برچسب ها بـ ‘روحانی’

کوچه مردها 194

چهار شنبه, 16 نوامبر, 2016

در این قسمت می خواهم به زندگی روحانی های آن زمان بپردازم.
روحانیون در زمان نهضت از زندگی بسیار ساده و بی پیرایه ای برخوردار بودند و به همین خاطر از احترام فوق العاده ای در جامعه برخوردار بودند.
مراجع تقلید و آیات عظام در آن زمان به شدت مورد توجه جامعه بودند و مردم برای رفع گرفتاری های خود به بیت آنها مراجعه می کردند و در زمان گرفتاری های عمومی هم دسته جمعی نزد ایشان پناه می بردند و شکایت می کردند و اعلامیه های ایشان حرکت جمعی بین مردم ایجاد می کرد.
یکی دوبار ساواک به مردمی که در بیت بعضی مراجع تحصن کرده بودند،یورش یرد و به آنها حمله کرد ولی چنان با واکنش خشمگینانه مردم مواجه شدند که دست از این کارها برداشتند.مردم نشان دادند که بی حرمتی به ایشان را در واقع بی حرمتی به ساحت امام زمان(ع)می دانند و با تمام وجود و خونشان از این حریم دفاع می کنند.
با وجود چنین حرمت و قدرتی،روحانیون از زندگی بسیار ساده و فقیرانه ای برخوردار بودند که همین مطلب عزت ایشان را نزد مردم چند برابر می کرد و در نظر همه ما،آنها موجوداتی مقدس بودند که برای دفاع از ارزش های اجتماعی و اسلام از همه چیز خود گذشته اند.
زندگی حاج آقا رضوی هم در محله ما همینگونه بود و ما که بارها در منزل ایشان برای هماهنگی امور حضور پیدا می کردیم با چشمان خود می دیدیم که ایشان تقریبا هیچ چیز شخصی(به جز چند گلیم و متکا و چند ظرف عادی برای غذا خوردن)ندارند و به دنبال هیچ مال و منالی هم نیست و همه زندگیش خلاصه شده در راه مبارزه برای پیروزی در مقابل ظالمان زمان.
همین مشاهدات بود که ما را مرید این مرد خدا کرده بود و حرف ها و خواسته هایش که همه برای مردم بود را با جان و دل می پذیرفتیم و در همه حرکت ها و عملیات ایشان را جلودار و پیشرو می دیدیم.او از همه چیز خود گذشته بود و از دستگیری و شکنجه و آزار و اذیت رژیم هم هیچ ترسی نداشت.
روحانیون قهرمانان جامعه ما در روزگار نهضت و مبارزه بودند.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 16

سه شنبه, 20 اکتبر, 2015

خواجه شیرازی در دنیای شاعرانه خود،در درجه اول پرستنده زیبایی است.همشهری نامدارش سعدی، این زیبایی را کلیدی برای همه اسرار و معضل های زندگی می دانست(اگر کلیدی برای آنها بتوان یافت) و او نیز چنین است.زیبایی در نظر او مترادف با خوبی هم هست،و همان است که انسان را به کمال نزدیک می کند،و اگر راه بیرون شدی از بن بست زندگی باشد،از طریق اوست.بدیهی است که زیبایی دو وجه دارد،یکی جسمانی و دیگری روحانی،و او از هیچیک از این دو درنمی گذرد،و فراموش نمی کند که از دروازه جسم به جانب روح می توان رفت.جسم،سکوی پروازی است برای رسیدن به جانب بالا.
از این رو،آن دسته از مفسران حافظ،که معشوق او را در عالم معنی جستجو کرده و شراب او را شراب غیبی دانسته اند،باید از این اشتباه سالخورده بیرون آیند،معشوق و شراب وی هردوگانه هستند.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 9

