برچسب ها بـ ‘سبحه’

از صائب تبریزی

دوشنبه, 8 جولای, 2019

ما دستخوش سبحه و زنار نگشتيم
در حلقه ى تقليد گرفتار نگشتيم
خود را به سراپرده ى خورشيد رسانديم
چون شبنم گل، بار به گلزار نگشتيم
در دامن خود پاى فشرديم چو مركز
گرد سر هر نقطه چو پرگار نگشتيم
چون خشت نهاديم به پاى خم مى سر
بر دوش كسى همچو سبو بار نگشتيم
ما را به زر قلب خريدند ز اخوان
بر قافله از قيمت كم، بار نگشتيم
چون يوسف تهمت زده، از پاكى دامن
در چشم عزيزان جهان، خوار نگشتيم
صد شكر كه با صد دهن شكوه درين بزم
شرمنده ى بيتابى اظهار نگشتيم
افسوس كه چون نخل خزان ديده درين باغ
دستى نفشانديم و سبكبار نگشتيم
فرياد كه سوهان سبكدست حوادث
شد ساده ز دندانه و هموار نگشتيم
صائب مدد خلق نموديم به همت
درظاهر اگر مالك دينار نگشتيم

دوزخ در ادیان الهی 7

شنبه, 16 دسامبر, 2017

اما ناامید هم نباید بود.عشق خداوند به انسان خلق کرده اش و عشق انسان ها به همنوعان خود بدون توجه به دین و عقیده آنها از نظر بسیاری از صالحان و مکاتب چاره ساز و نجات دهنده آدمی است. به قول عماد خراسانی:

پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يكـيست
حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكيست
اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظري است
گر نظر پاك كني كعبه و بتخانه يكيست
هر كسي قصه‌ي شوقش به زباني گويد
چون نكو مي‌نگرم حاصل افسانه يكيست
اينهمه قصه ز سوداي گرفتاران است
ور نه از روز ازل دام يكي،دانه يكيست
ره‌ي هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه
گريه‌ي نيمه شب و خنده‌ي مستانه يكيست
گر زمن پرسی از آن لطف که من می دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکی است
و« محيي الدين عربي» مي گويد :
درگذشته من از دوست خود روي بر مي‌تافتم، اگر كيش وي را، همسان مذهب خويش نمي يافتم.
ليكن امروز قلب من، پذيراي هر نقش شده است.
چراگاه آهوان، صومعه راهبان، بتكده، كعبه، الواح تورات، مصحف، قرآن. من به دين عشق سرسپرده ام.
و به هر سوي كه كاروانهاي آن، رهسپار شود، ره خواهم چيست! آري عشق (هموارگر همه ناهمواريها) دين و ايمان من است.

خدا مساویست با عشق!

دوشنبه, 17 نوامبر, 2014

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست

حرم و دیر یکی ، سبحه و پیمانه یکیست

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته نظریست

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست

هرکسی قصه شوقش به زبانی گوید

چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکیست

اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست

ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکیست

ره هر کس به فسونی زده آن شوخ ارنه

گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست

گر زمن پرسی از آن لطف که من میدانم

آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند

بهر این یک دو نفس عاقل و فرزانه یکیست

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد

پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست

گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد

بی وفائی و وفاداری جانانه یکیست

دیده ای؟

دوشنبه, 14 ژانویه, 2013

تاکنون مرغی اسیر دام صیاد دیده ای؟

هیچ آیا گوشه ای مرد غریبی دیده ای؟

در میان صدهزاران غافل و لولی و مست

عاقلی،فرزانه ای،تنها و بیکس دیده ای؟

دیده ای رندان چه مکری می کنند با مردمان؟

سبحه در دستی و دستی جیب یاران دیده ای؟

در کنار نعره مستانه وبیدردی این ناکسان

ناله رنجور و پردردی ز بیمار دیده ای؟

گر رفیقی می کند دست نیازش را دراز

بهر خود عزمی برای خدمت او دیده ای؟