برچسب ها بـ ‘زاهد’

ما توبه شکستیم!

دوشنبه, 8 دسامبر, 2014

ما توبه شکستیم
رفتیم و به میخانه نشستیم
بر موعظه زاهد و عابد ،کمر عقل شکستیم
چون باز ز بند و می و میخانه برستیم
صد عهد دگر با کرم یار خطاپوش ببستیم
باز توبه شکستیم
باز عهد ببستیم
صدبار دگر گر شود این دایره تکرار
هرگز نشود خسته خدایی که تورا خلق نموده است
تنها طلبش از تو بود خالصی دل
دوری ز ریا و دغل و حیله و تزویر
او مشتری صدق و صفای دل بنده است
ارباب کرم،چشمه بخشندگی و رحم تمام است
او رحمت عام است
او رحمت عام است

درد دلی با حافظ!

دوشنبه, 28 اکتبر, 2013

حافظ چگونه ای؟

با رنج زمانه ات چه کرده ای؟بگو

با سرزنش های خار مغیلان و سنگ راه

با مکر زاهد و شحنه،چه چاره کرده ای؟

حافظا ناله ز بیداد زمان می کردی

اما زبان شکرشکن ز غیب،این را بدان

ما در زمان حال،بسی حسرت به دل تریم

حافظ اینجا کنون،ما خود عسس گشته ایم به خود

ما در کمین جان و روان عزیزان یکدیگریم

ما رحم به بیگانه و خودی نمی کنیم

ما با تمامی آدمیان،پیکار می کنیم

ما،”آدمیت” را نشانه گرفته ایم

یادش بخیر عزیز،چه زیبا سروده ای

کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

اما عزیز دل

شیرین شکر سخن

پشمینه پوش رند

اینک و این زمان

ما تند و پرشتاب

همچون حرامیان

یکسر به ذات بدی،مبتلا گشته ایم

بخندیم یا بگرییم؟

دوشنبه, 5 نوامبر, 2012

گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم

گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم

گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى

دایم اسیر گشتم در بند بیخیالى

گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى

گفتا که: می سرایم تکنو ،رپ و سواری!

گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟

گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى

گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز

گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده

گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده

گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟

گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟

گفتا: خریده قسطى یک ال سی دی به جایش

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره

گفتا: شده پرستار یا منشى اداره

گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل

گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غمها

گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى

گفتا: پژو ، دوو، بنز ،کمری نوک مدادى

گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى

گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى

 گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا: به جاى هدهد دیش است و ماهواره

گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد

گفتا: به پست داده ، آوُرد یا نیاوُرد ؟

گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى

گفتا که: ادوکلن شد در شیشه هاى رنگى

گفتم: سراغ دارى میخانه اى حسابى؟

گفت: آن چه بود از دم ،گشته چلوکبابى

عارفانه ها(3)

شنبه, 21 آوریل, 2012

 

عالم،بامداد طلب زیادتی علم کند و زاهد طلب زیادتی زهد کند

و ابوالحسن در بند آن بود که سروری به دل برادری برساند

******

کاشکی عقوبت همه خلق،مرا کردی

تا ایشان را دوزخ نبایستی دید

******

بهترین چیزها دلی است که در وی هیچ بدی نباشد

******

آزمودم دو جهان بر دل کار افتاده

به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست

ابوالحسن خرقانی

باز هم از “عشق”

یکشنبه, 25 سپتامبر, 2011

دختری کنجکاو می پرسد:ای مردم،عشق یعنی چه؟

دختری گفت:اولش رویا و آخرش بازی است و بازیچه.

مادرش گفت:عشق یعنی رنج و پینه و زخم و تاول کف دست.

پدرش گفت:ساکت شو بی ادب!این به تو نیامده است.

رهروی گفت:کوچه ای بن بست.

سالکی گفت:راه پر خم و پیچ.

معلم می گفت:عین و شین و قاف است و دیگر هیچ.

دلبری می گفت:شوخی لوسی است.

تاجری می گفت:عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت:عشق پر کردنشکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت:یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت:خانمانسوز است بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت:واژه بی معناست

زاهدی گفت:طوق شیطان است

محتسب گفت:منکر عظماست

قاضی شهر گفت:عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه بر پشت

جاهلی گفت:عشق را عشق است

پهلوان گفت:جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت:طبل تو خالی است.یعنی آهنگ آن ز دور خوش است.

دیگری گفت:از آن بپرهیزید،یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت،من فقط یک سوال پرسیدم!

می ترسم!

سه شنبه, 16 آگوست, 2011

ترسم که در این بادیه فرسوده شوم

بی حاصل و پر زحمت و خم گشته بدن

در کار جهان خسته و درمانده شدم

من خسته زخلق و جملگی خسته زمن

این خودطلبی و شهوت مال و مقام

شد دغدغه ای تا که کنیم جور به هم

آخر نه مگر لخت و تهی باید رفت؟

پس این همه لعنت خلایق چه خرم؟

پیش دگران زاهد و پاک جلوه کنیم

اما به درون،روبه مکار و زغن

این چند صباحی که ز عمرم مانده

باید که رها کنم وجودم از غم

باشد که خداوند به رحم آید و من

سرخوش ز عطای ازلیش بر آدم

آخر نه مگر خلق نموده ما را؟

پس چه نکند خوش،نهایت را هم؟

در مذهب ما

یکشنبه, 3 جولای, 2011

 

در مذهب ما،ساقي و زاهد چه رفيقند

در معبد ما،ناكس و مغرض چه غريبند

داني زچه رو عرش خدا در دل ما بود؟

زيرا كه فقيران،بر اين عرصه اميرند

ما رند و خراباتي و ديوانه و مستيم

بس عاقل و فرزانه كه در اين دهراسيرند

با ما ز صلاح و خرد و عقل مزن دم

اين خرقه نياكان من از ريشه دريدند

 

روایت یکم

شنبه, 20 نوامبر, 2010

شیخ ما می گوید:

عالم،هربامداد که بیدار می شود،در جستجوی علم است تا علمش را افزون کند.

زاهد هر بامداد که بلند می شود در جستجوی زهد است،می رود تا زهدش را زیاد کند.

اما جوانمرد

هر بامداد که برمی خیزد در جستجوی عشق است.

می رود تا دلی را شاد کند.