برچسب ها بـ ‘زنهار’

درد دل حافظ!

دوشنبه, 23 ژوئن, 2014

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

واگویه ها 32

سه شنبه, 13 نوامبر, 2012

زنگ استراحت را نواختند!

دقیقه ای می توانی راحت باشی

در این یک دقیقه می توانی بخندی،بخوانی،بخوابی

و هرچه که می خواهی همان کنی

اما زنهار که پس از این دقیقه

دوباره زنگ را می نوازند و تو باید به داخل رینگ زندگی برمی

و به جنگیدن ادامه دهی

جنگ با خود و سایر ناهمرهان

زندگی همین است

دقایقی مبارزه

دقیقه ای استراحت و این دور تکرار تا زنده ای ادامه دارد!