سه شنبه, 14 جولای, 2015

حافظ نمونه یک ایرانی تمام عیار است.آنچه از مجموعه دیوان می توان حدس زد،آن است که نحوه زندگی او و طرز سلوکش،با شعرهایش متفاوت بوده است. در شعر بی پرواست،حتی ملامتی،و نزدیک به همه گفتنی هایش را در زبان پوشیده به بیان می آورد،ولی در سلوک چنین نبوده است.با همه یا اکثر کسانی که مورد تحقیر،تعریض و نفی او هستند،با ادب و محابا رفتار می کرده است.
حافظ در روابط اجتماعی مردی خلیق،محتاط و نرم بوده است.همه سرکشی های درونیش در شعرهایش به بیرون راه می یافته.حتی اگر در شعر آنقدر بی پرواست،برای آن است که جبران انفعال شرم حضورهایش را بنماید.
اگر بخواهم در تاریخ ایران یک نمونه “رند حافظانه”جلو چشم آورم،ابی سعید ابی الخیر را برمی گزینم،آنگونه که در کتاب “اسرار التوحید”تصویر گردیده است.این مرد که شخصیت عجیبی داشته،بسیار قابل مطالعه است،زیرا یک تیره خلقی قوم ایرانی را – در وجه خوشایندش – در او نیز می توان دید:زیرک،نکته سنج،با انعطاف،مردم دار،بلند نظر،و دارای جوانب متعارض:آزاد اندیش و حرکت کتتده بر فراز معتقدات،و در عین حال،متمسک به دین،هم هماهنگ با فراخور و اشتهای جامعه،و هم پاسخگو به جهش های درونی خود،هم رعایت کننده ارباب قدرت و هم حفظ کننده آزادگی خویش،هم قائل به نعمت مادی و هم شائق به مائده های روحانی.
بوسعید مانند حافظ،اشراقی،با طنز و دوپهلو است.اشراق،بر فراز اندیشه استدلالی حرکت می کند،زیرا بر اثر تجربه های ممتد،اجتماع آنقدر ناهموار و بی هنجار دیده شده است،که پای منطق و محاسبه در آن لنگ است.به این مردم دلشکسته باید خبری فوق باورها و چشمداشت های ملموس داد،استدلال برای روح شک زده و مردد آنها قانع کننده نیست.

کوچه مردها 92

چهار شنبه, 12 دسامبر, 2012

اگر مردها هیئت داشتند و ماهی یک بار دور هم جمع می شدند،خانم ها هم با انداختن سفره هرازچندگاهی همین کار را می کردند.معمولا سفره را به نام”حضرت ابوالفضل”برپا می کردند اما برپا کردن به نام و نیت”حضرت فاطمه” نیز معمول بود.

برپا کننده این مراسم از یکی دو هفته قبل همسایه ها و افراد فامیل خود را دعوت می نمود و از یکی دوروز قبل هم تدارکات و وسایل این میهمانی را فراهم می نمود.

معمول بود که در سفره نان و پنیر و سبزی و خرما و حلوا بصورت با سلیقه ای بچینند،و به عنوان غذا نیز با آش یا فرنی یا غذایی به نام کاچی(نوعی فرنی قهوه ای رنگ یا چیزی بین فرنی و حلوا) از میهمانان پذیرایی می کردند.علاوه بر این ها در تکه های کوچک توری پارچه ای هم مقدار کمی نخود و کشمش و نقل و بادام وپسته می ریختند و سر پارچه را جمع می کردند و با نخ رنگی آنها را می بستند و به تعداد زیادی در سفره می گذاشتند که میهمانان به عنوان تبرک آنها را به خانه های خود می بردند تا سایر افراد خانواده هم از برکت این سفره برخوردار گردند.

مدتی بعد از اینکه همه خانم های دعوت شده در مراسم حاضر شده بودند و با حرارت در حال ردوبدل کردن آخرین اخبار و اتفاقات افتاده شده برای دیگران بودند و ما بچه ها هم همه جا می پلکیدیم و سرک می کشیدیم و بازی می کردیم،اعلام می کردند که: آقا تشریف آوردند.

