برچسب ها بـ ‘روسری’

کوچه مردها(57)

چهار شنبه, 29 فوریه, 2012

 قبلا برایتان نوشته بودم که معمولا مهمانان زیادی از شهرهای خوانسار و بابل داشتیم.مهمان های خوانسار ما معمولا خاله و پسرخاله های من بودند که برای تحصیل یا تفریح به تهران می آمدند اما از بابل همه گونه مهمان داشتیم که بخش اعظم آنها بیماران بودند. از همان زمان کودکی و به همین علت من با بیماری های سخت ولا علاج آشنا شوم،اگرچه بعضی از این بیماری ها تا مدتها اثر بسیار بدی بر ذهن و روح من می گذاشت و هنوز هم با به یاد آوردن آنها به شدت متاثر می گردم. بیشتر این افراد قبل و بعد از بستری شدن در بیمارستان چند روزی در منزل ما بودند  و کار درمان و بردن و آوردن بیشتر این افراد را هم مادرم انجام می داد چون پدرم باید سر کار خود می رفت و به همین خاطر مادرم هم در این زمینه برای خود متخصصی شده بود و به خوبی می دانست که هر کس را با توجه به بیماریش باید به کدام بیمارستان و پیش کدام دکتر برد!

به چند بیمار که در خاطرم بیشتر مانده است ،اشاره کنم:

الف – دختر بچه هشت نه ساله ای که پدرش او را به منزل ما آورد.سرش را به طرز عجیبی با پارچه و روسری بسته بود،به نحوی که یک چشمش پوشیده بود و تنها یک چشمش باز بود.شب هنگام به دستور پدر ،دخترک پارچه ها را باز کرد.چندین روسری و پارچه را یکی یکی باز کرد تا در نهایت روی صورتش به جای چشم راست زخمی بسیار زشت و با بویی بسیار بد ظاهر شد.همه ما به شدت منقلب شده بودیم.دخترک را به بیمارستان بردند و چشم راستش را کاملا از حدقه درآوردند اما متاسفانه بعد از مدتی چشم چپش نیز همینطور شد و در طی دومین دوره بستری شدن در بیمارستان از این دنیا رفت.

ب – پیرمردی توسط دو پسرش به منزل ما آورده شد.زمستان بود و همه زیر کرسی می خوابیدیم.پیر مرد به شدت سرفه می کرد.بعد از معاینات و بررسی های مفصل معلوم شد که به بیماری سل مبتلاست و در بیمارستان بوعلی تهران سه ماهی بستری بود.به خوبی به یاد دارم که پدرم با فهمیدن بیماری او رنگش پریده بود و به شدت نگران ابتلای ما بود و همان لحظه که موضوع را فهمید لحاف کرسی بزرگ خانه را جمع کرد و بیرون انداخت!

ج – پیرمردی دیگر که هیچ چیز را نمی توانست در معده خود نگهدارد و بلافاصله بالا می آورد و مبتلا به سرطان معده شده بود.بعد از چند روز بستری شدن در بیمارستان ،اطبا چون مرگش را نزدیک دیدند با مسکن های مرفین دردش را کم می کردند تا در آرامش بمیرد.مرخصش کردند و دو روز بعد از مراجعت به بابل فوت کرد.

د – و نهایتا پیرمردی که دستانش تا مچ به شدت زخم و خون آلود و عفونی بودند و دکتر ها چند شیشه مایع برای شستشوی زخم هایش داده بودند که ماموریت ریختن روی دستهای او در حالی که آنها را روی باغچه کوچک خانه ما گرفته بود،با من بود.بعد از یک هفته زخم ها کاملا خشک شدند و دستها رو به بهبود گذاشتند و پیر مرد با دعای خیر فراوان برای من و خانواده به بابل برگشت.

از این دست حکایات زیاد دارم،اما به همین چند تا کفایت می کنم.همینقدر بگویم که بخاطر رفت و آمد اینگونه افراد ،خانه ما همیشه پر از مرغ و خروس و ماست و پنیر و مرکبات بود!می خواستند به نوعی جبران محبت نمایند.

