برچسب ها بـ ‘زعفران’

یک پیچ تاریخی دیگر 1

یکشنبه, 15 اکتبر, 2017

توافق هسته ای و سیر مراحل لغو تحریم ها،امیدواری هایی در راستای رونق اقتصادی و بهبود وضعیت اقتصادی کشور برانگیخته است،اما به نظر من عادی شدن روابط تجاری با غرب بیشتر جای نگرانی دارد تا خوشحالی!
این موضوع به این معنی نیست که باید از تجدید روابط با آمریکا و اروپا جلوگیری کنیم،که اصولا در دنیای امروزی دیگر امکان چنین کاری وجود ندارد،بلکه به این معنی است که این بار باید با طرح و چشم انداز جدیدی ،دوره جدید را آغاز نماییم.برای تبیین این موضوع لازم است نکات زیر را به یاد بیاوریم:
اول – از زمان شروع روابط گسترده تجاری با اروپا از دویست سال پیش تاکنون،ما همیشه خریدار بوده ایم و آنها فروشنده. تنها مورد استثنا “نفت” است که فرایند انجام این امر را هم آنها طراحی کردند و یاد ما دادند ! در بقیه زمینه ها همچون صادرات فرش و پسته و زعفران و…..چنان مبتدی عمل کرده و می کنیم که هرساله در حال از دست دادن بخش های بیشتری از سهم بازار خود هستیم.
دوم – متاسفانه به علت عدم حکومت “رقابت” بر تجارت داخلی کشور ما،خریدار بسیار بدی هم هستیم،به این معنی که “کیفیت محصول” اهمیتی در کار تجاری ما ندارد و تنها “ارزانترین قیمت ممکن” خرید محصول مورد نظر برای تجار ما مهم است.
سوم – اما خرید ارزان به معنی “فروش ارزان” نیست و به اشکال و بهانه های مختلف ،اجناس بی کیفیت را گرانتر از مشابه خارجی با کیفیت تر به مردم تحمیل می کنیم!
اغراق نیست اگر ادعا کنم که شاکله “فرهنگ تجارت” ما را همین سه اصل تشکیل می دهند.

کوچه مردها 78

چهار شنبه, 29 آگوست, 2012

 

یکی دیگر از خاطرات و سرگرمی های من در روزهای اقامت در روستای چهار باغ ،حضور در هنگام پختن نان یا تهیه لواشک و برگه بود.

نان را هر خانواده خودش و بصورت انبوه یک بار در ماه می پخت و در جعبه های چوبی خاصی نگهداری می کرد و به همین خاطر در هر خانه یک تنور هم وجود داشت که در کف زمین کنده بودند و جز در روز پخت نان همیشه درش بسته بود.

از روز قبل از پخت نان،میزان زیادی آرد و آب و خمیر مایه را درون ظرف های سفالی لعابدار بسیار بزرگی مخلوط می کردند و تا سحرگاه روز بعد دو سه بار با شدت و سختی خمیر را مشت و مال می دادند و به اصطلاح عملش می آوردند.

صبح بسیار زود درون تنور را پر از هیزم می کردند و شعله ها با شدت سر می کشیدند و بدنه تنور را کاملا داغ می کردند و آتش بجا مانده در ته تنور تا غروب همان روز تنور را گرم و همیشه آماده نگه می داشت.از صدای تنوره شعله های آتش و تاپ تاپ آخرین مرحله عمل آوردن خمیر من هم از خواب می پریدم و مشغول تماشا می شدم.

حدود ساعت پنج و شش صبح دو سه نفر از خانم های همسایه می آمدند و نان پختن شروع می شد.یک نفر تکه تکه خمیر از ظرف اصلی برمی داشت و با مشت و مال دادن آن را بصورت چانه های خمیر در می آورد و روی سفره ای که با آرد پوشیده شده بود می چید.دومی یکی یکی این چانه ها را با وردنه بصورت لایه خمیری گرد و نازکی در می آورد و روی یک وسیله پارچه ای سینی گرد مانندی پهن می کرد و سومی که پای تنور نشسته بود این وسیله را که خمیر پهن شده رویش بود محکم به دیواره تنور می کوبید.با چسبیده شدن خمیر به دیواره تنور ،خمیر شروع به پخته شدن می کرد و رویش باد می کرد و از رنگ سفید به کرم رنگ تبدیل می شد و نفر پای تنور با چسباندن هر خمیر،با انبر یک نان پخته شده را هم بیرون می آورد و روی سفره ای در سمت دیگر خود پرت می کرد.عطر نان گندم داغ همه را به شوق می آورد و هر کس با ماست یا سرشیر یا سبزی و خیاری تازه به خوردن این نعمت الهی می پرداخت.

معمولا سه نوع نان پخته می شد.تقریبا نود درصد خمیر از همین نوع اول بود که پس از خشک شدن روی سفره روی هم چیده می شدند و به داخل گنجه چوبی می گذاشتند و طی ماه هرروز تعدادی را برمی داشتند و با زدن کمی آب نرمشان می کردند و با غذا می خوردند.

تعدادی هم نان گرد اما کوچکتر و کلفت تر می پختند که آنها را معمولا برای خرد کردن در آبگوشت و یا خواباندن در سرشیر مورد استفاده قرار می دادند.کمی خمیر را هم با شکر و زعفران مخلوط می کردند و گرده های کوچکی از آنها را که رویشان همک زرده تخم مرغ می مالیدند در تنور تبدیل به کلوچه های بسیار خوشمزه ای می نمودند که داغ داغ خورده می شد و بیشترش سهم ما بچه ها بود.معطر و داغ و خوشمزه!

