برچسب ها بـ ‘روستا’

خدای فروغ فرخزاد

دوشنبه, 3 مارس, 2014

پیش از اینها…

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا، در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيج معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند

تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند

با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا…

نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانه اي ديديم، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟
گفت: اينجا خانة خوب خداست !
گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
باوضويي، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفتگويي تازه كرد

گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟
گفت: آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربانِِ مادر است

دوستي را دوست, معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است …

تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر

آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي توان در باره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صدهزاران راز گفت

فروغ فرخزاد

خواندنی

سه شنبه, 25 ژوئن, 2013

آدما گاهی لازمه

چند وقت کرکرشونو بکشن پایین

یه پارچه سیاه بزنن درش و بنویسن :

کسی نمرده.

فقط دلم گرفته

**************

آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند.

اما نه وقتی که در میانشان هستی، نه…

آن جا که در میان خاک خوابیدی؛

«سنگ تمام» را می گذارند و می روند …!

  **************

گرگ شده اند اینروزها…

کافی است سر به زیر باشی 

با بره اشتباهت میگیرند 

خیز برمیدارند برای دریدنت…

************* 

خالق من «بهشتی» دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ؛

و «دوزخی» دارد، به گمانم کوچک و بعید؛

و در پی دلیلیست که ببخشد ما را …

«دکتر علی شریعتی»

*****************

خدایا

من اینجا دلم سخت معجزه میخواهد

و تو انگار

معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مبادا ….!!

************

گول دنیا را مخور……!!

ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند

بره های این حوالی گرگ ها را میدرند

سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها

زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند…..

************

یادمان باشد!

هر پس مونده‌ای که‌ من زمین میندازم 

قامت یه‌ نفرو خم میکنه…..

************

لنگه های چوبی درب حیاطمان؛

گر چه کهنه اند و جیرجیر می کنند؛

ولی خوش به حالشان که لنگه ی هم اند .

************

خــــدایا

دلم هوس یک نماز دو نفره کرده است 

فقط من باشم و تو !!!!!

 *************

خداروشکر ما دیگرفقیر نیستیم

دیروز پزشک روستا گفت:

چشمان پدرم پر از آب مروارید است!!!!

*************

نــه صدایش را ” نــازک ” میکــرد ..

و نــه دستــانش را ” آردی “

از کجــا بایــد به گرگ بودنش شک میکــردم؟!!!!!!!

***********

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران

می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده

ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد

شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می

گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا

برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

طریقت بجز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست

***********

اگـر امـشب هم از حوالی دلم گذشتـی،

آهسته رد شو 

غم را با هزار بدبختی خوابانده ام…

************

وقتي همه با من هم عقيده مي شوند ،

تازه احساس مي کنم که اشتباه کرده ام!!!

اسکار وايلد

**************

خوشبختی یافتنی نیست ساختنی است.

از زندگی لذت ببرید حتی اگر چیز با ارزشی را از دست داده اید…

دیروز پشت خاکریز بودیم و امروز در پناه میز!

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود.

جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد

**************

سخت است فهماندن چیزی به کسی که

برای نفهمیدن آن پول می گیرد.

احمد شاملو

*************

خواجه عبدالله انصاری فرمود:

بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است

و روزه فزون داشتن، صرفه ی نان است

و حج نمودن، تماشای جهان است.

اما نان دادن، کار مردان است…

**************

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛

به من گفت :نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.

وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!

************

به سرآستین پاره کارگری که دیوارت را می‌چیند

و به تو می‌گوید ارباب ،نخند!

به پسرکی که آدامس می‌فروشد و تو هرگز نمی‌خری ،نخند 

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می‌رود

و شاید چندثانیه کوتاه معطلت کند ،نخند! 

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه پیراهنش جمع شده نخند!

