برچسب ها بـ ‘ساغر’

قدرت مخرب 36

یکشنبه, 19 آگوست, 2018

بیاید زنگار از دل هایمان بزداییم و آن را منور به نور حق که همان “عشق به همنوعان” است،نماییم.
همان عشقی که انگیزه و محرک ما در دفاع از مظلوم و تاختن به ظالم می نماید. تنها در این شرایط است که دنیا آنگونه می شود که خدا می خواهد.
مولانا میر رضی الدین ارتیمانی در ساقی نامه خود از خالق خود طلب ساغری می کند که او و سایر بندگانش را به رسالت خود رهنمون نماید تا در راه خدمت به بندگان خدا تلاش کند. بخوانید:
خدایا به جان خراباتیان ،
کزین تهمت هستی ام وارهان
به میخانه ی وحدتم راه ده ،
دل زنده و جان آگاه ده
که از کثرت خلق تنگ آمدم ،
به هر سو شدم سر به سنگ آمدم
میی ده که چون ریزی اش در سبو ،
بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در دل چو منزل کند ،
بدن را فروزان تر از دل کند
از آن می که چون چشمت افتد بر آن ،
توانی در آن دید حق را عیان
از آن می که چون عکسش افتد به باغ ،
کند غنچه را گوهر شب چراغ
به انگور میخانه ره پوی آه ،
چه می خواهی از مسجد و خانقاه
سحر چون نبردی به میخانه راه ،
چراغی به مسجد ببر شامگاه
نیاری چو تو تاب دیدار او ،
ز دیدار رو کن به دیوار او
نبرده است گویا به میخانه راه ،
که مسجد بنا کرده و خانقاه
خرابات را گر زیارت کنی ،
تجلـّی به خروار غارت کنی
نماز ار نه از روی مستی کنی ،
به مسجد درون بت پرستی کنی
توانی اگر دل به دریا زنی ،
که آن درّ یکتای پیدا کنی
زنی در سماعی ز می سرخوشی ،
سزد گر از این غصه خود را کشی
تو شادی بدین زندگی عار کو ؟ ،
گشودیم گیرم درت ، بار کو ؟
بیا تا به ساقی کنیم اتـّفاق ،
درون ها مصفـّا کنیم از نفاق
بیایید تا جمله مستان شویم ،
ز مجموع هستی پریشان شویم
چو مستان به هم مهربانی کنیم ،
دمی بی ریا زندگانی کنیم
بگیریم یک دم چو یاران به هم ،
که اینک فتادیم یاران ! ز هم
جهان منزل راحت اندیش نیست ،
ازل تا ابد یک نفس بیش نیست
سراسر جهان گیرم از توست و بس ،
چه اندوزی آخر در این یک نفس ؟
فلک بین چه با جان ما می کند ؟ ،
چه ها کرده است و چه ها می کند
بر آورده از خاک ما گرد و دود ،
چه می خواهد از ما سپهر کبود
نمی گردد این آسیا جز به خون ،
الهی که درگردد این سرنگون
من آن بی نوایم که تا بوده ام ،
نیاسایم ار یک دم آسوده ام
رسد هر دم از همدمانم غمی ،
نبودم غمی گر بدم همدمی
در این عالم تنگ تر از قفس ،
به آسودگی کس نزد یک نفس
از آن می که گر عکسش افتد بر آب ،
بر آن آب تبخاله افتد حباب
از آن می که گر شب ببیند به خواب ،
چو روز از دلش سر زند آفتاب
از آن می که چون شیشه بر لب زند ،
لب شیشه تبخاله از تب زند
از آن می که چون ریزی اش در کدو ،
همه قل هو الله تراود از او
از آن می که در خم چو گیرد قرار ،
بر آرد خم آتش بسان چنار
میی صاف از آلودگیّ بشر ،
مبدل به خیر اندرو جمله شر
میی معنی افروز و صورت گداز ،
میی گشته معجون راز و نیاز
به می گِل دلی ، جسم جانی کند ،
به باده زمین آسمانی کند
میی از منی و تویی گشته پاک ،
شود جان چکد قطره ای گر به خاک
به یک قطره آبم ز سر در گذشت ،
به یک آه بیمار ما ، در گذشت
چشی چون از این باده ، کوکو زنی ،
شوی چون از او مست و هو هو زنی
میی سر به سر مایه عقل و هوش ،
میی بی خم و شیشه در ذوق و جوش
میی سر به سر شور و مستی و حال ،
وزو یک قدم تا در ذوالجلال
دماغم ز میخانه بویی شنید ،
حذر کن که دیوانه هویی شنید
بگیرید زنجیرم ای دوستان ،
که پیلم کند یاد هندوستان
دماغم پریشان شد از بوی می ،
فرو نایدم سر به کاووس و کی

