برچسب ها بـ ‘زنگار’

دل نوشته 15

شنبه, 10 آگوست, 2019

آدمی تنهاست!
تنها تر از زمانی که در غارها می زیست.
زندگی اجتماعی متمدنانه شهرها هم او را از تنهایی درنیاورد که هیچ،تنهاترش هم کرد!
آیا وجود حاضر غایب شنیده ای؟
خود در میان جمع و دلش جای دیگر است
اما مشکل این است که نمی دانی دل کجاست؟
من می دانم. دلت همینجا در درون سینه خود توست اما آنقدر زنگار گرفته و آلوده شده که سنگینی اش را کاملا احساس می کنی اما خودش را نه!
می دانی چرا؟
چون جنس دل ها تقلبی شده یا زنگارهای آلوده چنان دور ماده اولیه دلت را گرفته اند که مانع کارکرد اصلی آن شده اند.
می دانی ماده اولیه دل از چیست؟
از “عشق”!
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست

قدرت مخرب 36

یکشنبه, 19 آگوست, 2018

بیاید زنگار از دل هایمان بزداییم و آن را منور به نور حق که همان “عشق به همنوعان” است،نماییم.
همان عشقی که انگیزه و محرک ما در دفاع از مظلوم و تاختن به ظالم می نماید. تنها در این شرایط است که دنیا آنگونه می شود که خدا می خواهد.
مولانا میر رضی الدین ارتیمانی در ساقی نامه خود از خالق خود طلب ساغری می کند که او و سایر بندگانش را به رسالت خود رهنمون نماید تا در راه خدمت به بندگان خدا تلاش کند. بخوانید:
خدایا به جان خراباتیان ،
کزین تهمت هستی ام وارهان
به میخانه ی وحدتم راه ده ،
دل زنده و جان آگاه ده
که از کثرت خلق تنگ آمدم ،
به هر سو شدم سر به سنگ آمدم
میی ده که چون ریزی اش در سبو ،
بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در دل چو منزل کند ،
بدن را فروزان تر از دل کند
از آن می که چون چشمت افتد بر آن ،
توانی در آن دید حق را عیان
از آن می که چون عکسش افتد به باغ ،
کند غنچه را گوهر شب چراغ
به انگور میخانه ره پوی آه ،
چه می خواهی از مسجد و خانقاه
سحر چون نبردی به میخانه راه ،
چراغی به مسجد ببر شامگاه
نیاری چو تو تاب دیدار او ،
ز دیدار رو کن به دیوار او
نبرده است گویا به میخانه راه ،
که مسجد بنا کرده و خانقاه
خرابات را گر زیارت کنی ،
تجلـّی به خروار غارت کنی
نماز ار نه از روی مستی کنی ،
به مسجد درون بت پرستی کنی
توانی اگر دل به دریا زنی ،
که آن درّ یکتای پیدا کنی
زنی در سماعی ز می سرخوشی ،
سزد گر از این غصه خود را کشی
تو شادی بدین زندگی عار کو ؟ ،
گشودیم گیرم درت ، بار کو ؟
بیا تا به ساقی کنیم اتـّفاق ،
درون ها مصفـّا کنیم از نفاق
بیایید تا جمله مستان شویم ،
ز مجموع هستی پریشان شویم
چو مستان به هم مهربانی کنیم ،
دمی بی ریا زندگانی کنیم
بگیریم یک دم چو یاران به هم ،
که اینک فتادیم یاران ! ز هم
جهان منزل راحت اندیش نیست ،
ازل تا ابد یک نفس بیش نیست
سراسر جهان گیرم از توست و بس ،
چه اندوزی آخر در این یک نفس ؟
فلک بین چه با جان ما می کند ؟ ،
چه ها کرده است و چه ها می کند
بر آورده از خاک ما گرد و دود ،
چه می خواهد از ما سپهر کبود
نمی گردد این آسیا جز به خون ،
الهی که درگردد این سرنگون
من آن بی نوایم که تا بوده ام ،
نیاسایم ار یک دم آسوده ام
رسد هر دم از همدمانم غمی ،
نبودم غمی گر بدم همدمی
در این عالم تنگ تر از قفس ،
به آسودگی کس نزد یک نفس
از آن می که گر عکسش افتد بر آب ،
بر آن آب تبخاله افتد حباب
از آن می که گر شب ببیند به خواب ،
چو روز از دلش سر زند آفتاب
از آن می که چون شیشه بر لب زند ،
لب شیشه تبخاله از تب زند
از آن می که چون ریزی اش در کدو ،
همه قل هو الله تراود از او
از آن می که در خم چو گیرد قرار ،
بر آرد خم آتش بسان چنار
میی صاف از آلودگیّ بشر ،
مبدل به خیر اندرو جمله شر
میی معنی افروز و صورت گداز ،
میی گشته معجون راز و نیاز
به می گِل دلی ، جسم جانی کند ،
به باده زمین آسمانی کند
میی از منی و تویی گشته پاک ،
شود جان چکد قطره ای گر به خاک
به یک قطره آبم ز سر در گذشت ،
به یک آه بیمار ما ، در گذشت
چشی چون از این باده ، کوکو زنی ،
شوی چون از او مست و هو هو زنی
میی سر به سر مایه عقل و هوش ،
میی بی خم و شیشه در ذوق و جوش
میی سر به سر شور و مستی و حال ،
وزو یک قدم تا در ذوالجلال
دماغم ز میخانه بویی شنید ،
حذر کن که دیوانه هویی شنید
بگیرید زنجیرم ای دوستان ،
که پیلم کند یاد هندوستان
دماغم پریشان شد از بوی می ،
فرو نایدم سر به کاووس و کی

