برچسب ها بـ ‘زنار’

از صائب تبریزی

دوشنبه, 8 جولای, 2019

ما دستخوش سبحه و زنار نگشتيم
در حلقه ى تقليد گرفتار نگشتيم
خود را به سراپرده ى خورشيد رسانديم
چون شبنم گل، بار به گلزار نگشتيم
در دامن خود پاى فشرديم چو مركز
گرد سر هر نقطه چو پرگار نگشتيم
چون خشت نهاديم به پاى خم مى سر
بر دوش كسى همچو سبو بار نگشتيم
ما را به زر قلب خريدند ز اخوان
بر قافله از قيمت كم، بار نگشتيم
چون يوسف تهمت زده، از پاكى دامن
در چشم عزيزان جهان، خوار نگشتيم
صد شكر كه با صد دهن شكوه درين بزم
شرمنده ى بيتابى اظهار نگشتيم
افسوس كه چون نخل خزان ديده درين باغ
دستى نفشانديم و سبكبار نگشتيم
فرياد كه سوهان سبكدست حوادث
شد ساده ز دندانه و هموار نگشتيم
صائب مدد خلق نموديم به همت
درظاهر اگر مالك دينار نگشتيم

از هاتف اصفهانی

دوشنبه, 24 سپتامبر, 2018

ای فدای تو هم دل و هم جان
وی نثار رهت هم این و هم آن
دل فدای تو، چون تویی دلبر
جان نثار تو، چون تویی جانان
دل رهاندن زدست تو مشکل
جان فشاندن به پای تو آسان
راه وصل تو، راه پرآسیب
درد عشق تو، درد بی‌درمان
بندگانیم جان و دل بر کف
چشم بر حکم و گوش بر فرمان
گر سر صلح داری، اینک دل
ور سر جنگ داری، اینک جان
دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق
هر طرف می‌شتافتم حیران
آخر کار، شوق دیدارم
سوی دیر مغان کشید عنان
چشم بد دور، خلوتی دیدم
روشن از نور حق، نه از نیران
هر طرف دیدم آتشی کان شب
دید در طور، موسی عمران
پیری آنجا به آتش افروزی
به ادب گرد پیر، مغبچگان
همه سیمین عذار و گل رخسار
همه شیرین زبان و تنگ دهان
عود و چنگ و نی و دف و بربط
شمع و نقل و گل و مل و ریحان
ساقی ماه‌روی مشکین‌موی
مطرب بذله گوی و خوش‌الحان
مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور
خدمتش را تمام بسته میان
من شرمنده از مسلمانی
شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان
پیر پرسید کیست این؟ گفتند:
عاشقی بی‌قرار و سرگردان
گفت: جامی دهیدش از می ناب
گرچه ناخوانده باشد این مهمان
ساقی آتش‌پرست آتش دست
ریخت در ساغر آتش سوزان
چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش
سوخت هم کفر ازان و هم ایمان
مست افتادم و در آن مستی
به زبانی که شرح آن نتوان
این سخن می‌شنیدم از اعضا
همه حتی الورید و الشریان
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو
********************
از تو ای دوست نگسلم پیوند
ور به تیغم برند بند از بند
الحق ارزان بود ز ما صد جان
وز دهان تو نیم شکرخند
ای پدر پند کم ده از عشقم
که نخواهد شد اهل این فرزند
پند آنان دهند خلق ای کاش
که ز عشق تو می‌دهندم پند
من ره کوی عافیت دانم
چه کنم کاوفتاده‌ام به کمند
در کلیسا به دلبری ترسا
گفتم: ای جان به دام تو در بند
ای که دارد به تار زنارت
هر سر موی من جدا پیوند
ره به وحدت نیافتن تا کی
ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟
نام حق یگانه چون شاید
که اب و ابن و روح قدس نهند؟
لب شیرین گشود و با من گفت
وز شکرخند ریخت از لب قند
که گر از سر وحدت آگاهی
تهمت کافری به ما مپسند
در سه آیینه شاهد ازلی
پرتو از روی تابناک افگند
سه نگردد بریشم ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند
ما در این گفتگو که از یک سو
شد ز ناقوس این ترانه بلند
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو
*********************
دوش رفتم به کوی باده فروش
ز آتش عشق دل به جوش و خروش
مجلسی نغز دیدم و روشن
میر آن بزم پیر باده فروش
چاکران ایستاده صف در صف
باده خوران نشسته دوش بدوش
پیر در صدر و می‌کشان گردش
پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش
سینه بی‌کینه و درون صافی
دل پر از گفتگو و لب خاموش
همه را از عنایت ازلی
چشم حق‌بین و گوش راز نیوش
سخن این به آن هنیئالک
پاسخ آن به این که بادت نوش
گوش بر چنگ و چشم بر ساغر
آرزوی دو کون در آغوش
به ادب پیش رفتم و گفتم:
ای تو را دل قرارگاه سروش
عاشقم دردمند و حاجتمند
درد من بنگر و به درمان کوش
پیر خندان به طنز با من گفت:
ای تو را پیر عقل حلقه به گوش
تو کجا ما کجا که از شرمت
دختر رز نشسته برقع‌پوش
گفتمش سوخت جانم، آبی ده
و آتش من فرونشان از جوش
دوش می‌سوختم از این آتش
آه اگر امشبم بود چون دوش
گفت خندان که هین پیاله بگیر
ستدم گفت هان زیاده منوش
جرعه‌ای درکشیدم و گشتم
فارغ از رنج عقل و محنت هوش
چون به هوش آمدم یکی دیدم
مابقی را همه خطوط و نقوش
ناگهان در صوامع ملکوت
این حدیثم سروش گفت به گوش
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو
****************************
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق، گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد
گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت ،همان بینی
بی‌سر و پا گدای آن جا را
سر به ملک جهان گران بینی
هم در آن پا برهنه قومی را
پای بر فرق فرقدان بینی
هم در آن سر برهنه جمعی را
بر سر از عرش سایبان بینی
گاه وجد و سماع هر یک را
بر دو کون آستین‌فشان بینی
دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
هرچه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق
عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری
وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی
از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان
تا به عین‌الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو
******************************
یار بی‌پرده از در و دیوار
در تجلی است یا اولی‌الابصار
شمع جویی و آفتاب بلند
روز بس روشن و تو در شب تار
گر ز ظلمات خود رهی بینی
همه عالم مشارق انوار
کوروش قائد و عصا طلبی
بهر این راه روشن و هموار
چشم بگشا به گلستان و ببین
جلوهٔ آب صاف در گل و خار
ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ
لاله و گل نگر در این گلزار
پا به راه طلب نه و از عشق
بهر این راه توشه‌ای بردار
شود آسان ز عشق کاری چند
که بود پیش عقل بس دشوار
یار گو بالغدو و الآصال
یار جو بالعشی والابکار
صد رهت لن ترانی ار گویند
بازمی‌دار دیده بر دیدار
تا به جایی رسی که می‌نرسد
پای اوهام و دیدهٔ افکار
بار یابی به محفلی کآنجا
جبرئیل امین ندارد بار
این ره، آن زاد راه و آن منزل
مرد راهی اگر، بیا و بیار
ور نه ای مرد راه چون دگران
یار می‌گوی و پشت سر می‌خار
هاتف، ارباب معرفت که گهی
مست خوانندشان و گه هشیار
از می و جام و مطرب و ساقی
از مغ و دیر و شاهد و زنار
قصد ایشان نهفته اسراری است
که به ایما کنند گاه اظهار
پی بری گر به رازشان دانی
که همین است سر آن اسرار
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو

از عطار نیشابوری

دوشنبه, 24 اکتبر, 2016

گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کن
ما ننگ خاص و عامیم از ننگ ما حذر کن
سرگشتگان عشقیم نه دل نه دین نه دنیا
گر راه بین راهی در حال ما نظر کن
تا کی نهفته داری در زیر دلق زنار
تا کی ز زرق و دعوی، شو خلق را خبر کن
ای مدعی زاهد غره به طاعت خود
گر سر عشق خواهی دعوی ز سر بدر کن
در نفس سرنگون شو گر می‌شوی کنون شو
واز آب و گل برون شو در جان و دل سفر کن
جوهرشناس دین شو مرد ره یقین شو
بنیاد جان و دل را از عشق معتبر کن
از رهبر الهی عطار یافت شاهی
پس گر تو مرد راهی تدبیر راهبر کن

مقالات 70

یکشنبه, 23 اکتبر, 2016

اکنون تو باید از شاهراه”شریعت” وارد بزرگراه “طریقت” شوی،اما این را بدان که در همین آغاز این مرحله به دستگیری و مدد یک “راهنما” برای ادامه راه محتاجی.
او به تو خواهد گفت که:
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که درس عشق در دفتر نباشد
همچنین تو را نصیحت خواهد نمود که:
گر مرد نام و ننگی،از کوی ما گذر کن
ما ننگ خاص و عامیم،از ننگ ما حذر کن
سرگشتگان عشقیم،نه دل نه دین نه دنیا
گر راه بین راهی،در حال ما نظر کن
تا کی نهفته داری در زیر دلق زنار
تا کی ز رزق و دعوی،شو خلق را خبر کن
ای مدعی زاهد،غره به طاعت خود
گر سر عشق خواهی،دعوی زسر بدر کن
در نفس سرنگون شو،گر می شوی کنون شو
وز آب و گل برون شو،در جان و دل سفر کن
جوهر شناس دین شو،مرد ره یقین شو
بنیاد جان و دل را، از عشق معتبر کن
از رهبر الهی،عطار یافت شاهی
پس گر تو مرد راهی،تدبیر راهبر کن

از عطار نیشابوری

دوشنبه, 20 ژوئن, 2016

گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کن
ما ننگ خاص و عامیم از ننگ ما حذر کن
سرگشتگان عشقیم نه دل نه دین نه دنیا
گر راه بین راهی در حال ما نظر کن
تا کی نهفته داری در زیر دلق زنار
تا کی ز زرق و دعوی، شو خلق را خبر کن
ای مدعی زاهد غره به طاعت خود
گر سر عشق خواهی دعوی ز سر بدر کن
در نفس سرنگون شو گر می‌شوی کنون شو
واز آب و گل برون شو در جان و دل سفر کن
جوهرشناس دین شو مرد ره یقین شو
بنیاد جان و دل را از عشق معتبر کن
از رهبر الهی عطار یافت شاهی
پس گر تو مرد راهی تدبیر راهبر کن

از اقبال لاهوری

یکشنبه, 23 ژانویه, 2011
آنچه از خاک تو رُست ای مرد حرّ
آن فروش و آن بپوش و آن بخور
   
آن جهان‌بینان که خود را دیده‌اند
خود گلیم خویش را بافیده‌اند
   
ای امین دولت تهذیب و دین
آن ید بیضا برآر از آستین
   
خیز و از کار اُمم بگشا گره
نقشه اَفرنگ را از سر بنه
   
نقشی از جمعیت خاور فکن
واستان خود را ز دست اهرمن
   
ای اسیر رنگ، پاک از رنگ شو
مؤمن خود، کافر افرنگ شو
   
رشته سود و زیان در دست توست
آبروی خاوران در دست توست
   
اهل حق را زندگی از قوّت است
قوّت هر ملّت از جمعیت است
   
دانی از افرنگ و از کار فرنگ
قوّت هر ملّت از جمعیت است
   
زخم از او، نشتر از او، سوزن از او
ما و جوی خون و امید رفو؟
   
گر تو می‌دانی حسابش را درست
   
بوریای خود به قالینش مده
بیدق خود را به فرزینش مده
   
هوشمندی از خُم او مِی نخورد
هر که خورد،اندر همین میخانه مرد