در این لحظه خانم ها هجوم می بردند و چادرهای خود را از اینطرف و آنطرف برمی داشتند و به روی خود می کشیدند و به این ترتیب روحانی اجازه ورود پیدا می نمود.معمولا در بالای اتاق یک صندلی می گذاشتند و روی آن را با ملافه سفیدی می پوشاندند تا روحانی که معمولا پیرمردی از همان محله یا اطراف بود وارد شود و روی آن بنشیند.

همه ساکت و آرام می نشستند تا حاج آقا شروع به صحبت نماید،اما هنوز پنج دقیقه ای از صحبت های ایشان نگذشته بود که خانمها آرام آرام با یکدیگر مشغول صحبت می شدند و بعد از یک ربع چنان همهمه ای راه می افتاد که هرچه روحانی مجلس خانم ها را دعوت به سکوت و شنیدن بحث می کرد فایده نداشت و تنها زمانی دوباره کاملا ساکت می شدند که حاج آقا ذکر مصیبت را شروع می کرد.چه گریه ای می کردند و چقدر بر سینه خود می کوبیدند و این پایان کار روحانی بود.پاکتی حاوی چند تومان از طرف صاحبخانه تقدیمش می شد و ایشان مجلس را ترک می کرد.

حالا خانم ها می ماندند و یک دنیا خوردنی و یک دنیا حرف باقیمانده.نمی دانستند به کدام بپردازند اما نهایتا هردوکار را بخوبی پیش می بردندو بعد از یکی دو ساعتی چندتاچندتا مجلس را ترک می کردند و صاحبخانه با دو سه تن از نزدیکانش به نظافت خانه و شست و شوی ظروف و برگرداندن وضعیت به حالت همیشگی می پرداختند.

طبیعت

شنبه, 3 مارس, 2012

چهارشنبه یازدهم آبان برای تشییع جنازه عزیزی در آلاشت سوادکوه حاضر شدم.

با دیدن آن همه زیبایی به ذهنم رسید که در مورد محل دفن نیز شانسی باید!

هنگامی که برای نماز میت به صف ایستاده بودیم،چنان منظره روبرو و آمیختگی کوه بلند با درختان رنگارنگ و مه پایین آمده ،زیبا و چشم نواز بود که غم عزاداران را تسلی می داد.روحانی در حال قرائت نماز بود و ابر در فاصله چهارپنج متری بالای سرمان و چون مراحل دفن پایان گرفت و مردم به سمت مسجد رفتند،مه پایین آمد و قبر و مردم را در آغوش گرفت.

مسجد در بلند ترین نقطه این شهرستان قرار دارد و بسیار زیبا و به خدا نزدیکتر!چون مردم در دلش آرام گرفتنذ و خیال آسمان آسوده شد،گریستن را آغاز نمود و چه باران زیبایی و در چه هوای لطیفی!

داخل مسجد از مردمی که بیشتر از راه های دور آمده بودند بر اساس سنت محلی،با نان تنوری تازه و چای شیرین و پنیر خیکی محلی پذیرایی نمودند و بعد هم عزاداری و نهایتا نهار محلی سنتی عزاداری های مازندران(طعام پلو).

دلم نمی خواست برگردم.حتی در قبرستان آنجا دراز کشیدن را به زنده بودن در تهران ترجیح می دادم.

با این پدیده خاکستری و سیمانی شهر نشینی چه به روز خود آورده ایم و چه آسان طبیعتی را که خدا برای انسان خلق نموده،نابود و فراموش کرده ایم؟

کوچه مردها(30)

چهار شنبه, 23 نوامبر, 2011

ما در محله هنوز مسجدی نداشتیم.به همین خاطر مردهای محله هیئتی مذهبی تشکیل داده بودند به نام هیئت محبان ابوالفضل(ع).