خسته ام از خود

دوشنبه, 26 فوریه, 2018

خسته ام از خود
از این بی انتها رنج پیاپی
که خود بر دوش روحم می نهم دائم
به خویش رحمی ندارم از سر نادانی و
غافل ز حال خویشتن باشد دل گمگشته من
به آغوش گنه برده پناه و سخت می تازد.
کجاست آن که بروبد از دلم زنگار آلوده
مگر قولم نداد،دستم بگیرد در سیاهی ها؟
مگر قولم نداد از خود رهایم می کند،وانگه
ز خویشتن باز گرداند،
برد بار دگرخرم به نزد خود؟
خدایا من نمی خواهم دگر باشم در این دنیا
خدایا خسته ام از خود
خدایا خسته ام از خود
رهایم کن

وقت آن رسیده که…… 3

شنبه, 8 جولای, 2017

وقت آن نرسیده که زنگارهای فردی و اجتماعی نشسته بر جانمان در طول سالها و قرون گذشته را از خود بزداییم؟
به درون خود سفر کنیم و نقطه نقطه وجودمان را همچون مغنی جان و روح تیشه زنیم و ناپاکی ها را از خود دور کنیم تا مظهر قنات جانمان سرباز کند و رود زلال و خنک انسان ایرانی دوباره در روحمان جاری شود؟
وقت آن نرسیده به خود آییم و در بستر تاریخ تحقیق کنیم و بیاندیشیم که چه بوده ایم و چه شده ایم و چرا اینگونه فرو افتادیم و اکنون چه باید کرد تا دوباره بر اوج قله بشریت بایستیم؟
وقت آن نرسیده یکدل و یک تنه در مقابل کژی ها و ناراستی ها بایستیم و از جان نهراسیم؟
وقت آن نشده که از گهواره تا مرگ در پی آموختن و یاد دادن باشیم؟
ایرانی وارث بوعلی و ابوریحان و مولوی و حافظ و ملاصدرا،نمی خواهی کارخانه تولید علمت را بازسازی کنی و دوباره به راهش اندازی؟
وقت آن نرسیده به جای پرستش افکار مسموم دیگران، به حاصل اندیشه ناب خود ارج نهیم؟
وقت آن نشده با دروغگو و قدرت طلب بیگانه شویم و پشت به او کنیم و برده اش نباشیم و زیر پایش شعار بت پرستی و تحقیر خود سر ندهیم؟
وقت آن نشده تا داوران بیدادگر و بی عدالت را به زیر کشیم و عرصه را بر دزدان و چپاولگران ایران عزیز تنگ کنیم؟
وقت آن نشده که دوستی و عشق به یکدیگر را(با هر عقیده و مرامی)،جایگزین نفرت و سیاهی نماییم؟
وقت آن نشده که غم یکدیگر خوریم و از چریدن حیوانی دست برداریم؟
وقت آن نشده که جز یزدان پاک،تسلیم هیچ موجود و قدرت دیگری نباشیم؟
وقت آن نرسیده که گام در راه استقرار خواست خداوند سبحان بگذاریم؟
وقت آن نرسیده تا خود را “آدم” کنیم تا بتوانیم از آن پس روح بیماردنیا را شفا دهیم؟
تا کی به دیگران بپردازیم در حالی که خود مجموعه ای از خودپرستی ها و ناپاکی را به همراه داریم؟

در جستجوی خدا

دوشنبه, 11 ژوئن, 2012

آنها که طلبکار خدایید خدایید
بیرون ز شما نیست شمایید شمایید

چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید
اندر طلب گم نشده بهر چرایید

اسمید و حروفید و کلامید و کتابید
جبریل امینید و رسولان سمایید

در خانه نشینید و مگردید به هر سوی 
زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید

ذاتید و صفاتید گهی عرش و گهی فرش
در عین بقایید و منزه ز فنایید

خواهید که بینید رخ اندر رخ معشوق
زنگار ز آیینه به صیقل بزدایید

(مولوی)

 

ایران و ایرانی(1)

یکشنبه, 8 آوریل, 2012

چند سال پیش در جاده هراز تصادف بدی کردم.در حالی که از شدت ترافیک روبروی پلیس راه جاجرود همه ایستاده بودیم،خودرویی با سرعت حدود نود کیلومتر از پشت سر به ماشین ما کوبید.ظاهرا راننده جوان آن خودرو در حال تنظیم دستگاه پخش خودرو بوده و سرش پایین بود.بخاطر فاصله چند متری با پلیس راه،کار بررسی و صدور کروکی خیلی زود انجام شد و بعد از فرستادن خانواده به سمت منزل با اتومبیلی دیگر،ماشین خود را با جرثقیل به تعمیرگاهی در تهران رساندم و روز بعد برای کارهای بیمه به شرکت بیمه مراجعه کردم.