زمان رسیدن آلوچه  و زردآلو هم خانم ها دور هم جمع می شدند و همه آلوچه ها را پس از شستن در دیگهای بزرگی روی اجاق های مشتعل از آتش چوب می گذاشتند و بعد از پختن و له شدن آنها را با آبکش های بزرگی صاف و از هسته جدا می کردند و کف مجمعه های فلزی بزرگ را با این مایعات غلیظ به ضخامت حدود نیم سانتی متر پر می کردند و مجمعه ها را روی پشت بام ها می چیدند تا در زیر آفتاب آبشان تبخیر شود و تبدیل به ورقه های نازک لواشک بشوند که تکه های آنها را به تدریج در تهیه غذا و خورش در طول سال استفاده می کردند و البته بیشترش هم یکی از تنقلات روزانه ما بود!

زرد آلوها را هم به ما بچه ها می سپردند تا دو تکه شان کنیم و هسته های آنها را درآوریم.آنها هم درون ظرفهای فلزی و چوبی و مقوایی در زیر آفتاب خشک می شدند و تبدیل به برگه های زردآلو می شدند که همراه مغز بادام و گردو در زمستان از مقوی ترین غذاهای میان روز بودند.

کوچه مردها(35)

یکشنبه, 11 دسامبر, 2011

پدرم چند ماهی بود که با یکی دیگر از دوستان نقاشش در بندر بوشهر کار نقاشی بزرگی را کنترات کرده بودند و چند تا از همکاران دیگر را هم با خود به اونجا برده بودند و به همراه ده پانزده کارگر بومی حدود یک سال طول کشید تا آن کار را تمام کنند.پول خیلی خوبی برایش مانده بود و همه خوشحال بودیم.

جشن های نیمه شعبان نزدیک می شد و پدرم تصمیم گرفت آن سال هزینه های چراغانی و شربت و شیرینی جلوی مغازه رنگ فروشی داییم را در خیابان فروردین بعهده بگیرد.

شب نیمه شعبان او مادرم و ما سه برادر را هم برای تماشا با خود به آنجا برد.من بعد از دو سه سال و بعد از مدتها به آنجا رفتم.آخر تا سه سالگی همیشه پدرم مرا از کوچه غروغ که خانه ما بود به آنجا که دویست متر بالاتر می برد و من با همه کسبه و افراد آنجا دوست صمیمی بودم و پیش همه آنها سهمیه ای داشتم.نبات علی که کیوسک چوبی بستنی فروشی کنار پیاده رو داشت ،همیشه مرا به یک بستنی نانی کوچک مهمان می کرد و کلی قربان صدقه ام می رفت.کاظم،شاگرد چاق و شیرین عقل قهوه خانه دوست صمیمی من بود.نمی دانستم چطوری آن همه استکان و نعلبکی چای را با یک دستش جابجا می کند و به هرکس رسید یک چای جلویش می گذاشت.کار خیلی اعجاب انگیزی در نظرم می آمد.تا مرا می دید یک حبه قند از کیسه آویزان به کمرش در می آورد و در دهانم می گذاشت.عباس آقا کبابی همیشه با رفتن من به داخل مغازه اش یک سیخ کوبیده را روی آتش می گذاشت و برایم کباب می کرد و داخل نان می پیچید و بعد از کلی ناز و نوازش من به من می داد که بیشترش بیرون مغازه نصیب پدرم یا داییم می شد!اما از همه خوشمزه تر نان شیرمالی بود که آقا شعبان نانوا داغ داغ از تنور در می آورد و به من می داد.با گذشت حدود پنجاه سال هنوز مزه شیرین و طعم زعفرانش را فراموش نکرده ام.

دوستان دیگری هم داشتم.پیرمردی که همه او را وکیل صدا می کردند و در گوشه انبار رنگ فروشگاه دایی ننویی پارچه ای به دو سمت دیوار آویخته بود و همانجا می خوابید و عصر ها هم با صدای بلند برای همه روزنامه می خواند.صدای بسیار رسا و قوی داشت.هیچکس نمی دانست از کجا آمده و گذشته اش چیست اما همه دوستش داشتند.مردم خیلی خیلی راحت تر از حالا به یکدیگر اطمینان می کردند و پناه می دادند.

حالا که بعد از دوسال شبی به آنجا برگشته بودم،همه دورم جمع شده بودند و با تعجب از این که چقدر بزرگتر شده ام و دیگر مردی شده ام باهم صحبت می کردند و هر یک به شکلی مرا مورد لطف و نوازش قرار می دادند.شیرینی و شربت هم که فراوان بود و چراغهای مهتابی رنگی که سه تا سه تا وسط خیابان به هم تکیه داده بودند و در سه رنگ بودند و هر ده متر تکرار شده بودند،منظره بسیار زیبایی به خیابان داده بود و همه شاد و خندان بودند.

آن شب کاظم شاگرد قهوه چی بخاطر من حسابی رقصید و مایه شادی همه اهالی و کسبه آنجا شد.آنقدر خندیدم و دست برای کاظم زدم تا از خستگی در میان آن همه سروصدا خوابم برد و صبه در خانه خودمان در خیابان هاشمی چشم باز کردم.