************

متاسفانه بعضی ها هستند که :

بی غذا ، دو ماه دوام می آورند ؛

بی آب ، دو هفته ؛

بی هوا ، چند دقیقه ؛
و
بی “وجـــدان” ، خـیلی 

**************

اگر…

اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمرشکسته ترین بودم…

چقدر همت داریم؟

شنبه, 9 فوریه, 2013

راستی چگونه می توان میزان “همت و عزم و اراده ملی” را اندازه گرفت؟

شاخصهای اقتصادی بیانگر این موضوع می باشند؟به نظر من خیر!چراکه کشورهایی مثل قطر و عربستان و کویت از نظر این شاخص ها در سطح بالایی قرار می گیرند اما از نظر اراده و همت ملی؟!

به نظر من یکی از بهترین شاخص ها قدرت بازسازی ملی است.

مثلا آلمان را به خاطر اینکه دوبار با خاک یکسان شده و باز هم از مرفه ترین و پیشرفته ترین کشورهای دنیاست می توان دارای عزم ملی بالایی دانست.این مثال در مورد ژاپن هم با وجود جنگ و زلزله های متعدد صادق است.

اگر بخواهیم خود را ارزیابی کنیم،می توان به شهرهایی که طی دفاع مقدس ویران شدند یا بر اثر زلزله از بین رفتند مراجع کرد و میزان آبادانی و آسایش مردم آنجا را نسبت به قبل از جنگ و زلزله اندازه گرفت و سنجید.

بیش از شش ماه از زلزله آذربایجان می گذرد.آن شهر ها و روستاها اکنون چگونه اند؟

می توانید با سفر به این مناطق در ایام تعطیلات سال نو،هم همت ملی خود را ارزیابی کنید و هم دلجویی از بازماندگان نمایید.

کمی بیاندیشیم 20

سه شنبه, 7 آگوست, 2012

 

 

به قـــول حسین پناهی

این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرام دیدارش کردم؟

 

 

به قـــول پروفسور حسابی

یکی از دانشجویان پروفسور حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از

این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در

روستایمان معلم شوم .

پروفسور جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی

قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا

، نخواهد موشک هوا کند

 

 

به قـــول والت ویتمن

زندگی به من آموخت؛

بودن با كسانی كه دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است

 

کوچه مردها 69

چهار شنبه, 27 ژوئن, 2012

در مدت اقامتم در تابستانها در روستایی در بابل،معمولا پسر ارشد خانواده ای که مهمانشان بودم و در شهر زندگی می کرد،چند روزی من و پسرش را – که تابستانها در روستا و پیش پدربزرگش می ماند – به شهر می برد و در یکی از شب هایی که در شهر بودیم هم ما دونفر را با یکی از دوستانش که او هم آموزگار مدرسه بود به سینما می برد.

شکل کار هر ساله یکسان بود و بسیار لذتبخش.از صبح همراه دوستم در انتظار رسیدن شب ثانیه شماری می کردیم. غروب آفتاب همراه دوستم و پدرش به دنبال نفر چهارم می رفتیم و بعد همگی با یک تاکسی که کرایه اش نفری پنج ریال بود به میدان اصلی شهر می رفتیم و کنار یکی از دو سینمای آنجا پیاده می شدیم.

با خرید بلیط وارد سالن انتظار می شدیم و با بیصبری منتظر رفتن به داخل سالن اصلی بودیم و نهایتا این امر اتفاق می افتاد.نشستن روی صندلی در سالن تاریک برای من موفقیت بزرگی محسوب می شد و بعد از لحظاتی پرده بزرگ کنار می رفت و صحنه نمایش پارچه ای و سفید رنگ نمایان می شد.با خاموش شدن چند چراغ باقیمانده م نمایش اعداد از نه تا صفر بخش تبلیغات کالا های مختلف آغاز می شد و بعد از چند دقیقه تبلیغ فیلم های آینده آن سینما صورت می گرفت که همه با علاقه تماشا می کردند و همانجا تصمیم می گرفتند که برای دیدن هریک از آنها هم بیایند یا خیر.