در نهایت تعجب مسئول بیمه اعلام کرد:به این تصادف مشکوکم و ممکن است ساختگی باشد!

گفتم:مدارک پلیس راه و اذعان راننده کافی نیست؟

گفت:خیر،و به هیچ صراطی مستقیم نشد که نشد.از یکی از دوستانم که مدیرعامل شرکت بیمه دیگری بود کمک خواستم و پس از تماس های او متوجه شدم که آن آقای مسئول بیمه در گرفتن خودروی خود از شرکت ایران خودرو خیلی اذیت شده و قسم خورده بود که در اولین برخوردش با یکی از مدیران ایران خودرو ،انتقام بگیرد!

دو روز پیش همسرم را برای سفر خارج از کشور به منظور عمل پزشکی سختی به فرودگاه رساندم.هنگام تهیه بلیط مبلغی را هم برای کمک های پزشکی تا بیمارستان پرداختم.اما در فرودگاه تهران، مسئول این کار بعد از اینکه با خوشرویی ایشان را از ما تحویل گرفت و روی ویلچر مستقر کرد و بعد از رفتن ما ،او را حدود یک ساعت در گوشه ای روی ویلچر رها کرد و رفت،و این در حالی بود که برگه پذیرایی در لانژ فرودگاه در تمام این مدت در دستان همسرم بود!

هر کدام از ما تجربیات بسیار تلخ و دلگیر کننده ای مثل موارد فوق داریم.در تمامی سطوح جامعه،از بالا تا پایین و در تمامی طبقات و اقشار جامعه .به راستی ما را چه شده است؟

تاریخ ما حکایت از مردمی سلحشور و راستگو و دیندار و نوعدوست می کند ،اما واقعیت های اطراف ما خلاف اینها را به ما نشان می دهد.

واقعیت تلخ این است که دچار”انحطاط فرهنگی”شدیدی شده ایم و در سلسله بررسی های تحت عنوان”ایران و ایرانی”می خواهیم به علل پیدایش این مطلب و راه های چاره بپردازیم،اما در این میان باید به چند نکته اولیه اشاره نمود:

الف- در قضاوت روی این نوشته ها عجله نکنید.ممکن است در بررسی نوشته ها در مقاطع مختلف ،گمان کنید که من علاقه خاصی به مقطعی خاص از تاریخ این سرزمین دارم.اینگونه نیست.بیطرفی در تحقیق اصل مسلمی است که هرگز نباید از آن عدول کرد.

ب- تاریخ،این قصه گوی پیر همیشه بیدار کمتر توانسته بیطرف بماند.علتش هم این است که بیشتر میهمان شاهان و کاخ ها بوده است تا نظاره گر وضع مردم عادی در کوچه و بازار!

در برسی متون تاریخی باید با دقت زیادی عمل کرد.

ج-وقتی مردمی در پاسداری از اصول و ارزش ها سست و کاهل شدند،هیچ گناهی متوجه مکتب و اصول ارزشی مورد ادعایشان نیست.چرا که این مکاتب و اصول روزگاری تحولاتی عظیم در جوامع ایجاد کرده اند،پس قوی هستند و سازنده.این ما هستیم که آنها را آلوده به زنگار خرافات و جهل خود می نماییم و سیاهشان می کنیم.هشیار باشیم.

د – در تهیه این مطالب و نوشته ها از نتیجه بررسی های صاحبنظران بسیاری بهره برده ام که روزی در انتهای این سلسله نوشته ها(اگر عمری باشد)همه را نام خواهم برد.روزگار عجیبی است.اگر نوشته کسی را به نام خود منتشر کنی ،به تو اتهام سرقت ادبی خواهند زد اما اگر همین کار را از روی چندین اثر و نوشته انجام دهی،به آن نام “تحقیق ادبی”خواهند داد و از تو تقدیر خواهند نمود!

ه- و نهایتا اینکه امید بسیار دارم شما ساکنین و آیندگان به معبد نوعدوستی،با اظهار نظرها و راهنمایی های اندیشمندانه خود این نوشتار ها را غنی و کامل نمایید.

بدون یاری شما،به نتیجه ای نخواهیم رسید.

شنبه, 19 فوریه, 2011

آنان که طلبکار خدایید ، خدایید

حاجت به طلب نیست ، شمایید ، شمایید

چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید ؟

کس غیر شما نیست، کجائید ؟ کجایید ؟

در خانه نشینید و مگردید به هر در

زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید

ذاتید و صفاتید و گهی عرش و گهی فرش

در عین بقایید و مبرا ز فنایید

اسمید و حرفید و کلامید و کتابید

جبریل امینید و رسولان سمایید

خواهید ببینید رخ اندر رخ معشوق ؟

زنگار ز آیینه به صیقل بزدایید