از استاد اوستا

دوشنبه, 11 سپتامبر, 2017

بار رنجي كشيده ام كه مپرس

درد دردي چشيده ام كه مپرس
زان دو جادوي مست خواب افشان

عشوه هايي خريده ام كه مپرس
زان لب دل نواز شكر خند

راز هايي شنيده ام كه مپرس
من فراتر زملك تا ملكوت

خلوتي برگزيده ام كه مپرس
عالمي صد هزار عالم را

با همين ديده ديده ام كه مپرس
تا سراپرده قدم ز حدوث

عرصه اي دربريده ام كه مپرس
از كف ساقيان عالم غيب

ساغري دركشيده ام كه مپرس
با پر و بال عشق در يك دم

تا بدانجا پريده ام كه مپرس
با همه عيب از كرامت دوست

به مقامي رسيده ام كه مپرس

نیایش

دوشنبه, 4 نوامبر, 2013

آنقدر عاشق و مستم که به هنگام دعا

دست برگیرم و ساغر به زمین اندازم

آنقدر روسیه بار گناهم که میان مردم

بدتر از خود نیابم که به او پردازم

آنقدر شیفته روی بتانم که دلم

حکم فرمود که خدا را،به برون اندازم

من و این بار گناه و دل پر رنگ و ریا

مهلتی مرحمتم کن که مصفاش سازم

من به خود ره نبرم زین شب تیره بیرون

مددی لطف نما تا به دیارت تازم

عاقبت که به در کوی تو خواهم آمد

کاش آن روز توانم که نگاهی به خودم اندازم

چشمه لطف و کرم از ملکوتت جاری است

زیر باران وجودت،سر و جان می بازم

ای خدا دست مرا گیر و نجاتم می ده

تا دگر بار زمهرت،سفری آغازم

از استاد اوستا

دوشنبه, 29 آوریل, 2013

بار رنجي كشيده ام كه مپرس

   درد دردي چشيده ام كه مپرس  

زان دو جادوي مست خواب افشان 

    عشوه هايي خريده ام كه مپرس

زان لب دل نواز شكر خند  

 راز هايي شنيده ام كه مپرس

من فراتر زملك تا ملكوت   

 خلوتي برگزيده ام كه مپرس

عالمي صد هزار عالم را   

 با همين ديده ديده ام كه مپرس

تا سراپرده قدم ز حدوث 

  عرصه اي دربريده ام كه مپرس

از كف ساقيان عالم غيب    

 ساغري دركشيده ام كه مپرس

با پر و بال عشق در يك دم  

 تا بدانجا پريده ام كه مپرس

با همه عيب از كرامت دوست   

 به مقامي رسيده ام كه مپرس

خسته ام

دوشنبه, 3 سپتامبر, 2012

ساغری بر لب،یاری اندر بر،خادمی بر در

این همه هست و این دل تنها ،خسته می بینم

مطربان در کار،گرمی بازار،دوستان هستند

در چنین حالی،جان افگارم،بی نوا بینم

جمله می گویند:جان جانانی،غبطه می داریم

بر تو و جانت،حیف و صد افسوس،من نمی بینم

بر مزار دل،در پس ایام، گریه ها دارم

با لبی خندان،با دلی خونین،ره نمی بینم

همچو آن طوطی،بذله می گویم،قطعه می خوانم

لیک می دانم،سوی دام مرگ،دانه می چینم

لذت یک لحظه مادر داشتن

دوشنبه, 9 آوریل, 2012

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه “مادر” داشتن

 

از مولانا…..

دوشنبه, 3 اکتبر, 2011

من مست و تو دیوانه،ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم،کم زن دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را،هشیار نمی بینم

هریک بتر از دیگر،شوریده و دیوانه

هر گوشه یکی مستی،دستی زده بر دستی

وان ساقی سرمستی،با ساغر شاهانه

ای لولی بربط زن،تو مست تری یا من

ای پیش چو تو مستی،افسون من افسانه

از خانه برون رفتم،مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر،صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر،کژ می شد و مژ می شد

وز حسرت او مرده،صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن،با من که منت خویشم

گفتا که بنشسناسم،من خویش ز بیگانه

گفتم زکجایی تو؟تسخر زد و گفت ای جان

نیمی ام ز ترکستان،نیمی ام ز فرغانه

نیمی ام ز آب و گل،نیمی ام زجان و دل

نیمی ام لب دریا،نیمی همه دردانه

من بی دل و دستارم،در خانه خمارم من

یک سینه سخن دارم،هین شرح دهم یا نه

تو وقف خراباتی،دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران،مسپار یکی دانه

معنی ناب عاشقی

یکشنبه, 28 آگوست, 2011

با تو من فهمیده ام معنی ناب عاشقی

هرچه بود تا قبل این،سوئ تفاهم بود و بس

در بیابان وجود،حیران و سرگردان بدم

سایبانی از محبت بر سرم بارید و بس

نک به پاس عشق پرشور و محبت های تو

در دلم باغی ز لطف تو،پدیدار است و بس

در گلستان دلم ،صد آرزو جا داده ام

یک به یک با مهر تو گل می دهند،بی خار وخس

باغبان قلب من،چون ساغر مهرت بود

این جهان را می کنم جنت،به هریاری وکس

تو مرا با دیگران ،یکتا و واحد کرده ای

هست به این خاطر مرا،شکر وجودت پیش و پس

خرم آن دل که به امید وصال تو تپد

عمر این بنده، به میل خاطرت وصل است و بس