شکار لحظه های کمیاب زندگی

دوشنبه, 6 فوریه, 2012
امروز با همسرم به کوهپیمایی در دارآباد رفتیم. نیمه های راه گروهی زن و مرد با سن های کم و زیاد نشسته بودند. مردی با موهای سپید و صدایی بسیار زیبا داشت ترانه میخواند و بقیه هم با او دم گرفته بودند. آنقدر جو گیرنده ای بود که ماهم نشستیم و با خواننده دم گرفتیم. در اینحال فکر میکردم کجای دنیا چنین حالت و جوی را میشود دید؟
برگشتیم در قهوه خانه ساده بالای کوه سفارش املت دادیم. کنار دست فروشنده نوشته بود ما را در facebook ملاقات کنید. بازفکر کردم در کجای دنیا میشود اینچنین املت خوشمزه و نان لواشی پیدا کرد که فروشنه اش هم تا این حد بروز باشد؟ چون من تا حدی دنیا دیده هستم به تجربه میگویم هیچ کجا..
هنگام برگشتن خانمی با مانتو و روسری و ظاهری مرتب در حال فروختن گل بود. آنقدر ظاهر با کلاسی داشت که  برای خرید گل پنجره را باز کردیم. شخصیت با وقاری داشت. وقتی گفتیم به شما نمی آید گل بفروشید با کلامی تکان دهنده گفت : بی کس هستم اما ناکس نیستم.. زندگی را باید با شرافت گذروند. کجای دنیا میتوان این سطح از فلسفه و حکمت را در کلام یک گلفروش یافت؟
به خانه که رسیدیم همسرم یادش افتاد چیزهایی را نخریده است به  سوپری نزدیک خانه رفتم و خرید کردم. دست کردم دیدم کیفم همراهم نیست. گفتم ببخشید پول نیاوردم میروم بیاورم و در حالیکه مبلغ کالایی که خریده بودم کم نبود مغازه دار با اصرار گفت نه آقا قابل شما رو نداره ببرید و با کلامی جدی و قاطع کالا را به من داد. تشکر کردم و در راه خانه فکر کردم کجای دنیا چنین اعتمادی به یک غریبه وجود دارد؟ تازه پول را هم که آوردم فروشنده با تعجب گفت آخه چه عجله ای بود؟
شب در حالیکه پشت لپ تاپم داشتم کار میکردم یکباره صدای آکاردئون یکی از ترانه های خاطره انگیز را سر داد. در کوچه نوازنده ای با زیباترین حالت و مهارتی خاص مینواخت. به دنبال صدا رفتم و پنجره را باز کردم. یکی آمد و به او نزدیک شد و گفت از طبقه هشتم آمدم پایین فقط بخاطر این ملودی قشنگی که میزنی. حساب کردم دیدم پولی که در این کوچه گرفت را اگر در ده کوچه گرفته باشد درآمد ماهانه خوبی دارد. در کجای دنیا کسی میتواند در کوچه ای سرودی را سر دهد؟ من جایی ندیده ام.
میتوان همه رحدادهای بالا را منفی دید. چرا باید خانمی با وقار گل بفروشد. چرا باید نوازنده ای ماهر در کوچه بنوازد و از این دست نگاههای منفی که خیلی ها دارند اما هیچ راه حلی هم ندارند که مثلا این مرد اگر در کوچه ننوازد چه مشکلی حل خواهد شد و آیا نگاههای منفی ما کمکی به حل مشکلات دنیا میکند؟ من هر چه را دیدم  مثبت میدیدم.
بعضی از ما چیزهایی را برای خودمان ذهنی کرده ایم در حالیکه در عمل وجود ندارند و آنچه را که وجود دارد چشم ما نمیبیند و ذهن ما درک نمیکند. مثلا  آدمها را به باکلاس و بی کلاس تقسیم کرده ایم. ماکسیما و پرادو و بنز با کلاس و پیکان و پراید بی کلاسند. حالا در جاده گیر کنید حالا به هردلیل چه تمام شدن بنزین چه خرابی ماشین. امتحان کنید حتی یک ماکسیما و پرادو و بنز بخاطر کمک به شما توقف نمیکند و اگر کسی به کمکتان بیاید یا پیکان دارد یا پراید یا وانت. کدام با کلاس ترند؟
تنها به رخدادهای یکروز عادی از زندگی میتواند فکر کنید در آن تلخ و شیرین بسیار وجود دارد.