برچسب ها بـ ‘زهد’

کار مشترک من و حافظ!

دوشنبه, 25 نوامبر, 2019

عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده
به جز از عشق تو،باقی همه فانی دانست
عشق سبحان،مرهم درد و غم ماست اگر
به هوای وصل رویش،میلی از ما برخاست
عشق،گنجینه اسرار و امانت زخداست
عشق همراه تو باشد، حواست به کجاست؟
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
گر مسلح شوی ای دوست به عشق خالق
یاد تو زنده و جاوید به بام دنیاست
با دلی سوخته از جور و جفای دوستان
فال حافظ زدم و شیخ همی گفت به من
آتش زهد ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز و برو

مست از باده الهی!

دوشنبه, 1 فوریه, 2016

گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهایی
گفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
گفتا بدلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوایی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدایی

پله های عرفان 1

شنبه, 11 جولای, 2015

شیخ أبوسعید أبوالخیر فرمود که عارف را چهل مقام بباید تا قدمِ او در کویِ عرفان درست آید:
مقام اول «نیّت» است. عارف را باید که نیت چنان بود که اگر دنیا و نعمتش و عقبی و جنّتش و بلا و محنتش بدو نشان دهند، دنیا و نعمتش به کافران ایثار کند و عقبی و جنتش به مؤمنان ایثار کند و خود بلا و محنت اختیار کند.
مقام دوم «إنابت» است. اگر در خلوت باشد، خدا را بیند، تغیّر عالم سَر ایشان را نجنباند و بلای حق، مرغ مهر ایشان را نپراند.
مقام سیّم «توبه» است. همه خلق توبه کنند از حرام و حرام نخورند تا در عذاب گرفتار نیایند. ایشان توبه کنند از حلالی که می خورند تا در حرام و شبهت نیفتند.
مقام چهارم «ارادت» است. همه عالم راحت خواهند و با آن، مال و نعمت و ایشان محنت خواهند و با آن ملک و ولایت.
مقام پنجم «مجاهدت» است. مردم جهد کنند تا ده با بیست کنند و ایشان جهد کنند تا بیست، نیست کنند.
مقام ششم «مراقبت» است. مراقبت، نگاه داشتن بُوَد نفس خود را در خلوت تا لاجرم پادشاهِ عالم، معصوم دارد ایشان را از معصیت.
مقام هفتم «صبر» است. اگر بلای کونَین بر ایشان گمارند، اندر آن آه نکنند و اگر محبّتِ عالمیان بر ایشان فرود آید، جز در کویِ صبر راه نکنند.
مقام هشتم «ذکر» است. به دل او را دانند و به زبان او را خوانند. هرگه که درمانند، راه جز به درگاه او ندانند.
مقام نهم «رضا» است. اگرشان برهنه دارد، خشنود باشند و اگرشان گرسنه دارد، خشنود باشند و هرگز در کویِ اختیار منزل نکنند.
مقام دهم «مخالفتِ نفس» است. هفتاد سال نَفْس هایِ ایشان می نالد در آرزوی یکی نعمت و نیابد مگر رنج و محنت.
مقام یازدهم «موافقت» است. بلا و عافیت و عطا و منع به نزدیکِ ایشان یکی بود.
مقام دوازدهم «تسلیم» است. اگر تیرِ قضا از کمین گاهِ بلا بر ایشان تاختن آرد، خود را در منجنیقِ تسلیم نهند و پیش تیر بلا باز شوند و جان و دلِ خود را سپر سازند و در برابرِ تیر قضا بازایستند.

