برچسب ها بـ ‘سانتی متر’

نیاز امروز جامعه

شنبه, 13 فوریه, 2016

نیاز امروز جامعه من مدرک نیست. بلکه ما نیازمند دانشمندانی عملگرا و مطالعه محور هستیم که علم روز دنیا را بیاموزند و آن را همچون لباسی بر قامت فرهنگ و جامعه ما بدوزند و ما را از این عریانی که گرفتار آنیم نجات دهند. ادامه تحصیل در دانشگاه، یکی از روشهای علم آموزی و دانش اندوزی است ،اما تنها راه نیست.

من ضمن احترام به همه دوستان عزیزم که در دانشگاهها در خدمتشان هستم، احساس میکنم کار کردن با مدرک دکترا در بسیاری از رشته ها در شرکتهای ایرانی مانند به دست داشتن ساعت رولکس برای کسی است که در پرداخت هزینه تخم مرغ شام خود هم دچار بحران است…
یا شبیه پرتاب کردن ماهواره به سمت آسمان، در شرایطی که هواپیماها به سمت زمین سقوط میکنند.
یا شبیه مطالعه بر روی فن آوری نانو، در کشوری که خط کش ها در ابعاد سانتی متر هم درست اندازه نمیگیرند.

کوچه مردها(38)

یکشنبه, 25 دسامبر, 2011

مثل بمب این خبر در محله پیچید که قرار است “آب فشاری” به محله بیاورند.خبری خوشتر از این برای بزرگتر ها نمی توانست باشد.همه به هم تبریک می گفتند و ما بچه ها حیران در اینکه آب فشاری دیگر چیست؟

یک استوانه سیاه و قطور به قطر حدودا بیست و پنج سانتیمتر و به ارتفاع حدود هشتاد سانتی متر که بیست سانتیمتر بالای این استوانه فلزی قطرش تا حدود سی و پنج سانتی متر می رسید و دو طرف آن دو تکمه فلزی بزرگ بودند که هنگامی که هر یک از این دکمه ها را فشار می دادی،مادامی که دکمه تحت فشار بود،آب پر فشاری از سوراخ زیر دکمه سرازیر می شد که فوق العاده تمیز و بهداشتی بود و این یعنی طلوع خوشبختی در محله!

بزرگتر ها فوق العاده خوشحال بودند و بخصوص زنهای محله که پای این فشاری ها رخت و لباس و ظرف می شستند و درد دل می کردند و بعضی اوقات هم دعواهایی که به گیس و گیس کشی می کشید.

طبیعتا ما بچه ها هم به تبع بزرگتر ها خوشحال بودیم،اما به زودی فهمیدیم که نه تنها هیچ جای خوشحالی برای ما وجود ندارد بلکه باید خیلی هم بخاطر این امر متاسف و ناراحت باشیم!

قضیه از این قرار بود که روزی حداقل دوبار و بعضی روزها تا چهار بار باید هریک دو سطل در دست می گرفتیم و تا محل آب فشاری می رفتیم و بعد از اینکه آن ها را پر از آب می کردیم،به زحمت به خانه می بردیم.خیلی هم مراقبت می کردیم که چیزی از آب سطل ها بیرون نریزد،چون مجبور می شدیم دوباره این کار را تکرار کنیم.بعد از نصب فشاری دیگر گاری آب آشامیدنی در خانه ها نمی آمد و تنها راه تامین آب خوراکی ،همین فشاری ها بودند.

هنگام رفتن مشکل زیادی نداشتیم و چون سطل ها خالی بودند،صحبت کنان با همراهان می رفتیم،اما موقع برگشت چنان از سنگینی سطل ها به زحمت می افتادیم که هر چند قدم می ایستادیم و ضمن استراحت با کمک از قوه تخیل کودکانه خود سعی می کردیم آرزوی زودتر رسیدن خود را به شکلی بیان کنیم.مثلا یکی می گفت:اگر رستم بود،الان با یک قدم سطل ها را در خنه اش می گذاشت! یا دیگری می گفت:کاش بابا کار گیرش نیاد تا او آب برای خانه بیاورد! و خلاصه از اینجور آرزوها!آنقدر می کشیدیم و می ایستادیم تا به در خانه برسیم. وقتی آب را تحویل می دادیم،انگار فتح بزرگی کرده ایم و می دانستیم چند ساعتی راحتیم.