این هیئت هر یکی دو ماه یک بار ،بستگی به زمان اعلام آمادگی کسی که نوبت او بودتشکیل می شد.اگر تابستان بود،حیاط خانه را فرش می کردند و یک چراغ زنبوری پایه دار همراه با پرچم هیئت بیرون در ورودی خانه می گذاشتند و در حیاط خانه هم چهار چراغ زنبوری پایه دار می گذاشتند که بعد از روشن کردنشان یک نفر هر نیم ساعت یک بار باید همه آن ها را تلمبه می زد تا خاموش نشوند،واگر زمستان بود،هیئت در یکی دو اتاق خانه برگزار کننده تشکیل می شد و چراغ های زنبوری را با وجود روشن بودن لامپ های اتاق بازهم درون اتاق ها روشن نگه می داشتند،چون این چراغها هم سمبل هیئت ها بودند و هم در زمستان ها باعث گرم شدن اتاقها می شدند.

در هیئت ها هرکس وظیفه ای دارد.یکی مامور چراغ ها بود،دیگری مامور سفره پهن کردن و وسایل را چیدن و جمع کردن،دو سه نفر شام هیئت را می پختند و غذا را در ظرف ها می کشیدند و یکی سماور و چای را علم می کرد و پای سماور بود و چای می ریخت و دیگری چای ها را پخش می کرد و جمع می کرد و ظرف های چای را می شست و یکی دیگر قند می شکست و توزیع می کرد و……خلاصه کسی بدون وظیفه نبود.دیگ و ظرف و چای و قند و سماور و استکان و نعلبکی و غیره را با پولی که هرکس بر اساس سهم تعهد کرده اش می پرداخت،تامین تامین کرده بودند که هنگام برگزاری هیئت از آن ها استفاده می کردند و در بقیه مواقع در انبار خانه آقای شهیدی(یکی از همسایه ها)نگهداری می شد.

تعدادی هم قران داشتیم که در وسط سفره هیئت پای یکی از چراغ زنبوری ها قرار داده می شدند،اگرچه هرکس از خانه اش هم قرانی را که داشت با خود می آورد،چرا که اعتقاد داشتند گناه است که قرانی در خانه ای باشد و مدتی خوانده نشود.

مراسم با خواندن قران شروع می شد.همه دایره وار در حیاط یا در اتاق می نشستند وقران ها را روی پایه های چوبی زیبایی که به آن رطل می گفتند می گذاشتند و بچه ها را تشویق به خواندن قران به نوبت می کردند و نفری که از بقیه ملاتر بود،ایرادات قرائت خواننده را می گرفت و به این ترتیب همه آموزش خواندن صحیح قران را عملا یاد می گرفتند.بعد از یک ساعتی،یک نفر از اهالی محل یا مداحی که دعوت کرده بودند،بستگی به مناسبتهای زمان برگزاری آن هیئت مداحی می کرد و روضه می خواند.تا این زمان مهمانان هیئت دائما با چای و خرما پذیرایی می شدند ،اما بعد از پایان گرفتن مداحی و شروع صحبت های آقا(روحانی دعوت شده)این پذیرایی متوقف می شد و همه می نشستند و با ادب و دقت گوش می کردند.بعضی وقتها که مناسبت ایام اقتضا می کرد،همانطور نشسته سینه زنی هم می کردیم.

وقتی این بخش هم تمام می شد،سفره ها را می انداختند و نفرات مربوطه در عرض چند دقیقه ظرف ها را می چیدند و ماست و سبزی را در سفره می گذاشتند و ظرف های قیمه دست به دست می چرخیدند تا جلوی همه غذا باشد.شوخی و سر بسر هم گذاشتن در موقع صرف شام از طرف بزرگترها ما بچه ها را حسابی سر کیف می آورد.در مورد مشکلات محل و راه حل های آن ها هم در همین موقع صحبت و تصمیم گیری می شد.

بعد از تمام شدن صرف غذا نوبت ما بچه ها بود که ظرف ها را جمع کنیم و همه را در تشت های فلزی کنار حوض بچینیم تا مسئولان شستن آن ها شروع به کار کنند و چند نفر هم سماور و قران و بقیه چیز ها را جمع کرده و در جعبه های چوبی قرار می دادند و بعد از شستن ظرفها همه را دوباره به انبار آقای شهیدی منتقل می کردند و همه از صاحبخانه و یکدیگر خداحافظی کرده و به خانه های خود می رفتند.