بالاخره بعد از حدود یک ربع فیلم اصلی شروع می شد.معمولا فیلمی ایرانی بود که در ابتدای فیلم همه چیز خوب بود ،اما بتدریج سر راه قهرمان فیلم مشکلات بزرگ و زیادی پیش می آمد و با فعالیتهای خودش و یکی دو تا از دوستانش که معمولا نقش یکی از این دوستان هم کمدی و خنده آور بود همه مشکلات در انتهای فیلم به خیر و خوشی حل می شد.در بین فیلم هم یکی دو بار قهرمان فیلم ترانه ای را می خواند و همه حظ می بردند!

نکته بسیار جالب این بود که در میانه فیلم و در یکی از حساسترین مواقع ناگهان فیلم قطع می شد و چراغها روشن می شدند و همه تماشاچیان باید سالن سینما را ترک می کردند و به سالن سربازی که کنار سالن اصلی سرپوشیده بود نقل مکان می نمودند! و ادامه فیلم را پس از چند دقیقه در سالن جدید تماشا می کردند.

پس از پایان فیلم ما هنوز هم ذوق زیادی داشتیم،چون بلافاصله بیرون سینما به یک ساندویچ فروشی که کنار همان سینما بود می رفتیم و نفری یک ساندویچ و یک نوشابه می خوردیم که برای ما که همیشه غذای خانگی می خوردیم،فوق العاده خوشمزه و جالب بود.این یک سنت بود و تقریبا همه کسانی که در سالن سینما بودند،خوردن ساندویچ و نوشابه بعد از فیلم را به نوعی واجب می دانستند!

نهایتا هم بعد از این مرحله از دستفروشی که در یک جعبه بزرگ شیشه ای مقدار زیادی پنیر خیکی محلی ریخته بود،یک تومان پنیر برای صبحانه فردا صبح می خریدند .مرد پنیر فروش کفگیری بزرگ از پنیر خیکی محلی را در تکه ای از یک روزنامه می ریخت و کاغذ را جمع می کرد و دورش را با نخ کوک خیاطی چندین دور می بست.هرگز و بعد از آن چند سال در عمرم و در هیچ کجای دنیا پنیری خوشمزه تر آن پنیرها نخورده ام.

شوق یا حسرت

شنبه, 9 ژوئن, 2012

مدتی است که در حال نوشتن خاطرات خود از روستاهای بابل در کودکی ام و در بخش “کوچه مردها” هستم.

چندی پیش بعد از سالها گذارم به بعضی از همان روستاها افتاد.تغییرات باور کردنی نبود:

از اسب و گاری خبری نبود و جایش در اکثر حیاط ها یک سمند و یک نیسان آبی رنگ قرار داشت.

خود خانه ها دیگر گلی نبودند،بلکه با آجر و سنگ نما و با معماری شهری ساخته شده بودند.

کسی در خانه نان نمی پخت و در هر روستا علاوه بر نانوایی،سوپر و قنادی و خشکشویی و……وجود داشت.

هر روستا همه مدارس تا دیپلم را داشت و بعضی خانواده ها برای بچه های دبستانی خود در فکر کلاس زبان هم بودند!

جاده ها دیگر سنگریزه ای و شوسه نبودند و تماما آسفالت شده بودند.

مرغ و خروس ها و مرغابی ها و اردک های روستاها بسیار کمتر شده بودند و یک دهم زمان کودکی من هم نبودند.

اکثر جوان های ده به شهرها رفته بودند و مشاغل کارمندی داشتند و آخر هفته ها به ده می آمدند.

زمین های زیر کشت برنج و مرکبات کمتر شده بودند و جای خود را به مغازه ها و ……داده بودند.

برق وتلفن و تلویزیون و یخچال و ماشین لباسشویی و رایانه و ……در همه خانه ها و با آخرین مدل خودنمایی می کردند.

این ها همه تحسین و شوق مرا برانگیخت،اما…….

