برچسب ها بـ ‘زهر’

از استاد شفیعی کدکنی

دوشنبه, 20 آگوست, 2018

موج موج خزر از سوک سیه پوشان اند
بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشان اند
بنگر آن جامه کبودان افق صبح دمان
روح باغ اند کزین گونه سیه پوشان اند
چه بهاری ست خدا را که درین دشت ملال
لاله ها آینه ی خون سیاووشان اند
آن فرو ریخته گل های پریشان در باد
کز می جام شهادت همه مدهوشان اند
نام شان زمزمه ی نیمه شب مستان باد
تا نگویند که از یاد فراموشان اند
گرچه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغ
سرخ گل های بهاری همه بی هوشان اند
باز در مقدم خونین تو ای روح بهار
بیشه در بیشه درختان همه آغوشان اند

همیشه زنده ایم

دوشنبه, 7 آگوست, 2017

دوست یک جام پر از زهر چو آورد به پیش
زهر چون از کف او بود، به شادی خوردیم
به درون بر فلکیم و به بدن زیر زمین
به صفت زنده شدیم،ارچه به صورت مردیم

گر عاشقی……

دوشنبه, 19 ژوئن, 2017

عاشقی خواهی که تا پایان بری
بس که بپسندید…… باید ناپسند
زشت باید دید و …..انگارید خوب
زهر باید خورد و ……انگارید قند
توسنی کردم …….ندانستم همی
کز کشیدن سخت تر گردد کمند

ابوسعید ابوالخیر

مقالات 77

یکشنبه, 18 دسامبر, 2016

حدود شش 6 ماه از این ماجرا نگذشت که زرگر به خط پایان خوشی های خود رسید و حکیم زهری برای او ساخت و به خوردش داد. سرانجام زرگر مست از غرور مال و منال به شعوذه ی خیال ، جان باخت.
بعد از آن از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر می گداخت
خون دوید از چشم همچون جوی او
دشمن جان وی آمد روی او
با رفتن زرگر از دنیا، آن همه عشق و دلبستگی کنیزک به او نیز در دلش سرد و خاموش گردید.
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود،عاقبت ننگی بود
زان که عشق مردگان پاینده نیست
زان که مرده سوی ما آینده نیست
عشق آن زنده گزین،کو باقی است
کز شراب جان فزایت ساقی است
به این ترتیب در فرجام این قصه، دوباره پادشاه و کنیزک باهم و برای هم ماندند.”
رمز گشایی شخصیت های قصه را می توان اینگونه بیان نمود که :
1) پادشاه : رمز روح معنوی ، روح قدسی و سلطان روح است .
2) کنیزک : رمز جسم مادی و قفس تن و نفس حیوانی تواند بود.
3) طبیبان : رمز مدعیان بی خبر و نا آگاه از اسرار عشق و حقیقت ، علمای ظاهر بین.
4) حکیم : رمز پیر راز آشنا و راهنمای حقیقی و آگاه به اسرار عشق.
5) رسولان : رمز قوای ادراک و دریافت و عقل و فهم.
6) زرگر : رمز نفس مادی که طالب حطام دنیایی و پیرو هوا و هوس است .

