برچسب ها بـ ‘ساندویچ’

از رنجی که می بریم

سه شنبه, 16 آوریل, 2013

چند سالی است که توفیق این را دارم یک نیمه روز در هفته را به تدریس در یکی از دانشگاه ها می پردازم.

اخیرا برنامه خود را طوری تنظیم نموده ام که نهار خود را در رستوران دانشجویان صرف کنم و در نتیجه بتوانم رفتار آنان را با رفتار خودمان در زمان دانشجویی مقایسه کنم.نکات زیر قابل توجه هستند:

الف – این قشر فرهیخته جامعه،نوبت را رعایت نمی کنند و میانبر زدن در صف بدون اهمیت به حقوق دیگران بسیار متداول است!

ب – روی میزها فوق العاده کثیف و پر از بازمانده غذاها و ظروف یک بار مصرف و کاغذ ساندویچ و شیشه نوشابه است.به سختی می توان جای نسبتا تمیزی پیدا کرد و اغلب دانشجویان کمی از زباله های روی میز را کنار می زنند تا جلوی دستشان کمی خالی شود و این در حالی است که در چند قدمی هر میز سطل زباله بزرگی قرار دارد.

ج – دیگر از بحث های مسئولانه و بیان دردهای اجتماع و مشکلات خبری نیست.اغلب به باد کردن پوسته های ساندویچ و ترکاندن آنها و ایجاد صداهای ناهنجار می پردازند!

هر بار و با تاسف بیشتری از رستوران خارج می شوم و با خود می گویم که از هیچکس نباید گله داشت.از ماست که بر ماست.

کوچه مردها 69

چهار شنبه, 27 ژوئن, 2012

در مدت اقامتم در تابستانها در روستایی در بابل،معمولا پسر ارشد خانواده ای که مهمانشان بودم و در شهر زندگی می کرد،چند روزی من و پسرش را – که تابستانها در روستا و پیش پدربزرگش می ماند – به شهر می برد و در یکی از شب هایی که در شهر بودیم هم ما دونفر را با یکی از دوستانش که او هم آموزگار مدرسه بود به سینما می برد.

شکل کار هر ساله یکسان بود و بسیار لذتبخش.از صبح همراه دوستم در انتظار رسیدن شب ثانیه شماری می کردیم. غروب آفتاب همراه دوستم و پدرش به دنبال نفر چهارم می رفتیم و بعد همگی با یک تاکسی که کرایه اش نفری پنج ریال بود به میدان اصلی شهر می رفتیم و کنار یکی از دو سینمای آنجا پیاده می شدیم.

با خرید بلیط وارد سالن انتظار می شدیم و با بیصبری منتظر رفتن به داخل سالن اصلی بودیم و نهایتا این امر اتفاق می افتاد.نشستن روی صندلی در سالن تاریک برای من موفقیت بزرگی محسوب می شد و بعد از لحظاتی پرده بزرگ کنار می رفت و صحنه نمایش پارچه ای و سفید رنگ نمایان می شد.با خاموش شدن چند چراغ باقیمانده م نمایش اعداد از نه تا صفر بخش تبلیغات کالا های مختلف آغاز می شد و بعد از چند دقیقه تبلیغ فیلم های آینده آن سینما صورت می گرفت که همه با علاقه تماشا می کردند و همانجا تصمیم می گرفتند که برای دیدن هریک از آنها هم بیایند یا خیر.

بالاخره بعد از حدود یک ربع فیلم اصلی شروع می شد.معمولا فیلمی ایرانی بود که در ابتدای فیلم همه چیز خوب بود ،اما بتدریج سر راه قهرمان فیلم مشکلات بزرگ و زیادی پیش می آمد و با فعالیتهای خودش و یکی دو تا از دوستانش که معمولا نقش یکی از این دوستان هم کمدی و خنده آور بود همه مشکلات در انتهای فیلم به خیر و خوشی حل می شد.در بین فیلم هم یکی دو بار قهرمان فیلم ترانه ای را می خواند و همه حظ می بردند!

نکته بسیار جالب این بود که در میانه فیلم و در یکی از حساسترین مواقع ناگهان فیلم قطع می شد و چراغها روشن می شدند و همه تماشاچیان باید سالن سینما را ترک می کردند و به سالن سربازی که کنار سالن اصلی سرپوشیده بود نقل مکان می نمودند! و ادامه فیلم را پس از چند دقیقه در سالن جدید تماشا می کردند.

پس از پایان فیلم ما هنوز هم ذوق زیادی داشتیم،چون بلافاصله بیرون سینما به یک ساندویچ فروشی که کنار همان سینما بود می رفتیم و نفری یک ساندویچ و یک نوشابه می خوردیم که برای ما که همیشه غذای خانگی می خوردیم،فوق العاده خوشمزه و جالب بود.این یک سنت بود و تقریبا همه کسانی که در سالن سینما بودند،خوردن ساندویچ و نوشابه بعد از فیلم را به نوعی واجب می دانستند!

نهایتا هم بعد از این مرحله از دستفروشی که در یک جعبه بزرگ شیشه ای مقدار زیادی پنیر خیکی محلی ریخته بود،یک تومان پنیر برای صبحانه فردا صبح می خریدند .مرد پنیر فروش کفگیری بزرگ از پنیر خیکی محلی را در تکه ای از یک روزنامه می ریخت و کاغذ را جمع می کرد و دورش را با نخ کوک خیاطی چندین دور می بست.هرگز و بعد از آن چند سال در عمرم و در هیچ کجای دنیا پنیری خوشمزه تر آن پنیرها نخورده ام.

خود باوری

سه شنبه, 13 دسامبر, 2011

   مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد

 

وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد … به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود بیاد. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است

بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت

او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالب است بدانید:

اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند

اعتماد به نفس

شنبه, 10 سپتامبر, 2011

مردی در کنار جاده ای دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.

چون گوشش سنگین بود،رادیو نداشت و چون چشمش هم ضعیف بود،روزنامه نمی خواند.

او تابلویی بالای سر خود گذاشته بودو محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند. کارش بالا گرفت و او کسب و کار خود را توسعه داد.

پسرش که به مدرسه می رفت ،به کمک او آمد.بعد از مدتی،پسر به پدر گفت:پدر جان ،از اخبار اطلاعی نداری؟اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند،کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود بیاید.باید خودت را برای این وضعیت آماده کنی.

پدر با خودش اندیشید،هرچه باشد پسرش به مدرسه می رود و روزنامه می خواند و به رادیو گوش می دهد.پس باید حرفهایش را جدی گرفت.بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داد و تابلوی بالای مغازه را هم برداشت و دیگر کنار دکه نمی ایستاد و مردم را دعوت نمی کرد. فروش او هم کم شد و پایین آمد.او به پسر خود گفت:حق با تو بود پسرم.کسادی عمومی شروع شده!

آنتونی رابینز یک جمله بسیار خوب در این مورد گفته که بد نیست بدانید:

اندیشه خود را شکل ببخشید،در غیر اینصورت دیگران به اندیشه شما شکل خواهند داد.خواسته های خود را محقق کنید تا دیگران خواسته های خود را به شما تحمیل نکنند.