برچسب ها بـ ‘ساز’

از عماد خراسانی

دوشنبه, 16 نوامبر, 2015

دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز
مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز

جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد
دل بجان آمد و او بر سر ناز است هنوز

گرچه بيگانه ز خود گشتم و ديوانه ز عشق
يار عاشق کش و بيگانه نواز است هنوز

خاک گرديدم و بر آتش من آب نزد
غافل از حسرت ارباب نياز است هنوز

گرچه هر لحظه مدد مي‌دهدم چشم پر آب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز

همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع
قصه ما دو سه ديوانه دراز است هنوز

گرچه رفتي ، ز دلم حسرت روي تو نرفت
در اين خانه به اميد تو باز است هنوز

اين چه سوداست عمادا که تو در سر داري
وين چه سوزي‌ست که در پرده ساز است هنوز

گله ها را بگذار

دوشنبه, 19 اکتبر, 2015

گله ها را بگذار
ناله ها را بس کن
روزگار گوش ندارد که تو هی شکوه کنی
زندگی چشم ندارد که ببیند ،اخم دلتنگ تو را
فرصتی نیست که صرف گله و ناله شود
تا بجنبیم تمام است،تمام
مهر دیدی که به برهم زدن چشم گذشت؟
یا همین سال جدید
باز کم مانده به عید
این شتاب عمر است
من و تو باورمان نیست که نیست
زندگی گاه به کام است و بس است
زندگی گاه به نام است و کم است
زندگی گاه به دام است و غم است
چه به کام و چه به نام و چه به دام
زندگی معرکه همت ماست
زندگی می گذرد
زندگی گاه به نان است و کفایت بکند
زندگی گاه به جان است و جفایت بکند
زندگی گاه به آن است و رهایت بکند
چه به نان و چه به جان و چه به آن
زندگی صحنه بی تابی ماست
زندگی می گذرد
زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد
چه به راز و چه به ساز و چه به ناز
زندگی لحظه بیداری ماست
زندگی می گذرد

سرزمین عجایب 9

سه شنبه, 20 می, 2014

بعضی روزها که همراه همسر و دخترم به مراکز تجاری می رفتیم،من در بیرون ساختمان مرکز خرید به اکتشافات خود ادامه می دادم و آنها مشغول خرید در داخل مرکز بودند.گروه ها و دسته های یک یا چند نفره مجری برنامه های مختلف چنان مرا مشغول بخود می کردند که گذر زمان را اصلا احساس نمی کردم.

در ذیل به چند مورد اشاره می کنم:

– گروهی پنج نفره با رنگ نقره ای همه جای خود را(لباس و دست و صورت و…)شکل داده بودند و دور هم پانتومیم اجرا می کردند که در نهایت کارشان متوجه شدم فقط یکی از این گروه جان دارد و بقیه عروسک بودند!

– بادکنک فروشی که با چند نوع بادکنک مختلف زیباترین شکل ها را می ساخت،دسته گل و انواع حیوانان و ماشین و…….

– گروه های کنسرت یک نفره و دونفره که در فواصل چند ده متری یکدیگر بدون مزاحمت برای هم کار می کردند و هریک در زمان استراحت دیگری برنامه خود را اجرا می کرد.به عکس سه دسته از اینها توجه فرمایید:

 

DSC_1322

این یکی روی تخته سیاه کوچکی که در عکس می بینید با گچ نوشته بود:برای تهیه هزینه های دانشگاه این کار را می کنم.کمک های کوچک شما هم مایه تشکر من است.

DSC_1342

و این گروه سه نفره که دو نفرشان با چندین ساز مختلف تقریبا مثل یک کنسرت برنامه اجرا می کردند و نفر سوم هم اقدام به فروش سی دی آهنگ های ایشان می کرد.آنقدر برنامه شان جالب بود که در هرنوبت حدود بیست سی دی به قیمت هریک ده دلار می فروختند.

DSC_1326

 

همسفر

سه شنبه, 6 سپتامبر, 2011

در این راه طولانی

که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلافهایمان،باهم باقی بماند

خواهش می کنم که مخواهی یکی شویم

مطلقا یکی

مخواه که هرچه دوست داری،من همان را،به همان شدت دوست داشته باشم

و هرچه من دوست دارم،به همان گونه،مورد دوست داشتن تو هم باشد

مخواه که هردو،یک آواز را بپسندیم

یک ساز را،یک کتاب را،یک طعم را،یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد،سلیقه مان یکی،و رویاهایمان یکی

هم سفر بودن و هم هدف بودن،ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست

و شبیه شدن،دال بر کمال نیست،بلکه دلیل توقف است

عزیز من

دونفر که عاشقند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است

واجب نیست که هردو صدای کبک،درخت نارون،رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

و یکی کافی است

عشق،از خودخواهی و خودپرستیدن ها گذشتن است

،اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست

من از عشق زمینی حرف می زنم،که ارزش آن در حضور است

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نباشد،بگذار نباشد

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم

بخواه که در عین یکی بودن،یکی نباشیم

بخواه که همدیگر را کامل کنیم،نه ناپدید

بگذار صبورانه و مهرمندانه،در باب هرچیز که مورد اختلاف ماست،بحث کنیم

اما نخواهیم که بحث،ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند

بحث،باید ما را به ادراک متقابل برساند،نه فنای متقابل

اینجا،سخن از رابطه عارف با خدای عارف نیست

سخن از ذره ذره واقعیت هاو حقیقت های عینی و جاری زندگی است

بیا بحث کنیم

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم

بیا کلنجار برویم

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم

من و تو،حق داریم در برابر هم قد علم کنیم

و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم

بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم

عزیز من

بیا متفاوت باشیم

قسمتی از نامه نادر ابراهیمی به همسرش