دیگر روستایی ها مثل سابق نبودند،چه از نظر شکل ظاهری و چه از نظر روحیات و سلایقشان و این چقدر برایم تاسف برانگیز بود.حسرت آن آدم ها از این پس در دلم خواهد ماند.

به راستی نمی شد در عین پیشرفت مظاهر مادی زندگی آن روحیات ناب و با صفا را حفظ کرد؟

کوچه مردها(66)

چهار شنبه, 6 ژوئن, 2012

 

عروسی ها هم در روستاهای بابل شکل و فرایندی خاص خود را داشت .معمولا از قبل از پاییز قول و قرارها گذاشته شده بود و پس از حصول اطمینان به توافق طرفین،خانواده داماد با فرستادن چند بقچه لباس و پارچه و شیرینی برای عروس و خانواده او و آن هم به شکلی که همه محله باخبر شوند،به نوعی اعلام مراسم زودهنگام دو جوان خانواده ها را انجام می دادند.

در همان مهرماه معمولا همه ازدواج های روستا پی در پی اتفاق می افتاد.

در حیاط خانه داماد چادری برپا می شد و مردان در زیر این چادرها می نشستند و زنان در داخل خانه.دهل و سرنا و رقص های مردانه سر می گرفت و مردان در زیر چادرها با بگو و بخند همراه با صدای بلند و فریاد و کشیدن سیگار و تریاک و خوردن شیرینی و میوه هنگامه ای برپا می کردند و در عین حال در گوشه ای از حیاط هم یکی دو دیگ غذا روی آتش قرار داشت که آشپز با داد و فریاد و عصبانیت سر شاگردانش مشغول کار بود که اتفاقا سر به سر آشپز عصبانی گذاشتن و تعریف خرابکاری های او در پختن عروسی های گذشته ،خودش یک سرگرمی بود.

آوردن عروس از خانه اش تا به خانه داماد هم داستانی داشت و جوانان فامیل عروس به طور نمادین مانع بردن او می شدند و تا بزرگان فامیل داماد واسطه نمی شدند و با صحبت و هدیه دادن آنطرفی ها را راضی نمی کردند ،حرکت به طرف خانه داماد شروع نمی شد.

با رسیدن عروس روی یک اسب تزیین شده به خانه داماد ،مراسم اوج می گرفت.داماد حمام رفته لباس روستایی بسیار زیبا پوشیده به نزدیک اسب می آمد و با دادن هدیه ،عروس خانم را پیاده می نمود و از اینجا به بعد هلهله زنان و رقص مردان جوان و گوسفند کشون جلوی پای عروس و داماد و دود کردن اسپند و صدای دهل و سرنا گوش محله را کر می نمود.

عروس را به بخش زنان هدایت می نمودند و داماد در کنارش می نشست و پس از ساعتی به نزد مردان برمی گشت.

اکنون حساس ترین زمان عروسی برای خانواده داماد بود،جمع کردن هدیه ها که بصورت پرداخت پول توسط مهمانان بود.همه اهالی به نوعی ملزم به آمدن و پرداخت پول بودند،چون اگر نمی آمدند خانواده داماد هم به عروسی آنها نمی رفتند و چیزی پرداخت نمی کردند.معمولا از بزرگ محله شروع می کردند و مبلغی که او پرداخت می کرد بسیار تعیین کننده بود،چون نفر بعدی از او کمتر می داد تا احترام بزرگ محله رعایت شود و همینطور تا آخرین نفر این قاعده رعایت می شد،برای همین عجیب نبود اگر پدر داماد با بزرگ محله توافق می کردند که مبلغ اولیه با پولی که پدر داماد روی پول بزرگ محله می گذاشت،مبلغ بالایی باشد!

این پول جمع شده معمولا سرمایه شروع زندگی خانواده جدید بود و به همین دلیل نقش و اهمیت بسیار زیادی داشت.