روزی یکی از اهالی محله که به تازگی عروس آقای شهیدی شده بود،من بچه را در رودر بایستی قرار داد که:دو ظرف آب برایش از فشاری ببرم.وقتی مادرم مرا در حال آب آوردن برای کس دیگر دید،آنقدر عصبانی شد که ظرف ها را از من گرفت و در آشپزخانه خودمان در دو دیگ خالی کرد و ظرف های خالی را داد به من که به آنها برگردانم.با خجالت و شرمندگی زیادی این کار را کردم که خدا می داند!

کوچه مردها(34)

چهار شنبه, 7 دسامبر, 2011

قبلا نوشته بودم که در خانه آب انبار داشتیم و ماهی یک بار آن را از آب پر می کردیم و با تلمبه ای که در حوض روی آب انبار نصب شده بود از آب انبار آب می کشیدیم و برای شستشو و همه مصارف دیگر غیر از خوردن و نوشیدن استفاده می کردیم.

روی آب انبار و درون حیاط یک درب کوچک فلزی بود که ابعادش حدود هفتاد در هفتاد سانتی متر بود و هم از آنجا سطح آب کنترل می شد و هم اگر لازم بود با سطل هم از همین جا از آب انبار آب بیرون می کشیدیم.

این درب فلزی همیشه بسته بود.روزی یکی از جلسات محلی در خانه ما برپا شده بود و خیلی شلوغ بود و مطابق معمول بعضی از پدرها بچه خود را هم آورده بودند و همین یعنی آتش سوزاندن ما بچه ها در حیاط و محوطه جلوی خانه!

درست به یاد ندارم که چه بازی می کردیم اما ظاهرا مثل همه بازی های دیگر یک دسته به دنبال دسته دیگر بود که در حال فرار و گریز بودند.در یکی از این گریزها من با سرعتی وارد خانه خودمان شدم و راهرو را طی کردم و به حیاط وارد شدم که هیچ چیز را جلوی خودم به خوبی نمی دیدم.انگار لحظاتی از زندگی من در عالم هستی گم شد.چیزی را به یاد ندارم جز اینکه در آب انبار در میان آب ها که تا کمرم می رسید نشسته ام و در حالی که فقط سرم از آب بیرون بودم به شدت گریه می کردم و نعره می زدم.

ظاهرا برای آب کشیدن با سطل از آب انبار در آن را باز کرده بودند و هنوز نبسته بودند و من هم در حال دویدن داخل آن افتادم .خوشبختانه آب انبار تقریبا خالی بود و من غرق نشدم اما به همین خاطر سرم به شدت با کف بتنی آنجا برخورد کردم و برای لحظاتی بیهوش شدم اما به خاطر آب خوردن به سرم به سرعت به هوش آمدم و توانستم روی کف آب انبار بنشینم.بچه ها بسرعت بزرگتر ها را صدا کردند و پدرم پرید داخل آب انبار و من را که بشدت ترسیده بودم و نعره می کشیدم به دست مردانی که بیرون آب انبار بودند،داد و مادرم طبق معمول اینگونه موارد فوری حلقه ازدواج خود را در یک لیوان انداخت و در آن لیوان آب قند به من داد تا زهره ترک نشوم و بعد هم خشکم کردند و لباس هایم را عوض کردند و من که حالا از سلامت خودم مطمئن شده بودم،باز هم گریه می کردم و پدرم را قسم می دادم که به خاطر من امشب مادرم را کتک نزند!