برچسب ها بـ ‘زلف’

از حافظ

دوشنبه, 7 ژانویه, 2019

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

یا حسین

دوشنبه, 2 اکتبر, 2017

تو که سرمست و پریشانی و شوریده سری
بکن از این دل ویرانه من هم گذری
بزن ای عاشق دیوانه به دیوانه سری
یا حسین از من دیوانه تو دیوانه تری
صنما زلف پریشان تو را شانه منم
همه شب مست و پریشان در میخانه منم
همه دانند در این شهر که دیوانه منم
که منم شهره به شیدایی و بیدادگری
به خدا از من دیوانه تو دیوانه تری
یا حسین از من دیوانه تو دیوانه تری
نگرانم صنما سیر ز جانم نکنی
نگرانم که فدای دگرانم نکنی
نگرانم که تو رسوای جهانم نکنی
دگر افتاده ز عشق تو به جانم شرری
به خدا از من دیوانه تو دیوانه تری
یا حسین از من دیوانه تو دیوانه تری
من دیوانه از آن رو به تو دل باخته ام
که تو هم همچو من از خویش نداری خبری
به خدا از من دیوانه تو دیوانه تری
یا حسین از من دیوانه تو دیوانه تری

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 35

سه شنبه, 6 سپتامبر, 2016

عشق در نظر حافظ منبع بزرگ نیرو و حرکت است و همه مکارم زندگی از آن سرچشمه می گیرد.
در عشق حافظانه،جسم و روح هردو سهم خاص خود را دارند.از آن عشق های بیماروار مبتنی بر محرومیت محض نیست که تخیل های مستسقی را سیراب کند.تنها دارویی که انسان عرفانی – و از جمله حافظ – برای مقابله با زوال کشف کرده است،عشق است.عشق در درجه رفیع خویش البته اعجازهای خود را از خیال می گیرد،ولی همین خود تسلایی است،پیوند نی به نیستان،جزئ به کل،کوزه به دریا…….
بیمرگی باید در”کل”جسته شود.وقتی انسان به چیزی یقین کرد،آن چیز لااقل برای شخص او وجود دارد،ولو در عالم واقعیت دسترس ناپذیر باشد.
این عشق پهناور،بارقه های خود را در زیبایی های ملموس و موجود منعکس می دارد،و ستایش هایی که حافظ یا سعدی یا مولوی،با آن لحن نیایش وار متعالی،از چشم و زلف و قد و بر و دوش دارند،به این اعتبار است که پیوندی میان این ترکیب میرا و آن جاودانگی کل می بینند.

از حزین لاهیجی

دوشنبه, 14 سپتامبر, 2015

ای وای بر اسیــری کز یاد رفته باشــد
در دام مـانده باشـد صیـاد رفتـه باشـد

آه از دمــی که تــنها با داغ او چو لاله
درخون نشسته باشم چون باد رفته باشد

دیشب صدای تیشه از بیستـون نــیامـد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

خونش به تیـغ حســرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفتـه باشــد

از آه درد نــاکـی سـازم خـبـر دلـت را
وقتی که کوه صبرم بر بـاد رفته باشـد

رحــم از بر اسیری کـز گرد دام زلفـت
با صد امـیدواری نـاشـاد رفتــه باشـــد

شـادم که از رقـیبـان دامن کشـان گذشتـی
گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشـد

پرشور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشتـه باشـد فرهـاد رفتـه باشـد