پس از این مراسم پذیرایی از میهمانان با دادن نهار و ادامه جشن تا غروب انجام می شد و لحظات بسیار شاد و همراه با خنده و تعریف داستان و خاطره به همراه داشت که در بعضی مراسم با انجام عملیات بند بازی و رقص محلی دسته جمعی به اسم”چک سما” همراه بود که به یادماندنی است.

کوچه مردها(64)

چهار شنبه, 23 می, 2012

رایج ترین فعالیت ها در روستاهای بابل شالی کاری و باغداری مرکبات بودند.

امور شالی کاری از قبل از عید شروع می شد که زمین ها را حسابی شخم می زدند و برای شروع شالی کاری در فروردین سال بعد آماده اش می کردند و به حال خود می گذاشتند تا نیمه فروردین ماه بعدی.

از این زمان یکی از دو مرحله کار طاقت فرسای شالی کاران شروع می شد.اصطلاحا به آن “نشا” می گوید که مقصود همان نشاندن ساقه های کوچک و نازک برنج در زمین است.این ساقه ها حاصل رشد دانه های برنج در قسمت کوچکی از زمین بودند که موقع نشا توسط کشاورزان به صورت فاصله دار و منظمی توسط کشاورز و کل خانواده اش در زمین کاشته می شد و کار سختی بود،چرا که چند روز باید بصورت راست و خم شدن های پی درپی دانه دانه این ساقه ها را در دل زمینی پر از آب بکارند.

با عبور از این مرحله کار موقتا کمی آسان می شود و طی ماه های اردیبهشت و خرداد و تیر کار کشاورزان مراقبت از همیشه پر آب بودن زمین و عدم صدمه خوشه های برنج توسط پرندگان و در آوردن علفهای هرز از کنار خوشه ها بود که به این عمل که در هفته یکی دو بار انجام می شد”وجین”می گفتند.طی این سه ماه فراوانی باران و آب بسیار مهم بود و نگرانی لحظه به لحظه شالی کاران بود.اگر به کم آبی برمی خوردند ،می بایست با استفاده از پمپ های آب بنزین سوز از رود یا چاه آب به زمین منتقل کنند. در تیر ماه و نیمه اول مرداد علاوه بر این امور می بایستی به سم پاشی درختان مرکبات خود هم می پرداختند.

در اواسط مرداد و با کامل شدن خوشه های برنج ،ورود آب را به زمین قطع می کردند و حالا دست به دعا می شدند که دیگر باران نبارد!پس از یکی دوهفته و زرد شدن خوشه ها که حالا از داشتن دانه های برنج خیلی هم سنگین بودند،سخت ترین مرحله شالی کاری که شامل درو کردن شالی و جمع کردن دسته های برنج و جدا کردن برنج ها از ساقه به طرق مختلف می شد،شروع می گردید و پس از خشک کردن دانه های پوسته دار برنج در فضای آزاد آن ها را به بام های خانه و انبارهای زیر شیروانی ها منتقل می کردند و علوفه ها را هم برای خوراک زمستانی دام و اسب کنار می گذاشتند و با خوشحالی به استقبال پاییز می رفتند.در ماه مهر سفر مشهد روستاییان مازندران به منظور هم زیارت امامشان و هم تفریح بسیار چشمگیر است و عموما عروسی ها هم در همین ماه صورت می پذیرد.

در طی ماه های آذر و دی هم معمولا روستاییان به چیدن مرکبات و انتقالشان به میادین میوه تهران و سایر شهرهای بزرگ می پرداختند و بعضی ها هم با فروختن کل محصول باغ خود به یک سلف خر خود را راحت می کردند ولی به هر حال به کار چینندگان مرکبات نظارت و مراقبت داشتند.

ماه های بهمن و نیمه اسفند هم بهترین زمان برای رفتن به شهر و برگشتن و شب نشینی های لذتبخش روستاها بود که تا نزدیک صبح به خوشی و خنده ادامه پیدا می کرد.نه بچه ای دغدغه مدرسه فردا داشت(مدارسی وجود نداشت) و نه بزرگسالی نگران دیر شدن اداره فردا صبحش!