برچسب ها بـ ‘سائل’

عید فطر مبارک

دوشنبه, 26 ژوئن, 2017

من كه خود دانم كه بس ناقابل است         تو پذيرا باش كه از سوي دل است
اي خدا ماه صيام بر ما گذشت
من در اين شك كه رضايت حاصل است؟
يا كه در مهماني ماه خدا                    قلب ما چون روز اول جاهل است
بارالهي……اي خداوند كريم
گر نبخشي كل زحمت باطل است
ما همه فاني و جاويدان تويي                از سما باران رحمت نازل است
بارشي زن بر دل اين بنده ات
عيد فطر آمد ولي دل غافل است
اي خدافطريه اي هم تو فرست                   خواست اين بنده شفاي عاجل است
تو خدايي من گداي درگهت
فطريه خواهم كه اين تن سائل است

عید فطر مبارک!

دوشنبه, 13 جولای, 2015

من كه خود دانم كه بس ناقابل است               تو پذيرا باش كه از سوي دل است
اي خدا ماه صيام بر ما گذشت
من در اين شك كه رضايت حاصل است؟
يا كه در مهماني ماه خدا                            قلب ما چون روز اول جاهل است
بارالهي……اي خداوند كريم
گر نبخشي كل زحمت باطل است
ما همه فاني و جاويدان تويي                          از سما باران رحمت نازل است
بارشي زن بر دل اين بنده ات
عيد فطر آمد ولي دل غافل است
اي خدافطريه اي هم تو فرست                خواست اين بنده شفاي عاجل است
تو خدايي من گداي درگهت
فطريه خواهم كه اين تن سائل است

چه کنم استاد؟

دوشنبه, 9 ژوئن, 2014

در بردن دل از من بیچاره استادی،ولی
در بردن روح از تنم ،این پا و آن پا می کنی
عاشق شدن بر روی تو،با وصل جانان خوش بود
بردی دل و دین مرا، خود را چه پنهان می کنی؟
محتاج مهر و ناز تو،در کوی تو چون سائلی
تاج گدایی بر سرم ،جانا تو شاهی می کنی
در سرزمین قلب من،حاکم به هر جایش تویی
فرمان بده تا جان دهم،آخر چه حاشا می کنی
من تشنه دیدار تو،مسکین یک لبخند تو
مسکین نوازی وعده ات،از من چه پروا می کنی
رحمی نما بر حال من،لطفی بکن در کار من
در جان من منزل نما،من را تو درمان می کنی
از خاک باشد این تنم،لیک حق دمیده در تنم
گر مهر تو افزون شود،من را مقرب می کنی
چون هم خدا لطفی کند،هم مهر تو قسمت شود
این جان سرد و مرده را،پرشور و غوغا می کنی

رحمت خدا

چهار شنبه, 7 دسامبر, 2011

 پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و درهمان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین کره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشوندنت دیگر چه بود
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

تو مبین اندر درختی یا به چاه

تو مرا بین که منم مفتاح راه

 ( مولانا)

 

سرمست از عشق

سه شنبه, 8 نوامبر, 2011

بجان هرچه آواره است،من از عشق تو سرمستم

از این آوارگی خسته،ولی تا پای جان هستم

من و این کنج ویرانه،من و این جان دیوانه

شب و روز می کنم لابه،بسی من بی غرور هستم

مپندارم که شادابم،چو می بینی که می خندم

دلی دارم پراز غصه،ولی از چشم تو مستم

الا ای مردم مشغول به قیل و قال این دنیا

مرا بیهوده می خوانید،من از دام شما رستم

اسیر مهر آن شاهم،که با من قهر و ناز او

زند آتش به جان من،ولی من سائلش هستم