برچسب ها بـ ‘زمزمه’

عرفان نامه 12

چهار شنبه, 6 سپتامبر, 2017

از کتاب یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی

 

عاشق ، تكدي نمي كند.

عاشق ، حقارت روح را تقبل نمي كند.

عاشق ، تن به اعتياد نمي دهد.

عاشق ، سرشار است از سلامت روح، و ايمان.

عاشق ، زمزمه مي كند ، فرياد نمي كشد.

واگویه ها(9)

سه شنبه, 5 ژوئن, 2012

خدایا

هنوز که موفق نشده ام

اما خوب می دانی

که چقدر شوق و آرزو دارم

تا در زمره “مردان بی ادعا”باشم

همان ها که هیچ چیز نمی تواند غمگین یا عصبانیشان نماید

آنقدر بی ادعا

که چون فریاد برآوردند:

کجایند مردان بی ادعا؟

در گوشه ای بخزد

و ذهن و زبانش دائما زمزمه نمایند که:

اعوذ بالله من الشیطان رجیم

عاشقانه ها(1)

یکشنبه, 8 آوریل, 2012

ای عشق همه بهانه از توست 
                     من خامشم این ترانه از توست

آن بانــــــگ بلند صبحگاهی
                     وین زمزمه ی شبانه از توست

من اندوه خــــــویش را ندانم 
                    این گریه ی بی بهانه از توست

ای آتش جان پاکبــــــازان
                    در خرمن من زبانه از توست


افسون شده ی تو را زبان نیست
                    ور هست همه فسانه از توست

 کشتی مرا چـــــــه بیم دریا ؟
                    طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
                    مست از تو ، شرابخانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت ؟
                    کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
                    رام است که تازیانه از توست

 من می گذرم خموش و گمنام 
                    آوازه ی جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک برگیر
                    کاینجا سر و آستانه از توست

 

کوچه مردها(46)

چهار شنبه, 25 ژانویه, 2012

امروز کمی در مورد خواهرها و برادرهایم توضیح خواهم داد:

من فرزند ارشد خانواده ام.سه سال بعد از تولد من،خدا پسری دیگر به خانواده ما داد که نامش را “فرید” نهادند.او در بعضی صفات با من تشابه داشت و در بعضی دیکر نه. ما هردو دلسوز دیگران بودیم و رفیق دوست. اما من حاضر به هرکاری برای دوست نبودم و او بود. من با هرکسی دوست نمی شدم و اما او هرکس را که به او نزدیک می شد،می پذیرفت.در مورد من پدرم دائما تکرار می کرد که: می خواهم پسرم مهندس شود،اما در مورد او می گفت:این پسرم مثل خودم زحمتکشه.سال ها گذشت تا به تجربه دریابم که این تلقینها و زمزمه ها در دوران کودکی چقدر در سرنوشت ما موثرند.همانطور هم شد.فرید تا دیپلم پیش رفت و در تمام دوران کودکی و جوانی با انواع رفقای خود در محل بود و اکنون هم با شغلی آزاد در حال گذران زندگی خود و خانواده اش می باشد.

بعد از سه سال و هنگامی که من شش ساله بودم،برادر دیگرم”فرامرز” به دنیا آمد.به توصیه فامیل،برای اینکه ما را چشم نکنند،تا چند سال لباس دخترانه تن او می کردند که مردم با تعجب نگویند که چرا این خانواده این همه پسر دارد!فرامرز بر خلاف ما دو برادر دیگر ،از همان بچگی به خودش و آرزوهایش بسیار توجه داشت و به هر شکلی سعی می کرد آنچه را دوست دارد،به دست بیاورد.در بزرگی هم همین گونه عمل کرد و به دنبال سرنوشتش به خارج از کشور رفت و اکنون با خانواده اش در خارج از کشور زندگی می کند و هم رستوران دارد و هم بساز و بفروش ساختمانی است.

و بالاخره هنگامی که من دوازده سال داشتم،خدا خواهری به ما داد که “فریبا”نامیدندش، تنها خواهر ما بود و بسیار عزیز.فقیر بودیم اما نگذاشتیم در مورد هیچ چیز احساس کمبودی داشته باشد،آنقدر که هرکس به او فخری میفروخت با غرور جوابشان را می داد که :به داداشم می گم تا برای من هم همینو بخره!او هم از نظر صفات شخصی بسیار به فرامرز شبیه بود و برای خودش اهداف شخصی داشت و همان ها را دنبال کرد و حالا به عنوان پزشک در کشوری دیگر زندگی می کند.

