برچسب ها بـ ‘زبان’

حواسمان باشد که….

شنبه, 2 مارس, 2013


یک در آغوش کشیدن بیصدا میتواند برای قلبی محزون
هزاران کلمه معنی داشته باشد . . .
.
.
.
هم اکنون که در حال نفس کشیدن هستید
شخص دیگری نفس های آخرش را میکشد
پس دست از گله و شکایت بردارید و با داشته هایتان زندگی کنید . . .
.
.
.
چیز های خوب به سراغ کسانی میروند که صبر میکنند
اما چیز های بهتر به سراغ کسانی میروند که برایش تلاش میکنند . . .
.
.
.
زبان هیچ استخوانی ندارد
اما آنقدر قوی هست که بتواند قلبی را بشکند . . .
مراقب حرف هایتان باشید
.
.
.
همیشه نگاهتان به اون بالا باشه
تا دلتان از این پایین ها نگیره

نمی دانم چه می خواهم بگویم

دوشنبه, 3 سپتامبر, 2012

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته ست

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته ست

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد

گهی در خاطرم می جوشد این وهم

ز رنگ آمیزی غمهای انبوه

که در رگهام جای خون روان است

سیه داروی زهرآگین اندوه

فغانی گرم وخون آلود و پردرد

فرو می پیچیدم در سینه تنگ

چو فریاد یکی دیوانه گنگ

که می کوبد سر شوریده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل

نهان در سینه می جوشد شب و روز

چنان مار گرفتاری که ریزد

شرنگ خشمش از نیش جگر سوز

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

ز مغزم می تراود گیج و گمراه

چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی ست خونبار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی ‌افتاده دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم

عاشقانه ها(3)

یکشنبه, 22 آوریل, 2012

در این دنیا خبر و خیری نیست، جز محنت نیست این را باور کن. اینجا کاری نداریم. تلخ و شیرینش یکی است. غذا که می خوری همه رنگ و بویش چند لحظه است؟ تا در آن تصرف نکرده ای و به دهان نبرده ای. همه طعمش با همه دلپذیری چند لحظه است؟ تا از زبانت نگذشته است. بهترین خوشی این دنیا چیست؟ شاید فرزند. جز محنت و خون دل چه دارد. یک روز هم از تو جدا می شود و جز حسرت بر دلت نمی ماند. تازه همه اینها وقتی است که فرزند خوبی باشد. اگر ناهنجار باشد که واویلتاست. شاید ریاست. جز حمالی دیگران چیست؟ شاید مال و ثروت. جز خزانه داری و انبارداری دیگران چیست؟

در این دنیا خیر و خبری نیست. در این دنیا کاری نداریم. چشم اندازی برای تماشا ندارد. درنگ نکن. بار سفر بربند. در این دنیا اگر کاری هست همانا سفر الهی تست. دوستی با آن حقیقت مطلق و نزدیک شدن به اوست. دیر یا زود از همه هیجان ها از همه غصه ها از همه شادی ها می گذری. اگر دیده باشی اکثر آنها که سنی دارند دیگر اینجا را نمی بینند. نگاهشان جای دیگری است. انگار دیگر چیزی چشمشان را نمی گیرد. چه خوب است که تو امروز اینگونه نگاه کنی. منتظر نمان تا تو را بگذرانند که بگذری، خودت بگذر.

درین دنیا خبر و خیری نیست. وسیله ای است برای آزمون. آن را برای گرگان و روبهان بگذار. همان ها که برای هیچ دست به هر کاری می زنند، حتی اگر خون هم وطن و همسایه آنها باشد. لذت آن هم محنت و رنج است. یادش بخیر آن مرد ایمانی که رخت بربست و پیوسته می گفت لذت نیست رفع درد است. غذا خوردن رفع درد گرسنگی است، لذت حقیقی خوردن را زمانی درمی یابی که از آن خوردنی ها بخوری. لذت جنسی رفع درد است. لذت حقیقی لذتی پایدار است. این چه لذت خوردنی است که دل درد دارد. این چه لذت خوردنی است که پس از آن زحمت دفع دارد و وای اگر راه دفعش مسدود شود. خوردن آنست که همه لذت باشد، لذتی محض بی هیچ درد و دفعی و ذره ذره اش را با همه وجودت درک می کنی. این چه لذتی است که پس از آن پشت به هم می کنند. لذت آنست که همه روی کردن و در آغوش کشیدن است.

بگذار و بگذر. سفرت را آغاز کن. بگذر پیش از آنکه تو را بگذرانند.

 

این سخنان حکیمانه از کیست؟

چهار شنبه, 8 فوریه, 2012

بزرگواری تصريح كرد ‌كه جامعه سعادتمند، وقتي محقق مي‌شود كه اول حقيقت انسان را بشناسيم و تلاش كنيم اين حقيقت در زمين متجلي شود.

او با تاكيد بر اهميت علوم انساني، گفت: علوم انساني اهميت فراواني دارد؛ چراكه انسان مهمترين موجود عالم خلقت است. در همه هستي بالاتر از انسان مخلوقي وجود ندارد و علوم انساني نيز كه مربوط به انسان است به همين نسبت اهميت فراواني پيدا مي‌كند.

