برچسب ها بـ ‘سایه’

با یاد تو مستم

دوشنبه, 31 آگوست, 2015

سایه ای بیش نیستم در کوی تو اما
تا تو خورشید منی، از فیض توهستم
گر شوم اشکی و در چشم تو آویزم
غم ندارم گر که رخت از خاطرت بستم
شعر گویم همچو بلبل چون گلی بیند
در گلستان وجودت سرخوش و مستم
من زخود چیزی ندارم در کتاب خاطرو یادم
دفتری از خاطرات قهر و آشتی های تو، هستم
در میان شادی و غم راه می پویم به یاد تو
من اسیر لحظه های ناب وگرم خاطرت هستم
دوری تو روز من را می کند چون شب
ماه این شبها، زخورشید وجودت می کند مستم
یار من،محبوب من،با بازی تازه تو مشغولی
لیک من با خاطرات و یاد تو ازاین جهان جستم

کوچه مردها 159

چهار شنبه, 13 می, 2015

در بقیه ساعات خالی ایام بین امتحان نهایی دبیرستان و کنکور که کلاس نداشتم،بهترین محل برای درس خواندن متمرکز و بدون سرو صدا پشت بام خانه خودمان بود.با وجود اینکه آفتاب و گرما اذیتم می کرد،اما با پناه بردن به سایه و با توجه به بی سرو صدایی محیط بهترین محل بود.
اما این جا هم دردسرهایی داشت که به چند مورد از آنها اشاره می کنم:
– میوه فروش ها یی که با وانت می گذشتند و با بلندگو تبلیغ اجناس خود را می کردند،حسابی کلافه ام می کردند و با سروصدای خود تمرکزم را به هم می زدند و تا نمی رفتند نمی توانستم ادامه دهم و استراحت اجباری به خودم می دادم!
حالا اگر این وسط دوتا از خانم های خرید کننده باهم به درد دل هم می افتادند که دیگر بیچاره بودم و ضمن اینکه با آخرین رخدادهای دو خانواده کلی آشنا می شدم(که در عین حال پشیزی هم به دردم نمی خورد) کلی هم وقت تلف می شد!
– با عبور هر موتور گازی یا موتور سیکلت،صدایی ایجاد می شد که باز تمرکز فکری من را به هم می ریخت و ناگزیر باید صبر می کردم تا موتور دور شود و صدایش هم محو گردد تا من ادامه بدهم.
بعد از یکی دوروز راه حلی پیدا کردم.گذاشتن پنبه در گوشهایم!خیلی مفید بود.
– بعد از دو سه روز دردسر تازه ای درست شد.دختر همسایه که متوجه حضور من روی پشت بام شده بود،با یک ضبط و پخش صوت به پشت بام خودشان که روبروی خانه ما بود می آمد و آهنگ ها و ترانه های غمگین و عاشقانه را با آخرین حد ممکن صدا پخش می کرد و خودش هم می نشست و سرش را روی دو پایش قرار می داد و هر دقیقه آهی می کشید و دوباره سرش را روی زانوانش قرار می داد.
خدایا این یکی را چگونه حل کنم؟!
خوشبختانه آنقدر عاقل بودم که ارزش این ساعات و روزهای طلایی قبل از کنکور را بدانم و وقتم را به کار دیگری اختصاص ندهم،لذا بلند می شدم و به سمت دیگر پشت بام که در دید ایشان نبود می رفتم و با وجود تابش آفتاب در ان قسمت،تحمل می کردم و در گوشم هم که پنبه بود.
بعد از دوروز دخترک ناامید شد و دست از سرم برداشت!

کمی بیاندیشیم 48

سه شنبه, 26 فوریه, 2013

نوشته های پشت اتوبوس و کامیون!

 

تلاش مفهوم زندگیست

***********************

محبت از درخت آموز كه از سر هیزم‌شكن سایه برنمی‌دارد

************************

تولد آغاز مرگ است

به سلامتی……

شنبه, 19 ژانویه, 2013

 

به سلامتی دیوار

نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه

 

به سلامتی دریا

نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش

 

به سلامتی سایه

که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره

 

به سلامتی پرچم ایران

که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه

 

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم

 

به سلامتی زنجیر

نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس

 

به سلامتی پل عابر پیاده

که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا

 

به سلامتی برف

که هم روش سفیده هم توش

 

به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه

 

به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش

 

به سلامتی بیل

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه

 

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع

که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه

 

به سلامتی سرنوشت

که نمی‌شه اونو از “سر” نوشت.

 

به سلامتی سیم خاردار

که پشت و رو نداره

خونه

دوشنبه, 26 نوامبر, 2012

به باور من،مردم این سرزمین ،از دیرباز و از پس قرن های گذشته ،هربار که این شعر یا مشابه آن را خوانده اند و یا شنیده اند،اشک در چشم آورده اند.شما چطور؟

 

 

خونه این خونه ویرون،واسه من هزارتا خاطره داره

خونه این خونه تاریک،چه روزایی رو به یادم می آره

اون روزا یادم نمیره،دیوار خونه پر از پنجره بود

تا افق همسایه ما،دریا بود،ستاره بود،منظره بود

خونه،خونه جای بازی،برای آفتاب و آب بود

پر نور واسه بیداری،پر سایه واسه خواب بود

پدرم می گفت قدیما،کینه هامونو دور انداخته بودیم

توی برف و باد و بارون،خونه رو با قلبامون ساخته بودیم

خونه عشق مادرم بود،که تو باغچه اش گل اطلسی می کاشت

خونه روح پدرم بود،هیچ چی رو همپای خونه دوست نداشت

…………………….

سیل غارتگر اومد

از تو رود خونه گذشت

پل ها رو شکست و برد

زد و از خونه گذشت

دست غارتگر سیل

خونه رو ویرونه کرد

پدر پیرمو کشت

مادرو دیوونه کرد

…………………….

حالا من موندم و این ویرونه ها

پر خشم و کینه دیوونه ها

من زخمی،من خسته،من پاک

می نویسم آخرین حرفو رو خاک

کی می آد دست توی دستم بذاره

تا بسازیم خونمونو دوباره  ؟

 

خام بدم،پخته شدم

دوشنبه, 24 اکتبر, 2011

سایه بدم،نور شدم،تا تو مرا یار شدی

خام بدم،پخته شدم،از تو دلم شاد شدی

طفل دلم،طاقت این بار نداشت

تا دل من تازه شود،قامت تو زار شدی

سالک هر راه بدم،خسته و بیمار شدم

ساکن پردیس شدم،تا تو به من جار شدی

سرد و سرافکنده بدم،سلسله جنبنده بدم

تا تو به من یار شدی،جان مرا نار شدی

تا دل من بهره برد،جان زخماری برهد

شمع شب تار شدی،بر سر بازار شدی

خوار شدی،زار شدی،خسته ز هر کار شدی

تا به رهایی برسم،تو به سر دار شدی