برچسب ها بـ ‘ستاره’

چه غریب ماندی ای دل

دوشنبه, 13 ژوئن, 2016

چه غریب ماندی ای دل‌! نه غمی‌، نه غمگساری
نه به انتظار یاری‌، نه ز یار انتظاری
غم اگر به كوه گویم، بگریزد و بریزد
كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره‌ای‌ست باری
دل من‌! چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری
نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو كه فرو خلید خاری
سحرم كشیده خنجر كه:چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من‌؟
كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده‌واری
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری
سر بی‌پناه پیری به كنار گیر و بگذر
كه به غیر مرگ دیگر نگشایدت كناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران كه رها كنند یاری

جهانی باش!

شنبه, 16 آگوست, 2014

جهانی باش و جهانی فکر کن! راز جهانی شدن، گذشتن از روزمرگی هاست.
گذشتن از بیهوده ها و چیزهای بی ارزش است و اندیشیدن به افق های تازه.
راز جهانی شدن در این است که تو دنیایت را بزرگتر کنی… جهانی شدن یعنی که تو ، انسانی هستی فراتر از شغل و مقامت. فراتر از آدرس خانه و میزان دارایی هایت.
دنیا به خانه تو و همسایه دیوار به دیوارت خلاصه نمی شود. دنیا بزرگ تر و فراتر از این است که تاکنون می اندیشیدی. جهانی شدن را آغاز کن تا از پوچ نگری ها رها شوی! جهانی شدن یعنی که تو تنها نیستی . یعنی تو که به جهان هستی متصلی!
یعنی سلولهای بدن تو با همه جهان در ارتباط است!
به ستاره ها نگاه کن! و بزرگ بیاندیش! بگذار تا افکارت رشد کند.
اجازه نده انسان های حقیر و ناچیز تو را به سوی خشم بکشانند، ناچیزها را رها کن و بزرگ شو!
جهانی شو! آن گاه دیگر از غیبت و بدگویی لذت نمی بری! هرگز حسادت نمی کنی ، هیچ گاه کینه ای به دل نمی گیری!
هیج گاه در زندگی خصوصی مردم تجسس نمی کنی!
جهانی شو ! تا برای یک لقمه نان ، بیشتر، سر کسی کلاه نگذاری!
جهانی شو! تا بدون هیچ چشم داشتی به همه موجودات کمک کنی!
جهانی شو ! تا از یک بعدی بودن خارج شوی!
آن گاه در همه لحظات زندگی ات خدا را لمس می کنی !!

عاشقی کن……..

چهار شنبه, 29 می, 2013

هنگامی که بزرگترین ستاره در آسمان دلت شروع به درخشیدن نمود

باید با جاروی عشق

حسابی آسمان دلت را بروبی و همه ستاره های ریز و درشت دیگر را بیرون بریزی

آسمان دل،بر خلاف آسمان هستی

آنگاه که دل به عشق بسپرد

با تک ستاره اش

به سرزمین وجود ،روشنایی خواهد بخشید

خوش به حال عاشقان صادق

گلی در مرداب 3

سه شنبه, 7 می, 2013

خونه این خونه ویرون

واسه من هزارتا خاطره داره

خونه این خونه تاریک

چه روزایی رو به یادم میاره

اون روزا یادم نمیره

دیواره خونه پر از پنجره بود

تا افق همسایه ی ما

دریا بود ستاره بود منظره بود

خونه خونه جای بازی

برای آفتاب و آب بود

پر نو واسه بیداری

پر سایه واسه خواب بود

پدرم میگفت قدیما

کینه هامونو دور انداخته بودیم

توی برف و باد و بارون

خونه رو با قلبامون ساخته بودیم

خونه عشقه مادرم بود

که تو باغچش گل اطلسی میکاشت

خونه روح پدرم بود

چیزی رو هم پای خونه دوست نداشت

خونه خونه جای بازی

برای آفتاب و آب بود

پر نو واسه بیداری

پر سایه واسه خواب بود

سیل غارتگر اومد

از تو رودخونه گذشت

پلا رو شکست و برد

زد و از خونه گذشت

دست غارتگر سیل

خونه رو ویرونه کرد

پدر پیرمو کشت

مادر و دیوونه کرد

حالا من موندم و این ویرونه ها

پر خشم و کینه ی دیوونه ها

منه زخمی منه خسته منه پاک

مینویسم آخرین حرف و رو خاک

کی میاد دست توی دستم بذاره

تا بسازیم خونمونو دوباره

کی میاد دست توی دستم بذاره

یک……..

شنبه, 9 مارس, 2013

یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد

یك گل میتواند بهار را بیاورد

یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد

یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد

یك لبخند میتواند سرآغاز یك دوستی باشد

یك دست دادن روح انسان را بزرگ میكند

یك ستاره میتواند كشتی را در دریا راهنمایی كند

یك سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص كند

یك پرتو كوچك آفتاب میتواند اتاقی را روشن كند

یك شمع میتواند تاریكی را از میان ببرد

یك خنده میتواند افسردگی را محو كند

یك دست دادن نگرانی شما را مشخص میكند

یك سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد

یك قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد

یك زندگی میتواند متفاوت باشد

وقتی بزرگ می شوی…….

شنبه, 29 سپتامبر, 2012

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گل ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود
اگر یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی!
وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود
آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چگونه بازی می کنند
آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درخت ها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی
و یک روز یادت می افتد که تو سال هاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ،
فردای آنروز تو را به خاک می دهند ومی گویند:
خیلی بزرگ شده!
آنروز دیگر خیلی دیر شده است ….

از وبلاگ کیمیای معرفت

بهترین باش

چهار شنبه, 16 می, 2012

 

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی

 را شادمانه‌تر كن…….

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

                                                             هر آنچه كه هستی، بهترینش باش……….

رها،رها،رها من

دوشنبه, 27 فوریه, 2012

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

ز من هر ان که او شد

چو دل به سینه نزدیک

به من هر ان که نزدیک

از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد اشنا من

ستاره ها نهفتند

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من