمان باشد ازامروزجفایی نکنیم

گرکه درخویش شکستیم صدایی نکنیم

خودبسازیم به هردردکه ازدوست رسد

بهربهبود ولی فکردوایی نکنیم

جای پرداخت به خودبردگران اندیشیم

شکوه ازغیرخطاهست خطایی نکنیم

وبه هنگام عبادت سرسجاده ی عشق

جزبرای دل محبوب دعایی نکنیم

یاورخویش بدانیم خدایاران را

جزبه یاران خدادوست وفایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنهاماند

طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم

گله هرگزنبود شیوه ی دلسوختگان

با غم خویش بسازیم وشفایی نکنیم

یادمان باشداگرشاخه گلی راچیدیم

وقت پرپرشدنش سازونوایی نکنیم

پرپروانه شکستن هنرانسان نیست

گرشکستیم به غفلت من ومایی نکنیم

دوستداری نبود بندگی غیر خدا

بی سبب بندگی غیرخدایی نکنیم

مهربانی صفت بارزعشاق خداست

یادمان باشد ازینکار ابایی نکنیم

هوروش نوابي

دعایت می کنم

دوشنبه, 3 دسامبر, 2012

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه ی آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن . . . .

 

 

عارفانه ها 26

چهار شنبه, 17 اکتبر, 2012

روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند. آوازی شنيد که ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟   شيخ گفت: بار خدايا! خواهی آنچه را که از “رحمت” تو می‌دانم و از “بخشایش” تو می‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند؟ آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.

 تذكره الاولياء عطار نيشابوری

من و متقی

دوشنبه, 15 اکتبر, 2012

متقی من را به ره دید و سریع بگذشت و رفت

در خیالش بهر من پرونده ای بافید و رفت

در میان انجمن ها و به هنگام دوصدها گفتگو

کوس رسوایی من را، او به طبل کوبید و رفت

متقی،آخر مگر از این همه بهتان و مکر و افترا

می توان بر آبروی مردمان،مانند باد لغزید و رفت؟

من که خود را بس گنهکار دانم و تمثال سهو

لیک باید در پس این اتهام سوزید و رفت

ای خداوند جهان با روسیاهی همچو من

گر نجنبد مهر تو،باید که تند کوچید و رفت

می برم بر تو پناه ای قادر عاصی نواز

گر تو باشی یار من،شاید توان تازید و رفت

مومنان در سجده و ما کافران غافل زتو

بارش باران رحمت،ناگهان بارید و رفت

ای دریغا ما به بهتان و ریا دل داده ایم

تا به خود آییم،خدا بر حال ما خندید و رفت

بار الها،روح چرک و روسیاه و مرده را

زنده کن باردگر،تا خرم ازاین خانه  بیغوله رفت

 

 

 

ایران و ایرانی 21

یکشنبه, 16 سپتامبر, 2012

سعيد نفيسى مى‏گويد:

«در اين دوره طبقه روحانيان در ايران برترى كامل در همه شؤون اجتماعى داشتند.روحانيان به سه دسته تقسيم مى‏شدند:نخست موبدان بودند…سركرده موبدان به عنوان موبدان موبد يا موبد موبدان در پايتخت،اول شخص مملكت و داراى اختيارات نامحدود بوده است…پس از موبدان طبقه هيربدان بودند كه قضاوت و تعليم و تربيت فرزندان،سپرده به ايشان بوده است،و در اين دوره تعليم و تربيت و فراگرفتن علوم متداول انحصار به موبدزادگان و نجيب‏زادگان داشته و اكثريت نزديك به اتفاق فرزندان ايران از آن محروم بوده‏اند.پس از هيربدان،طبقه آذربدان بودند كه حكم متوليان و خادمان آتشكده‏ها و موقوفات بسيار آنها را داشته‏اند و وظيفه ايشان نخست نگهدارى آتشهاى مقدس هر آتشكده‏اى و سپس شستشو و پاكيزه نگاهداشتن محوطه آتشكده و اداره كردن مراسم دينى مانند نمازها و جشنهاى كستى بندان براى كودكان و زناشوييها و مراسم مردگان بوده است…» (15)

بحث ديگر درباره نظامات اجتماعى ايران مربوط است‏به رژيم حكومت‏ساسانيان.حكومت‏ساسانيان استبدادى محض بوده است.آنان خود را آسمانى نژاد و مظهر خدا مى‏دانستند و از مردم به كمتر از سجده راضى نمى‏شدند،و مردم با اين وضع خو گرفته بودند.كسانى كه بخواهند از اين نظر جامعه ايرانى آن روز را مطالعه كنند مى‏توانند رجوع كنند به كتابهاى:تاريخ ادبيات ادوارد براون،جلد اول،ترجمه آقاى على پاشا صالح و كتاب تمدن ايرانى،تاليف جمعى از خاورشناسان،ترجمه دكتر بهنام  و تاريخ اجتماعى ايران،تاليف سعيد نفيسى،جلد دوم  و مخصوصا ايران در زمان ساسانيان،تاليف كريستن سن محقق دانماركى،ترجمه رشيد ياسمى  .

ما فعلا مقتضى نمى‏بينيم در اين باره بحثى بكنيم.بعدا در بخش‏«خدمات ايران به اسلام‏»اندكى در اين باره بحث‏خواهيم كرد.

نظام خانوادگى

«در دوره ساسانى چيزى كه بيش از همه دستخوش تصرف و ناسخ و منسوخ و جرح و تعديل موبدان بود«حقوق شخصى‏»است.مخصوصا احكام نكاح وارث به اندازه‏اى پيچيده و مبهم بود كه موبدان هر چه مى‏خواستند مى‏كردند و در اين زمينه اختياراتى داشتند كه در هيچ شريعتى به روحانيان نداده‏اند.» (20)

تعدد زوجات در دوره ساسانى جارى و معمول بوده است.زردشتيان عصر اخير در صدد انكار اين اصل هستند ولى جاى انكار نيست،همه مورخين نوشته‏اند، از هرودوت يونانى و استرابون در عصر هخامنشى گرفته تا مورخين عصر حاضر.

 

عشق و امید

دوشنبه, 23 جولای, 2012

به نام خداوند عشق و امید

که این هردو را،رای او آفرید

بدانست انسان به عشق و امید

هزاران گوهر می نماید پدید

چو عشق مایه زندگانی بود

امید دل آنگه بگردد مزید

چنان معجزی از بشر سرزند

که در عرش خالق چنین،کس ندید

پس آنگه ندا بر ملائک دهد

کنون بار دیگر به سجده روید

که عشق و امید جلوه های منند

و هرکه بدینجا رسید،وارهید