مقالات 19

یکشنبه, 13 سپتامبر, 2015

از آدم تا انسان 19

  درد وغم این کنیزک ، از گونه ای دیگر است و من درمان آن را می دانم. درد و رنجوری او ریشه در دل او دارد. درد عشق است و این زاری و بی تابی برخاسته از دل است.
دید از زاریش کو زار دل است
تن خوش است و او گرفتار دل است
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علت ها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
حکیم از شاه می خواهد که خلوتی فراهم کند و او را با کنیزک تنها بگذارد تا بتواند در نهان، اسرار دل کنیزک را دریابد و بداند که او دل در گرو کدام شهر و دیار ویار نهاده است .
سرانجام پس از پرس وجوهای بسیار، دریافت که کنیزک ، دل به زرگری از سمرقند سپرده است.
نرم نرمک گفت شهر تو کجاست
که علاج اهل هر شهری جداست
زان کنیزک بر طریق داستان
باز می پرسد حال دوستان
نبض او بر حال خود بد بیگزید
تا بپرسید از سمرقندش چو قند
نبض جست و روی او سرخ و زرد شد
کز سمرقندی زرگر فرد شد
پس از کشف راز ، حکیم به پادشاه خبر می دهد و او نیز رسولانی را برای آوردن زرگر سمرقندی به آن دیار روانه کرد. رسولان رفتند و به وعده های دل پذیر از سوی شاه ، زرگر را فریفتند.زرگر نیز مست از خیال باطل ، به همراه آنان عازم قصر شاه شد.
پادشاه او را به گرمی پذیرفت وآن گاه حکیم به وی گفت که کنیزک را به زرگر بسپارد:
پس حکیمش گفت کای سلطان مه
آن کنیزک را بدین خواجه بده
شه بدو بخشید،آن مه روی را
جفت کرد آن هردو صحبت جوی را
به تدبیر حکیم ، وصال زرگر و کنیزک ممکن گشت. پس از این ، کنیزک دوباره آن نشاط و طراوت و روزگار شادابی و کام جویی خود را بازیافت و به زیبایی و جمال نخستین خویش رسید.
حدود شش 6 ماه از این ماجرا نگذشت که زرگر به خط پایان خوشی های خود رسید و حکیم زهری برای او ساخت و به خوردش داد. سرانجام زرگر مست از غرور مال و منال به شعوذه ی خیال ، جان باخت.
بعد از آن از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پیش دختر می گداخت
خون دوید از چشم همچون جوی او
دشمن جان وی آمد روی او
با رفتن زرگر از دنیا، آن همه عشق و دلبستگی کنیزک به او نیز در دلش سرد و خاموش گردید.
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود،عاقبت ننگی بود
زان که عشق مردگان پاینده نیست
زان که مرده سوی ما آینده نیست
عشق آن زنده گزین،کو باقی است
کز شراب جان فزایت ساقی است
به این ترتیب در فرجام این قصه، دوباره پادشاه و کنیزک باهم و برای هم ماندند.”

چرا؟

دوشنبه, 16 دسامبر, 2013

مدح هم گوییم و چون روزی گذشت
دشمن خونی یکدیگر شویم،آخر چرا؟
چون توانیم درد یکدیگر نهیم مرهم به مهر
این نمک پاشیدن زخم دل یاران چرا؟
خوبی و آزادگی و مهربانی با رفیق
یادگار خالق هستی بود،آزار یکدیگر چرا؟
این دوروزه می نیارزد این همه زهر و دغل
کام یکدیگر چو شیرین می توان،تلخی چرا؟
جان من این تیرگی را از دل پاکت ببر
مهربانی پیشه کن،این تند خویی ها چرا؟
رستگاری در میان خدمت خلق خداست
چون توانی نیک باشی،کینه بی حد چرا؟

دل کنده از خود

دوشنبه, 15 اکتبر, 2012

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام

دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام

دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پرّیده ام

امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام

من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده ام

از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام

در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک می مالیده ام

مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی من بارها زاییده ام

چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده ای من صدصفت گردیده ام

در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام

تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام

من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بی دام و بی گیرنده ای اندر قفص خیزیده ام

زیرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام

در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام

چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده ام

پوسیده ای در گور تن رو پیش اسرافیل من
کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده ام

نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن
مانند طاووسی نکو من دیبه ها پوشیده ام

پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده
زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده ام

تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده ام

عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد
من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده ام

خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن
بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده ام

هر غوره ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا
کز خامی و بی لذتی در خویشتن چغزیده ام

(مولانا جلال الدین محمد بلخی)

 

یار مردم بشو

دوشنبه, 17 اکتبر, 2011

غم به دل راه مده،زهر مکن در جانت

همره غصه مشو،تلخ مکن ایامت

در جهان بی ثمر است،غصه دوران خوردن

گر بگیری اش به هیچ،می دود او دنبالت

به خودت غره مشو،خیره مشو با مردم

فخر مفروش به کسی،،گول مخور از نامت

شب مشو،نور بپاش بر دل و جان یاران

همره یار بشو،زنده کند این جانت

تا تو مشغول خودی،لذت دنیا نبری

بیرون از خود بشوی،شهد شود در کامت