وي خاطرنشان كرد: با نگاهي به تاريخ علوم انساني مي‌توان آن را در دو دسته كلي تقسيم‌بندي كرد، يكي علومي كه براي كنترل و مديريت انسان هستند و يكي هم علمي كه براي هدايت و كمال انسان مي‌باشد.

وي در ادامه خطاب به حاضران گفت: تمام انسان‌هاي روي كره زمين را مرور كنيد، اگر رنگ، نژاد، زبان، مرزهاي جغرافيايي و تمايلات و برخي خصوصيات آن‌ها را از آنها بگيريم، ديگر ميان آنها تفاوتي وجود نخواهد داشت و به حقيقت انسان مي‌رسيم. حقيقت انسان نازل شده خداست، چرا كه انسان جانشين خداوند در زمين است. خداوند وقتي كه انسان را خلق كرد به خود تبريك گفت، در واقع مي‌خواست عظمت انسان را معرفي كند.

وی در ادامه با طرح اين سوال كه انسان بايد به كجا برود؟ افزود: خداوند انسان را در دل پيرايه‌ها و در پايين‌ترين سطح و در قفل و زنجير آفريده است تا تمام اين پيرايه‌ها را باز كند و به سوي خدا برگردد. براي بازگشت به خدا، بشر بايد جامعه‌اي سعادتمند داشته باشد و جامعه سعادتمند، وقتي محقق مي‌شود كه اول حقيقت انسان را بشناسيم و تلاش كنيم اين حقيقت در زمين متجلي شود.

او گفت: براي تحقق اين حقيقت و اين ماموريت نيازمند الگو هستيم و الگو بايد حقيقت عيني داشته باشد و تجلي عيني حقيقت انسان همانا انسان كامل است كه بزرگترين تجلي فطرت الهي است.

وي در ادامه سخنان خود تصريح كرد: همه انبياي الهي ما را به يك موعود دعوت كرده‌اند، موعودي كه جامعه سعادتمند را به وجود مي‌آورد و قفل و زنجير را از پاي انسان باز مي‌كند. راه رسيدن به جامعه‌ي سعادتمند، بندگي خدا و تلاش براي اجراي عدالت و مبارزه با ظلم است.

اگر به سمت اجراي عدالت نرويم، هزاران نسل ديگر هم اگر در جامعه بشري تلاش و كوشش كنند به جايي نخواهيم رسيد. او همچنين تصريح كرد:عدالت گام اول است و به همين دليل پيامبران الهي همه مامور به اجراي عدالت بودند و بايد بدانيم كه اجراي عدالت بدون حاكميت يك حاكم عادل امكان‌پذير نخواهد بود، حاكمي كه در درون خود به عدالت رسيده باشد، همانا انسان كامل است.

وي در ادامه سخنان خود بر عشق و محبت تاكيد كرد و گفت: سوخت حركت انسان در طي مسير به سوي خدا، عشق و محبت است. اگر عشق به خوبي‌ها و حقيقت انسان كامل در بشر وجود نداشته باشد، حركت به سوي كمال محال است. هر كمالي زاييده عشق است و هر عشقي عميق‌تر باشد به كمال بالاتري مي‌رسد.

وي گفت: بگذاريد در محضر شما بزرگواران اين را هم بگويم؛ كمال عقل، عشق است و وقتي عقل به بالاترين مرتبه برسد به عشق تبديل مي‌شود.

او تاكيد كرد: علوم انساني، شرقي و غربي ندارد، هر انساني به نسبتي كه از قيد و بندها آزاد شود، بزرگ و خدايي مي‌شود.

وي در بخش ديگري از سخنان خود با قرائت اشعاري از غزليات حافظ ، گفت: حافظ مي‌خواهد بگويد كه هر چه دنبالش هستيد، در درون خودتان وجود دارد و انسان بزرگتر از عالم مادي است.

وی در پايان سخنانش با قرائت شعري از وحشي بافقي گفت: اگر عشق در انسان نباشد، از حيوان هم بدتر مي‌شود. به عنوان مثال تاكنون كسي نشنيده است كه يك گرگ، يك ميليون گرگ را دريده باشد؛ اما در 10 سال گذشته كسي آمد كه براي استيلاي حاكميت خود يك ميليون انسان را كشت، چنين انساني در درون خود از عشق خالي است.

کی گفتمت؟

چهار شنبه, 2 نوامبر, 2011

 

کی گفتمت که خشت سرا از طلا مکن
گفتم سرای خلق چو ویرانه ها مکن

کی گفتمت که مرو بر مراد خویش
گفتم مراد کسی زیر پا مکن

کی گفتمت که دور ز عیش و سرورباش
گفتم سرور و عیش کسی را عزا مکن

کی گفتمت که نام خدا بر زبان مبر
گفتم جفا به خلق به نا م خدا مکن

 

رسالت بشر چیست؟(14)

چهار شنبه, 26 ژانویه, 2011

بایزید بسطامی

بایزید بسطامی ابویزید طیفور پسر عیسی پسر سروشان بسطامی ملقب به سلطان‌العارفین به ظاهر در نیمه اول قرن دوم هجری یعنی در سال آخر دوره‌ی حکومت امویان در شهر بسطام از ایالت کومش(قومس) در محله مؤبدان(زرتشتیان) در خاندانی زاهد و متقی و مسلمان چشم به جهان صورت گشود. (برخی از محققان پدران بایزید از جمله سروشان را پیرو آئین مهر دانسته‌اند.) (بیشتر…)