برچسب ها بـ ‘رگ گردن’

دل نوشته 18

شنبه, 31 آگوست, 2019

جز خودت از کسی گله نداشته باش!
بیهوده از خدا گله مکن.
خدا در درون توست و از رگ گردن هم به تو نزدیک تر است.
عظمت این خدا به اندازه ظرفیت روح توست.
چقدر تشنه حقیقتی و دلسوز همنوعانت؟
به همان اندازه از چشمه زلال الهی خواهی نوشید.

آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست

خدا کجاست؟

شنبه, 31 می, 2014

آیا تا به حال فکر کرده اید که راه حق کدامین راه است؟! خداوند را در کجا باید جست؟! از چه سمتی باید به حقیقت رسید؟!
یا برای دستیابی به شادی ها ، برای دور شدن از رنج ها ، برای بهره مندی از نعمت های بی کران خداوند که وعده اش را داده و یا برای رسیدن به آرامش به کجا باید رفت؟! چه باید کرد؟!
و همینطور آیا از خود پرسیده اید که : آن گنج و ثروتی که انسان را بی نیاز می سازد در کجا مدفون است؟! کجا را باید جست؟ و چگونه باید به آن رسید؟!
تمامی این سوألها و سوألاتی از این دست، دست مایه یکی از شما ره های الماس های مولانا ست.
حضرت مولانا ضمن بیان داستان ” گنج مدفون و فقیر روزی طلب ” می خواهد به تمامی این پرسش ها پاسخ بدهد:
نوشته ی زیر گزیده ای از قسمت پایانی این داستان است:
حضرت مولانا می گوید:
از طرف من به تمام کسانی که در جستجوی حقیقت هستند ، به تمام کسانی که آرامش، شادی، ثروت و تمام گنجینه های عظیم هستی را می جویند بگویید که:
این گنجینه ها نیازی به جستجو ندارند! آنها بسیار به شما نزدیکند! به حدی که حتی به کار بردن واژه ” نزدیک ” هم اشتباه محض است! چرا که در نزدیکی هم نوعی فاصله وجود دارد!
همانطور که خداوند نیز در کتاب آسمانی خود در سوره مبارکه ” ق ” آیه 16 می فرماید: ” ما از رگ گردن هم به او نزدیک تریم ”
در حالی که بین شما و حقیقت، بین شما و مقصد، هیچ فاصله ای وجود ندارد! مولانا می گوید به همان مقداری که می دویم، به همان اندازه هم از شادی ها دور می شویم! شادی در توقف و ایستادن رخ می دهد در جدا شدن از آن رویاهایی که ذهن ما را برای دستیابی به سایه ها ترغیب می کند! هر چه هست در همین لحظه و در همین جاست!
گو به او ، چندان که افزون می دود
از مراد دل جداتر می شود!
ما تشنه ایم و شادمانی ها را گم کرده ایم چرا که چشمان مان در دوردست ها به جستجوی سراب هاست، و همواره در حال دویدن به سمت آینده ایم! به سمت روزها و فرداهای موهوم!
و به خاطر همین دویدن هاست که فرصت و مجالی برای لذت بردن از آن چه را در اکنون ، این جا و در کنار ماست نداریم، و به تعبیری هیچ جایی در کار نیست! تمام هستی هم اینک و در همین جاست.
به قول حضرت حافظ :
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

خدا کجاست؟

یکشنبه, 21 جولای, 2013

آیا تا به حال فکر کرده اید که راه حق کدامین راه است؟! خداوند را در کجا باید جست؟! از چه سمتی باید به حقیقت رسید؟!

یا برای دستیابی به شادی ها ، برای دور شدن از رنج ها ، برای بهره مندی از نعمت های بی کران خداوند که وعده اش را داده و یا برای رسیدن به آرامش به کجا باید رفت؟! چه باید کرد؟!

