برچسب ها بـ ‘روزگاران’

کوچه مردها 138

چهار شنبه, 25 ژوئن, 2014

قبلا برایتان توضیح داده بودم که اکثریت قریب به اتفاق بچه های دبیرستان کیهان نو از قشر مرفه و پولدار بودند.
من “بچه کارگر” در میان این بچه ها گل کرده بودم و از همان اول هم نشان داده بودم که به دو چیز بسیار حساسیت دارم:
یکی اشاره به نقاش بودن و کارگر بودن پدرم که اگر در این مورد حرفی یا گفته ای را تحقیر آمیز حس می کردم ،دهان طرف مقابلم را پرخون می کردم و دوم اینکه بچه ها بدانند آدرس خانه ما کجاست؟!
خانه های اغلب آنها در مناطق خوب شهر بود و با راننده یا پدر و مادرشان به مدرسه می آمدند و موقع نهار هم غذای گرم از خانه برایشان می آوردند و به همین دلایل من با تفکر بچه گانه خود ،دیدن محل زندگی ام در خیابان هاشمی با مناظر فقیرانه و تاسف برانگیزش را یک نوع سرشکستگی برای خود می دانستم و به همین دلیل به شدت در مورد دادن آدرس به بچه ها مقاومت می کردم.
یک روز موقع برگشتن به خانه و در اتوبوس متوجه شدم که سه نفر از دوستانم که عضو گروه “زنپشیل” هم بودند – در مورد این گروه قبلا برایتان توضیح دادم – در حالی که سعی دارند بین مسافران خود را پنهان کنند ،مرا تعقیب می کنند.شستم خبردار شد که هدفشان چیست؟
در ایستگاه دانشگاه صنعتی آریا مهر(دانشگاه شریف فعلی) طبق معمول پیاده شدم و پیاده به سمت خیابان هاشمی(سمت جنوب دانشگاه) راه افتادم.نزدیکی های دبیرستان دکتر هوشیار با توجه به آشنایی با کوچه های اطرافم،ناگهان بصورت دو سریع به داخل کوچه ای پیچیدم و با عوض کردن پی در پی کوچه ها و دویدن مداوم تا نزدیکی های خیابان طوس و اطمینان از اینکه مرا گم کرده اند،بالاخره ایستادم و نفس تازه کردم و در عین حال با رصد کردن اطرافم اطمینان دوباره حاصل کردم که مرا گم کرده اند!
هیچکدام از بچه ها جرئت نکردند که بگویند روز قبل مرا تعقیب کرده اند و من هم اصلا به روی خود نیاوردم و در عین حال اشتیاق و اصرار آنها هم به دانستن آدرس من از بین رفت و تا پایان دبیرستان به این خواسته من احترام گذاشتند.
اکنون از این اصرار بی مورد خود در مخفی نگه داشتن آدرسم پشیمانم اما چه سود؟!
یاد باد آن روزگاران یاد باد