برچسب ها بـ ‘رویش’

زندگی چیست؟

دوشنبه, 19 آگوست, 2019

زندگی رویش یک حادثه نیست
زندگی رهگذر تجربه هاست
تکه ابری است به پهنای غروب
آسمانی است به زیبایی مه
زندگانی چون گل نسترن است
باید از چشمه جان آبش داد
زندگی مال ماست
خوب و بد بودن آن
عملی از من و ماست
پس بیا تا بفشانیم همه
بذر خوبی و صفا
و بگوییم به دوست معنی عشق
و حقیقت چه نکوست

اسفندی دیگر

شنبه, 20 فوریه, 2016

در بین ماه های سال،ماه اسفند حکم پنج شنبه ها در روزهای هفته را دارد.
با خود سرخوشی و احساس راحتی به همراه می آورد.
بوی نو شدن همه چیز و سبزی و طراوت را در هوا می پراکند.
دستور آمادگی برای شادمانی و زندگی را می دهد.
همه در تکاپو و آمادگی برای استقبال از سال و ماه و روزی جدید،به شدت فعالیت می کنند و خود را برای ورود به بهاری دیگر آماده می نمایند.
ماه رویش بنفشه های زیبا بر همه شما مبارک باد!

دعایت می کنم

دوشنبه, 3 دسامبر, 2012

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه ی آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن . . . .

 

 

بهلول ثانی

چهار شنبه, 12 ژانویه, 2011

در اردبیل مردی بود بهلول نام که پالتویی داشت.هنگام شب و خواب بر رویش می کشید و موقع بیداری بر دوشش می انداخت.از زندگی فقط این پالتو را داشت.بهلول در پارک و خیابان می خوابید.در زمستان هم برای در امان ماندن از برف و باران و سرما در پاساژها و دکه ها و…..می خوابید.

با کسی حرف نمی زد.بسیاری تصور می کردند او نمی تواند سخن بگوید.هرکسی با او تندی می کرد،به آسمان نگاه می کرد و چیزی نمی گفت.

روزی که صبح هنوز از خواب بیدار نشده بود و صاحب مغازه از ماموری خواسته بود که وی را بیدار کند و سفارش کند که دیگر در مقابل مغازه اش نخوابد و مانع کسب و کارش نشود،مامور بعد از بیدار کردن او یک سیلی هم به او می زند!بهلول در حالی که گرد و خاک پالتویش را پاک می کرد،با چشمانی اشک آلود به مامور می گوید:

شب به آسمان نگاه کن.صاحب آن همه ستاره مرا نمی زند.توکه فقط چند ستاره داری،چرا به خود اجازه می دهی که به من سیلی بزنی؟

مامور و مغازه دار که تابحال فکر می کردند بهلول لال و کم هوش و… است،با تحیر به هم نگاه می کردند و از جمله ای که بهلول گفته بود،متحیر.بهلول با چشمانی اشک بار مثل همیشه به آسمان نگاه می کند و دور می شود،در حالیکه نگاه هایش راز و رمزآلود و زیر لب حرفهایی می زد که کسی نمی شنید.

حدس می زنید او زیر لب چه می گفت؟