برچسب ها بـ ‘زاهدان’

از فروغ فرخزاد

دوشنبه, 18 ژانویه, 2016

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او میگشاید … او که به لطف و صفای خویش

گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما زلب نشست

کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست

زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم

ماییم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم

ماییم … ما که جامه تقوا دریده ایم

زیرا درون جامه به جز پیکر فریب

زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم

آن آتشی که در دل ما شعله میکشد

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق

نام گناهکاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما

نمی دانم از کیست، اما زیباست!

دوشنبه, 7 دسامبر, 2015

زاهدان خواهند اسیر دام تزویرم کنند
من نه آن صیدم که با این دام نخجیرم کنند
حرف مفتی پیش من جز حرف مفتی بیش نیست
فاش گویم،هرچه می خواهند تکفیرم کنند
با فقیهان دارم آهنگ جدل ترسم که آنک
چونکه در منطق فرومانند،تعزیرم کنند
هیچ ندهم گوش هرگز بر فسون واعظان
چون نیم احمق که تا این قوم تسخیرم کنند
ناصحان غیرمشفق زان کشندم سوی شیخ
تا بدین تقریب دور از حضرت پیرم کنند
آیتی از عشقم و فارغ زکفر و دین ولی
کافر و مسلم به میل خویش تفسیرم کنند
در بهای ساغری بخشم متاع کفر و دین
گرچه یاران منع از این اسراف و تبذیرم کنند
شورها دارم به سر”فرخ”که گر عنوان کنم
ابلهان دیوانه خوانند و به زنجیرم کنند

کوچه مردها 77

چهار شنبه, 22 آگوست, 2012

اعتیاد در روستاهای ایران هم بیداد می کرد.

در روستای چهارباغ خوانسار هم مردم از این امر مستثنی نبودند.تقریبا کمترپسر نوجوان پانزده شانزده ساله ای را می توان یافت که سیگار نکشد.آن هم سیگار وینستون چهار خط اصل!حتی تعداد زیادی از خانمها هم پنهانی و دور از چشم مردها و بزرگترها پکی می زدند.به قول خیلی هایشان اگر کمپانی وینستون می دانست که در همین یک روستا چقدر فروش دارد،حتما یک کارخانه در اینجا تاسیس می کرد!

معمولا یا در حال کار در مزرعه و یا دامداری بودند که ساعتی یک سیگار برای رفع خستگیهایشان خیلی می چسبید و یا بیکار در محل سرسبزی ،زیر درختان دور هم گفتگو و بگو و بخند می کردند که در این حال هم سیگار خیلی می چسبید!و خلاصه به هر بهانه ای سیگار می کشیدندو تازه این آفت کوچکتر روستا بود.از آن مهمتر رواج کشیدن تریاک بود.

تا سالها کشت خشخاش در این روستاها معمول بود و بعد از کلی بگیر و ببند ژاندارمری در مورد منع کشت خشخاش آوردن تریاک در پیت های بیست کیلویی فلزی از شهرهایی همچون ملایر و زاهدان و کرمان و… بسیار معمول و آسان بود.

در هر میهمانی حتما بساط منقل و وافور و تریاک علم می شد و مردی که حاضر نبود پکی به این بلای خانمانسوز بزند با حقارت به او نگریسته می شد!می گفتند ما که معتاد نیستیم.برای تفریح هفته ای یکی دوبار می کشیم و وقتی هم که سرشان گرم می شد و نشئه می شدند،چقدر هم در مورد فواید و خاصیت های این سم داد سخن می دادند! چون همه گیر بود و مصرف آن عرف شده بود،کسی به انجام این کار اعتراضی نمی کرد و همه به نوعی آن را پذیرفته بودند.

غیر از این عمل،از سن حدود پنجاه و شصت سالگی هم خوردن تریاک توسط مردان،امری کاملا عادی بود.دیدن این صحنه که پیرمردی از شیشه ای کوچک در جیب خود تکه کوچک قهوه ای رنگی درمی آورد و ان را در نعلبکی همراه کمی چای حل می کند و می خورد و بعد بقیه چای پررنگ خود را با قند زیادی می نوشد،چیز تعجب برانگیزی نبود!

روایت سی و یکم

سه شنبه, 11 ژانویه, 2011

شیخ ما می گوید:

عالمان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا.روز و شب و شب و روز علم می اندوختند.

زاهدان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا.روز و شب و شب و روز زهد می ورزیدند.

عابدان نیز همین گونه بودند و عبادت بر عبادت می افزودند.

جوانمرد اما دلشوره نداشت،ذوق داشت و شوق داشت و شوق داشت.پاکی جمع می کرد برای روز ملاقات با خدا و می گفت:شما علم و زهد و عبادت جمع کنید،من اما پاکی و بی باکی،زیرا آن عزیز پاک است و بی باک.

قرنها است که عالمان و زاهدان و عابدان و جوانمردان می آیند و می روند و ما همچنان نگاه می کنیم و نمی دانیم برای آن عزیز،کدام عزیز تر است،علم و زهد و عبادت یا پاکی و بی باکی؟