برچسب ها بـ ‘ساقی’

از استاد اوستا

دوشنبه, 11 سپتامبر, 2017

بار رنجي كشيده ام كه مپرس

درد دردي چشيده ام كه مپرس
زان دو جادوي مست خواب افشان

عشوه هايي خريده ام كه مپرس
زان لب دل نواز شكر خند

راز هايي شنيده ام كه مپرس
من فراتر زملك تا ملكوت

خلوتي برگزيده ام كه مپرس
عالمي صد هزار عالم را

با همين ديده ديده ام كه مپرس
تا سراپرده قدم ز حدوث

عرصه اي دربريده ام كه مپرس
از كف ساقيان عالم غيب

ساغري دركشيده ام كه مپرس
با پر و بال عشق در يك دم

تا بدانجا پريده ام كه مپرس
با همه عيب از كرامت دوست

به مقامي رسيده ام كه مپرس

در حسرت وصل

دوشنبه, 15 می, 2017

ساقی به نور دیده بیفروز شام ما
کز حسن خود بردی دوام و قرار ما
ما سرخوشان باده آن روی همچو مهیم
برخیز و رونقی ده به دل بینوای ما
دانی که چرا زنده مانده ایم در جهان؟
زیرا که روی تو شد جام جهان نمای ما
گردیده دلبری و افسونگری مرام تو
حسرت کشیدن وآرزوی وصل، کار ما

در حسرت وصل

دوشنبه, 13 مارس, 2017

ساقی به نور دیده بیفروز شام ما
کز حسن خود بردی دوام و قرار ما
ما سرخوشان باده آن روی همچو مهیم
برخیز و رونقی ده به دل بینوای ما
دانی که چرا زنده مانده ایم در جهان؟
زیرا که روی تو شد جام جهان نمای ما
گردیده دلبری و افسونگری مرام تو
حسرت کشیدن وآرزوی وصل، کار ما

عید فطر مبارک باد!

دوشنبه, 4 جولای, 2016

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند این سرو سهی! سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

بار دگر……..

دوشنبه, 7 سپتامبر, 2015

باردگر به کوچه رندان گذر کنیم
تا بشکنیم توبه و سجاده ترکنیم
دل را به دست مطرب و معشوق می دهیم
فارغ زفکر نیک و بد و خیر و شر کنیم
یک جرعه درکشیم زان داروی نشاط
چندین هزار وسوسه از سربدر کنیم
زاهد به ما نصیحت بیهوده می دهد
کز باده بگذریم و زساقی حذر کنیم
بیهوده بود پیروی ترهات شیخ
باردگر نباید از این ره گذر کنیم
بدتر از این عقیده چه باشد که شیخ وقت
گوید به روی خوب نباید نظر کنیم

عالم فانی رها کنیم

دوشنبه, 29 ژوئن, 2015

ساقی بیا که عالم فانی رها کنیم
از خود گذر کنیم و هوای خدا کنیم
از تن درآوریم لباس ملون از ریا
در بیکران پاکی دریا شنا کنیم
منکر نمی توان شدن ز ناپاکی و ریا
لیکن توان به رحمت خالق،نوا کنیم
جامی ز چشمه توبه ،به خود دهیم
وانگه به یاری یزدان، صفا کنیم
ساقی دلی به سینه نهاده این خدا
کز هر گنه شود کزو کیمیا کنیم

راز جاودانگی حافظ

یکشنبه, 16 نوامبر, 2014

عبدالحسین زرین‌کوب معتقد است:
شعر حافظ سروده عشق و بی‌خودی است و شاعر جز با عشق و بی‌خودی نمی‌تواند اندوه زمانه‌ای را که در فساد و گناه و دروغ و فریب غوطه‌ می‌خورد فراموش کند. دنیای او مثل دنیای خیام است: بی‌ثبات، و دایم در حال ویرانی. نه در تبسم گل نشان وفا هست نه در ناله بلبل آهنگ امید، انسان هم بر لب بحر فناست و تا چشم بر هم زده است درون ورطه می‌افتد. در چنین دنیایی که امید و شفقت به دست جوز و فتنه تباه می‌شود کدام رفیقی هست که بهتر از صراحی ساقی با انسان یک‌رو و یک‌دله باشد؟ از این‌روست که شاعر برای فراموشی، برای رهایی، و برای آسودگی به ساقی روی می‌آورد. درگیرودار اندیشه‌های جانکاه از خود می‌گریزد و می‌کوشد تا آن‌چه را در وجود او مایه دل‌نگرانی است، مثل یک بار گران یا یک زنجیر سنگین، به کنار افکند و همچون ابونواس و خیام درد و اندوه بی‌پایان خود را در امواج جام فرو شوید.
این است حافظ که اندیشه و احساس او درخور شعر عصر ماست، درخور شعر هر عصر است. مثل یک فیلسوف روزگار ما ارزش عقل و علم را به میزان نقد می‌سنجد و همچون یک عارف دل‌آگاه امروزی قدر اشراق و شهود را به‌درست درک می‌کند. به زاهد ریاکار نیشخند رندانه می‌زند و به ظالم فریب‌کار دندان خشم می‌نماید. در همان حال که با اشک و دعای نیمه‌شب سروکار دارد لبخند شک و نگاه حیرت چهره خواب‌آلوده‌اش را ترک نمی‌کند. مثل خیام در هر قدم نشانه‌ای از فنا و زوال جهان می‌بیند و مثل جلال‌الدین در هر نوا ترانه‌ای از دنیای جان می‌شنود. پریشانی و نابسامانی یک دوران خونین گناه‌آلود امید و نشاط او را سست نمی‌کند. در انزوا و عزلتی که در این گیرودار فساد و بیداد به دست می‌آورد فرصت اندیشه پیدا می‌کند و سکون خاطری که حتی فقط مرگ را ناچیز می‌شمارد روح فسرده او را در این خلوت انزوا روشن می‌دارد. دل به عشق می‌سپارد و با طبعی که از نفس فرشتگان هم ملول می‌شود برای خاطر عشق، قال و مقال عالمی را تحمل می‌کند

واگویه ها 60

یکشنبه, 13 جولای, 2014

ساقی کیست؟
شراب چیست؟
مستی کدام است؟
خوردنی است؟
دیدنی است؟
حس کردنی است؟
خدایا،تو مستم کن ،تا بدانم