هزینه تمام شده دختران نسبت به پسران 2

سه شنبه, 1 سپتامبر, 2015

ﺑﺨﺶ اول:ﮔﺰارش ﺷﺪن ﺗﻐﯿﯿﺮات ﭘﺪﯾﺪه يِ ﺟﻬﺎﻧﯽ
ﮔﻔﺘﻤﺎنِ ﺑﯽ آﻏﺎز و ﺑﯽ اﻧﺠﺎمِ ” ﺟﻨﺒﺶِ ﺑﻪ ﺗﺮازي” از ﻧﻘﻄﻪ ي ِ ﻋﻄﻒ درك “اﻧﺒﺎﺷﺘﮕﯽ” ﺑﻪ ﻣﺜﺎﺑﻪ “ارزش” و ﺳﭙﺲ ﮐﺎرﮐﺮد “اﻧﺒﺎﺷﺘﮕﯽ” ﺑﻪ ﻣﺜﺎﺑﻪ “ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ” ﺗﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﺮن اﺧﯿﺮ، ﭼﯿﺮﮔﯽِ “ﮐﺎر ﺑﺪﻧﯽ” را در ﻣﺴﯿﺮ ﻣﻘﻮمِ “ارزش” رﻗﻢ زده ﺑﻮد. و در ﻧﮕﺎه ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ يِ دور و دراز اﯾﻦ ﺑﺨﺶ از ﺳﺎﻣﺎن ﺑﺨﺶِ ﭘﺎراداﯾﻢِ ﺑﻨﯿﺎن ﻫﺎ و ارزش ﻫﺎيِ ، ﺑﺮﺗﺮيِ ﮐﺎرِ ﺑﺪﻧﯽ زﯾﺴﺖ و زﯾﻨﺪﮔﺎن ﺑﻮده اﺳﺖ.و در ﭼﻨﺪ ﻗﺮن اﺧﯿﺮ ﻋﻄﺶِ “اﻧﺒﺎﺷﺘﮕﯽ” ﺑﻪ اﻧﺒﺎﺷﺘﮕﯽ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ و ﮐﺎرﮐﺮد ﻫﻤﻮاره ﺑﺮﺗﺮي ﺧﻮاﻫﯽِ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ، دﺳﺘﯿﺎﺑﯽ ﺑﻪ اﺑﺰار ﮔﻮﻧﺎﮔﻮن و داﻧﺶ ﺗﻮﻟﯿﺪ را ، ﻣﻮﺟﺐ ﮔﺮدﯾﺪ و ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﮐﺎﺳﺘﻦ از ﻧﻘﺶ ﺑﺮﺗﺮيِ ﮐﺎر ﺑﺪﻧﯽ ﭘﺎراداﯾﻢ ﭘﯿﺸﯿﻦ ﺑﻪ ﮐﻨﺎري ﻧﻬﺎده ﺷﺪ ،وﭘﺎراداﯾﻢ اﮐﻨﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﻮه يِ اﻣﺮوزﯾﻦ” ﺟﻨﺒﺶ ﺑﻪ ﺗﺮازي ” اﺳﺖ ،ﯾﮑﺴﺎﻧﯽ زن و ﻣﺮد را در ﺟﺎن ، ﻫﺎ ﺗﻨﯿﺪه اﺳﺖ. و اﯾﻨﮏ ارزش ﻫﺎي اﯾﻦ ﭘﺎراداﯾﻢ در ﺟﻬﺎن ﻫﺎي ﻓﺮدي و ﺟﻤﻌﯽ در ﺣﺎلِ ﺟﺎي ﮔﯿﺮي ﻫﺴﺘﻨﺪ.

در زﻟﻒ ﭼﻮن ﮐﻤﻨﺪش اي دل ﻣﭙﯿﭻ ﮐﺎﻧﺠﺎ                                          ﺳﺮﻫﺎ ﺑﺮﯾﺪه ﺑﯿﻨﯽ ﺑﯽ ﺟﺮم و بی ﺟﻨﺎﯾﺖ