ما در کودکی باهم بسیار مهربان بودیم و همیشه در حال بازی و شیطنت بودیم و همه مثل پروانه دور خواهرمان می گشتیم،اما هرچه بزرگتر شدیم،متناسب با تجربیات و اتفاقات پیش رو شخصیتمان به گونه ایس متفاوت با دیگری شکل گرفت و این شد که در حال حاضر هریک در گوشه ای از این دنیا به دنبال ایده آل ها و اهداف خود هستیم و دروغ نیست اگر بگویم هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی و فیزیکی بسیار از هم دوریم اما به حکم فطرت انسانی ،چون خواهر و برادریم در هر صورت دلمان برای یکدیگر می تپد و گاهی سراغی از هم می گیریم.آنها را نمی دانم اما من اکنون در کنار خانواده ام و دوستانی بسیار خوب و بهتر از برگ گل سرخ خشنود و راضی و شاکر درگاه الهی هستم.

رحمت خدا

چهار شنبه, 7 دسامبر, 2011

 پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و درهمان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین کره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشوندنت دیگر چه بود
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

تو مبین اندر درختی یا به چاه

تو مرا بین که منم مفتاح راه

 ( مولانا)

 

همه می پرسند

دوشنبه, 30 می, 2011

همه مي پرسند:

«چيست درزمزمه مبهم آب؟

«چيست درهمهمه دلكش برگ؟

  «چيست دربازي آن ابرسپيد، 

روي اين آبي آرام بلند، 

كه تورا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟ 

  «چيست درخلوت خاموش كبوترها؟ 

«چيست دركوشش بي حاصل موج؟ 

«چيست درخنده جام؟ 

كه توچندين ساعت 

مات ومبهوت به آن مي نگري؟» 

                                                                                               نه به ابر، 

نه به آب، 

نه به برگ، 

نه به اين آبي آرام بلند، 

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام، 

نه به اين خلوت خاموش كبوترها؛ 

من به اين جمله نمي انديشم 

من مناجات درختان راهنگام سحر، 

رقص عطرگل يخ رابا باد، 

نفس پاك شقايق رادرسينه كوه، 

صحبت چلچله ها رابا صبح، 

نبض پاينده هستي را،درگندم زار، 

گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل، 

همه را مي شنوم، مي بينم 

من به اين جمله مي انديشم 

به تومي انديشم 

اي سراپا همه خوبي، 

تك وتنها به تومي انديشم 

همه وقت، 

همه جا، 

من به هرحال كه باشم به تومي انديشم 

توبدان اين را 

تنها توبدان 

توبيا، 

توبمان با من تنها توبمان

جاي مهتاب به تاريكي شب ها توبتاب 

من فداي تو، به جاي همه گل ها توبخند

اينك اين من كه به پاي تودرافتادم باز 

ريسماني كن ازآن موي دراز، 

توبگير 

توببند 

توبخواه 

پاسخ چلچله ها راتوبگو. 

قصه ابرهوارا توبخوان

توبمان با من، تنها توبمان

دردل ساغرهستي توبجوش

من، همين يك نفس ازجرعه جانم باقي است، 

آخرين جرعه اين جام تهي را توبنوش

یک وصیتنامه!

دوشنبه, 14 فوریه, 2011

قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی !!!! …

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .
یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد !!

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است …
و زندگی جدید من آغاز شد …

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید …
دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود …

وباز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟
ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد …
کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا قلقلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد .
کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،
کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت …

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم …
کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم …
شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ،حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .
من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ….

کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود.
راستی من کجای دنیا بودم ؟
آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟ اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است

غمگنانه

یکشنبه, 6 فوریه, 2011

 

امروز ناله عزيزي ،دلم را به آتش كشيد،و من بي اختيار تا لحظاتي پيش اين شعر قشنگ معيني كرمانشاهي را پي در پي زمزمه مي كردم كه:

خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی         

 ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی

گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد 

         سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود  

        به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی

هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق

    آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع  

       رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب  

        بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی

چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی  

        دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی

اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم  

        در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی

زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی  

        جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی

دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم   

       بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی

 

تحملم به سر آمد.چاره اي جز مراجعه به زبان غيب،حافظ شيرين سخن نداشتم و باز هم به يقين رسيدم كه اين حكيم دل تنها شفا دهنده بيقراري هاي دلهاست.چنينم گفت:

يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور

كلبه‏ء احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن

  وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

 چتر گل در سركشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت

 دائما يكسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نئي از سر غيب

 باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور
در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم

 سر زنشها گر كند خار مغيلان غم‏
اي دل ار سيل فنابنياد هستي بر كند

 چون ترا نوح است كشتي‏بان ز طوفان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب

 جمله ميداند خداي حال گردان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد

هيچ راهي نيست كانرا نيست پايان غم مخور
حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار

تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور