برچسب ها بـ ‘زن’

همراه عارفان 4

چهار شنبه, 7 آگوست, 2019

زن در دیدگاه مولانا، تجلی رحمت پروردگار و اعلام حضور او در روی زمین است. در نظر مولانا زن در لطافت و تعالی چنان به خداوند نزدیك است كه گوئیا مخلوق نیست بلكه خالق است.
پرتو حق است آن معشوق نیست
خالق است او گوئیا مخلوق نیست
و آن آرامش و سكون و مقام امن كه خاص پروردگار است تنها در صحبت زن روی زمین حاصل می‌شود. هیچ موجودی به جز زن،روح بیقرار مرد را به ساحل آرامش نمی رساند.
پیامبر خدا،آنكه عالم مست گفتار او بود و سخنش آدمیان را عالم امن و آسایش بود باز به حمیرا می‌فرمود:
«كلمینی یا حمیرا»
یعنی :
«ای گل سرخ كوچك، با من سخن بگو».

عارفانه ها(5)

شنبه, 5 می, 2012

نقل است که مردی به او گفت:می خواهم که خرقه پوشم.

شیخ گفت:ما را مساله است.اگر جواب گویی،شایسته خرقه باشی.

گفت:بگو.

شیخ فرمود:اگر مردی چادر زن در سرکشد زن شود یا نی؟گفت:نه.

شیخ گفت:اگر زنی جامه مردی در بر کشد هم مرد نشود.تو اگر مرد نه ای بدین مرقع مرد نخواهی شد.

ابوالحسن خرقانی

گفتگو با خدا

چهار شنبه, 9 نوامبر, 2011

هنگامی که خدا زن را آفريد به من گفت: اين زن است. وقتي با او روبرو شدي، مراقب باش که …

 

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع كرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكني. سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي و مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين ميبارند. گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان ميشوي. از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت ميسوزاند و به چاه ویل سرنگونت ميکند مراقب باش….

 

و من بي آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفريد، گفتم: به چشم.

 

شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و اين از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو….

 

گفتم: به چشم.

 

در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز زن را نديدم، به چشمانش ننگريستم، و آوايش را نشنيدم. چقدر دوست ميداشتم بر موجي كه مرا به سوي او ميخواند بنشينم، اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز ميگريختم.

هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نميشناختم اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم . ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم، و گريستم. نميدانستم چرا؟

قطره اشكي از چشمانم جاري شد و در پيش پايم به زمين نشست…

به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم،  ميدانست.

با لبخند گفت: اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او داروي درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم. نميبيني كه در بطن وجودش موجودي را میپرورد؟

من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم…

من اشكريزان و حيران خدا را نگريستم. پرسيدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟!

خدا گفت: من؟!!

فرياد زدم: شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟!!

خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت: من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي و نه آوای مرا …

و من در گوشه اي ديدم شيخ دارد همچنان حرفهاي پيشينش را تكرار ميكند …

 

 

باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد

 

روایت یازدهم

یکشنبه, 5 دسامبر, 2010

شیخ ما می گوید:

مردی به نزد جوانمرد آمد و گفت:تبرکی می خواهم،جامه ات را،تا من نیز از جوانمردی بهره ای ببرم.

جوانمرد گفت:جامه مرا که بهایی نیست،اما سوالی دارم،سوالم را پاسخ گو،جامه من برای تو.

مرد گفت:بپرس

جوانمرد گفت:اگر مردی چادر زنی را بر سر کند،زن خواهد شد؟

مرد گفت:نه

جوانمرد گفت:اگر زنی جامه مردان بپوشد،چطور،مرد می شود؟

مرد گفت:نه

جوانمرد گفت:پس در پی آن مباش که جامه جوانمردان را بر تن کنی که اگر پوستجوانمرد را نیز بر تن کشی،سودی نخواهد داشت،زیرا جوانمردیبه جان است نه به جامه