ﺑﺮ اﯾﻦ ﺑﻨﯿﺎد ﻧﻘﺶِ ﺧﺎﻧﻮاده ، اﯾﻞ ، ﻗﺒﯿﻠﻪ و… ﮐﻪ ﭘﯿﺸﺘﺮ در اﻓﺰاﯾﺶِ ﻧﯿﺮويِ ﺑﺪﻧﯽ و ﮐﻤﮏ ﺑﻪ “اﻧﺒﺎﺷﺘﮕﯽ” ﺑﻪ ﻣﺜﺎﺑﻪ “ﻗﺪرت” ﺑﻪ دﺳﺖ آﻣﺪه ﺑﻮد ، اﻣﺮوزه در ﭘﺮوﺳﻪ يِ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺎرﺑﺮي ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ و ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮر ﭘﺪﯾﺪه يِ “ارث” ﮐﻪ در ﻧﮕﺪاﺷﺖ ﻧﯿﺮوي اﻧﺒﺎﺷﺘﻪ در ﮐﺎﻧﻮن ﺧﺎﻧﻮاده ، اﯾﻞ ، ﻗﺒﯿﻠﻪ و…ﺑﻪ ﮐﺎر ﻣﯽ رﻓﺘﻪ ، ﺑﺎ ﺗﻨﯿﺪنِ ﻧﻬﺎدﻫﺎي ﺗﺎﻣﯿﻦ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ و ﺑﺎ ﺑﺮاﻓﺮاﺷﺘﻦ ﭘﺮﭼﻢ “ﻧﻔﺮ ﺧﺎﻧﻮاده” در ﺣﺎل ﻓﺮوﭘﺎﺷﯽ اﺳﺖ .

اﯾﻦ ﺑﻪ آن ﻣﻌﻨﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺮويِ ﮐﺎر ﻫﺮ ﭼﻪ واﺑﺴﺘﮕﯽ و دﻟﺒﺴﺘﮕﯽِ ﮐﻤﺘﺮي داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎ ﺗﻤﺎم ﻗﺪ در ﺧﺪﻣﺖ “اﻧﺒﺎﺷﺘﮕﯽ” ﻗﺮار ﮔﯿﺮد.وﭼﻮن ﻓﺸﺎرﻫﺎيِ ﭘﺪﯾﺪه ي ﺗﻐﯿﯿﺮات ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺷﺪن در اﯾﻦ ﺧﻮدﯾﺎﺑﯽ “زورﺷﯿﺮﯾﻦ” اﺳﺖ ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﮐﺎﺳﺘﻦ از واﺑﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺗﺮ ﻫﻤﭽﻮ ﻓﺤﻞ آﻣﺪن در ﺟﺎن ﻫﺎ وﺟﺪان ﻣﯽ ﺷﻮد.

یارم آرزوست

دوشنبه, 1 سپتامبر, 2014

خسته گشتم ای خدا زین مردم دون و دنی
در جهان می گردم و دیدار یارم آرزوست
یاد مردی می نمایم که همی مشعل به دست
روز و شب نالید و گفت دیدار یارم آرزوست
هرکه را دل بستم و چشم امیدم شد به او
عاقبت ترکم نمود و حسرت دیدار یارم آرزوست
عشق دنیا گر جهت گیرد به سوی عرش او
خیر باشد هرکسی را ، عرش یارم آرزوست
گر خدا خواهد،دست در زلفی کمندآسا کنی
می روی تا ملک یزدان، زلف یارم آرزوست

درد دل حافظ!

دوشنبه, 23 ژوئن, 2014

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

لذت مستی

دوشنبه, 22 جولای, 2013

ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم
پوشیده چه گوئیم ، همینیم كه هستیم
زان باده كه در روز ازل قسمت ما شد
پیداست ، كه تا شام ابد  سر خوش و مستیم
دوشینه شكستیم به یك توبه دو صد جام
امروز به یك جام ، دو صد توبه شكستیم
یكباره ز  هر سلسله ، پیوند بریدیم
دل تا كه به زنجیر سر زلف تو بستیم
نگذشته ز سر ، پا برَهِ عشق نهادیم
برخاسته از جان ، به غم یار نشستیم
در نقطه ی وحدت ، سر تسلیم نهادیم
و ز دائره ی كثرت موهوم ، برَستیم

فرصت شیرازی