مقام سیزدهم «توکّل» است. نه از خلق چیزی خواهند و نه از حق. او را از بهرِ او پرستند و سؤال و گفتار در میان نه. لاجرم پادشاهِ عالَم ایشان را به آرزو رساند به وقتِ حاجت و شمار در میان نه.
مقام چهاردهم «زهد» است. از همه دنیا مرقعی دارند به صد پاره از کرباس و گلیم و نَمَد پاره. آن مرقّع به نزدیک ایشان فاضل تر است از سقلاطون و مقراضی، هزار باره.
مقام پانزدهم «عبادت» است. همه روز مشغول باشند به خواندنِ قرآن و تسبیح و همه شب ایستاده باشند. تن هاشان در خدمت، کوشان، دل هاشان از عشق و محبّتِ احدیّت، جوشان، سرهاشان از پی مشاهده ملک، خروشان.
مقام شانزدهم «ورع» است. از هر طعامی نخورند و از هر لباسی نپوشند و با هر کسی ننشینند. جز صحبتِ حقّ تعالی نگزینند.
مقام هفدهم «إخلاص» است. همه شب نماز کنند و همه روز روزه دارند، چون نفس ایشان در طاعت نیاید و طاعت بینند، پنجاه ساله طاعت به یکی شربت آب بفروشند و به سگی یا به کسی دهند، آنگه گویند: ای نفس! دانستی که آنچه تو کردی، خدای را نشاید؟
مقام هجدهم «صدق» است. یک قدم بی راستی ننهند و یک نَفَس به جز از راستی نزنند. زبانشان از دل خبر دهد و دلشان از سر خبر دهد و اسرارشان از حضرت خبر دهد.
مقام نوزدهم «خوف» است. چون در عدل او نگرند، از بیم بگدازند و به طاعت هیچ امید نه.
مقام بیستم «رجاء» است. چون در فضلِ او نگرند، از شوق می نازند و بیم و فَزَع در میان نه.

ایران و ایرانی 67

چهار شنبه, 6 آگوست, 2014

خواندن این سطور بدون مطالعه بقیه مطالب رد و بدل شده دراین عیادت ناقص خواهد ماند و به همین دلیل است که می گویم باید دید که جملات این الگوهای ما در چه زمان و به چه خاطر ادا شده است. توجه فرمایید:
در این موقع”علائ حارثی” قدری از برادرش گله کرد و بعرض رسانید که “عاصم” مدتی است به نام پیروی از شما گلیم پاره به تن پوشیده و از خانواده و زندگی خود کناره گیری نموده است.”عاصم” شرف حضور داشت.امیرالمومنین(ع)به جانب او رویش را برگرداند و با لهجه ای رقت آمیز که در عین حال قدری خشمناک بنظر می رسید چنین فرمود:
تو نیز ستمکاری ولی فقط بر نفس خود ظلم می کنی.شاید بتوانم بگویم خانواده تو و کسان تو و آنهایی که باید از دسترنج تو بهره ببرند نیز از این ستم برکنار نیستند.شما در تشخیص زهد و پرهیزکاری سخت به اشتباه و غلط رفته اید.آن کس که به سعی بازوان نانی به چنگ می آورد و با خویشاوندان تنگدست و بی چیز صرف می نماید اگر از زندگی دنیا حد اعلای لذت و کام را ادراک نماید باز هم بنده صالح و پرهیزگار است که در پیشگاه خداوند محبوب و عزیز می باشد.
مگر نمی دانی که در قرآن چه فرمود: روزی حلال برای بندگان من تا هر پایه که باشد زیبنده و شایسته است.
این که می بینی من پیراهنی هرچه پست تر و خوراکی هرچه کمتر و ناگوارتر از دنیا انتخاب کرده ام به دیگران مربوط نیست.آخر نه من پیشوای مسلمانان و امام امتم؟من وظیفه دارم که با ضعیف ترین افراد رعیت خود در زندگی شریک و همسر باشم .مرا به روز قیامت از تمام کسانی که تحت حکومت من زندگی کردند خواهند پرسید.من باید همیشه گرسنگان را به یاد داشته باشم

از رهی معیری

چهار شنبه, 1 فوریه, 2012

 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی سر خویش گیر و رستی

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شب‌ها چو کوکب‌ها
به اقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی

 

چند رباعی از عین القضات همدانی

دوشنبه, 13 دسامبر, 2010

آتش بزنم،بسوزم این مذهب و کیش

عشقت بنهم بجای مذهب در پیش

تا کی دارم عشق نهان در دل خویش

مقصود رهم تویی،نه دینست و نه کیش

******

آن کس که درون سینه را دل پنداشت

گامی دو نرفته،جمله حاصل پنداشت

علم و ورع و زهد و تمنا و طلب

این جمله رهند،خواجه منزل پنداشت

******

مهراب جهان،جمال رخساره ماست

سلطان جهان،این دل دیوانه ماست

شور و شر و کفر و توحید و یقین

در گوشه دیده های خون باره ی ماست

******

در عشق،نشان عقل باختن است

از کون و مکان هردو بپرداختن است

گه کافر و گاه،مومن بودن

با این دو مقام،تا ابد ساختن است

******

صیاد همو،دانه همو،صید همو

ساقی و می و حریف و پیمانه همو

گفتم که زعشق او به میخانه شوم

دیدم که بت و حاکم بتخانه ،همو