و همینطور آیا از خود پرسیده اید که : آن گنج و ثروتی که انسان را بی نیاز می سازد در کجا مدفون است؟! کجا را باید جست؟ و چگونه باید به آن رسید؟!

تمامی این سوألها و سوألاتی از این دست، دست مایه یکی از شما ره های الماس های مولانا ست.

حضرت مولانا ضمن بیان داستان ” گنج مدفون و فقیر روزی طلب ” می خواهد به تمامی این پرسش ها پاسخ بدهد:

نوشته ی زیر گزیده ای از قسمت پایانی این داستان است:

حضرت مولانا می گوید:

از طرف من به تمام کسانی که در جستجوی حقیقت هستند ، به تمام کسانی که آرامش، شادی، ثروت و تمام گنجینه های عظیم هستی را می جویند بگویید که:

این گنجینه ها نیازی به جستجو ندارند! آنها بسیار به شما نزدیکند! به حدی که حتی به کار بردن واژه ” نزدیک ” هم اشتباه محض است! چرا که در نزدیکی هم نوعی فاصله وجود دارد!

همانطور که خداوند نیز در کتاب آسمانی خود در سوره مبارکه ” ق ” آیه 16 می فرماید: ” ما از رگ گردن هم به او نزدیک تریم “

در حالی که بین شما و حقیقت، بین شما و مقصد، هیچ فاصله ای وجود ندارد! مولانا می گوید به همان مقداری که می دویم، به همان اندازه هم از شادی ها دور می شویم! شادی در توقف و ایستادن رخ می دهد در جدا شدن از آن رویاهایی که ذهن ما را برای دستیابی به سایه ها ترغیب می کند! هر چه هست در همین لحظه و در همین جاست!

گو به او ، چندان که افزون می دود

از مراد دل جداتر می شود!

ما تشنه ایم و شادمانی ها را گم کرده ایم چرا که چشمان مان در دوردست ها به جستجوی سراب هاست، و همواره در حال دویدن به سمت آینده ایم! به سمت روزها و فرداهای موهوم!

و به خاطر همین دویدن هاست که فرصت و مجالی برای لذت بردن از آن چه را در اکنون ، این جا و در کنار ماست نداریم، و به تعبیری هیچ جایی در کار نیست! تمام هستی هم اینک و در همین جاست.

به قول حضرت حافظ :

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

دعايت مي كنم(1)

یکشنبه, 24 جولای, 2011

دعايت مي كنم

عاشق شوي روزي

بفهمي زندگي بي عشق نازيباست

دعايت مي كنم با اين نگاه خسته

گاهي مهربان باشي

به لبخندي،تبسم رابه لب هاي عزيزي هديه فرمايي

بيابي كهكشاني رادرون آسمان تيره شب ها

بخواني نغمه اي با مهر

دعايت مي كنم

در آسمان سينه ات خورشيد مهري رخ بتاباند

دعايت مي كنم

روزي زلال قطره اشكي بيابد راه چشمت را

سلامي از لبان بسته ات جاري شود با مهر

دعايت مي كنم

يك شب تو راه خانه خود گم كني

با دل بكوبي كوبه مهمانسراي خالق خود را

دعايت مي كنم

روزي بفهمي با خدا،تنها به قدر يك رگ گردن

و حتي كمتر از آن ،فاصله داري

و هنگامي كه ابري،آسمان را با زمين پيوند خواهد داد

مپوشاني تنت را از نوازش هاي باراني

دعايت مي كنم

روزي بفهمي گرچه دوري از خدا

اما خدايت با تو نزديك است

دعايت مي كنم

روزي دلت بي كينه باشد

بي حسد با عشق

بداني جاي آن در سينه هاي پاك ما پيداست

شبانگاهي،توهم با عشق و با نجوا،بخواني خالق خود را

اذان صبحگاهي،سينه ات را پر كند از نور

ببوسي سجده گاه خالق خود را

دعايت مي كنم

روزي خودت را گم كني

پيدا كني در او