همیشه هیئت ها شب های جمعه برگزار می شد.برای همین موقع خداحافظی بزرگتر ها توصیه هایی می کردند و می خندیدند و وعده دیدار فردا صبح در حمام محله را می گذاشتند که ما بچه ها معنی این حرف ها در آن زمان نمی فهمیدیم!

اگر من ……بودم

شنبه, 22 اکتبر, 2011

اگر من یک روحانی بودم

هرگز کاری را که به دیگران توصیه می کردم انجام ندهند،خود نیز انجام نمی دادم.

و کاری را که توصیه به انجامش می کردم،قبل از همه خود انجام می دادم.

کمتر حرف می زدم و بیشتر عمل می کردم.

فقیر و کم ادعا می زیستم تا مردم بعنوان الگو بپذیرندم.

بیشترین ها را برای مردم می خواستم و کمترین ها را برای خود.

جز مهر و عشق بر مردم،کاری نمی کردم و سخنی نمی گفتم.

تلاش می کردم تا هرگز کسی خشمم را نبیند.

نه،من هرگز نمی توانم یک روحانی باشم!

کوچه مردها(15)

یکشنبه, 2 اکتبر, 2011

آقای کریمی،پدر مجتبی و مختار و فریده و کبری(دوستان بچگی ما) و کارگر پمپ بنزین و از ساکنان محله مرد.

بچه تر از آن بودیم که با مفهوم مرگ آشنا باشیم.

آن زمان مجالس ختم و عزا در خانه ها برگزار می شد.سفره ای در اتاق پذیرایی انداخته می شد و در آن حلوا و خرما و نان سوخاری قرارداده می شد و تعداد زیادی جزوه های قران.مردم دسته دسته می آمدندو قران می خواندند و فاتحه میفرستادند و می رفتند.هرکس هر کمکی از دستش برمی آمد،انجام می داد.همسایه ها برای صاحبان عزا غذا می پختند و به خانه آنها می بردند.تا یک هفته این وضع ادامه داشت.بوی حلوا محله را پر می کرد.

سعی داشتیم به هروسیله ای شده راهی به حیاط خانه آنها راه پیدا کنیم و از حلوا و خرما بخوریم.اما مجتبی و کبری که هم سن و سال ما بودند ،جلوی در می ایستادند و مانع می شدند.می گفتند:بابای ما مرده،شما را راه نمی دهیم! ما هم با حسرت تهدیدشان می کردیم که:بگذار بابای ما بمیرد،اگر شما را به خانه راه دادیم!؟

چند سال بعد که مسجد”علی اکبر”در محله ساخته شد،مجالس سوم و هفتم را در آنجا برگزار می کردند.حاج آقا رضوی ،روحانی محل و پیشنماز مسجد سعی می کرد به هر بهانه ای پای اهالی را به مسجد باز کند.برای ما بچه ها هم وظایفی تعیین کرده بود.یکی مکبر بود و اذان گو و دیگری مهر جمع کن و……..

هشت تا از بچه ها (منجمله من)هم در مجالس ختم،وظیفه داشتیم کار چای دادن و خرما دادن و قران پخش کردن و جمع کردن و گلاب و…..را انجام دهیم.بسیار از نقش های خود راضی بودیم و احساس بزرگی می کردیم.

هنگامی که پس از قران خواندن و مداحی،نوبت سخنرانی و وعظ روحانی می رسید ،کار ما بچه ها تمام بود و پذیرایی به اتمام می رسید.در این هنگام همه دم در آبدارخانه جمع می شدیم و به تماشای مردم حاضر در شبستان مسجد می پرداختیم و با دقت و توجه به چهره و حال و روز حاضران شرط بندی می کردیم که نفر بعدی که باید در مجلس ختمش پذیرایی کنیم،کیست!؟

دوران کودکی بود و شیطنت های خاص آن.خدا همه آنان را بیامرزد.