برچسب ها بـ ‘ردیف’

ایران و ایرانی 55

چهار شنبه, 9 اکتبر, 2013

یکی دیگر از عوامل زنده ماندن فرهنگ ایرانیان در مقابل هجوم بیگانگان”شعوبیه”بودند.

شعوبیه کسانی بودند که به اسلام گرویده و به آن دل بسته بودند،ولی به برتری عرب که پس از گذشتن دوره های نخستین اسلام رفته رفته به نظر عده ای به صورت اصلی مسلم درآمده بود،گردن نمی نهادند.

هنگامی که در سایه فتوحات اسلامی حکومت برای عرب مسلم شد،دیگر نخواستند خود را با دیگر ملتهای اسلامی همسنگ شمرده و با آنها در یک ردیف قرار گیرند.از جمله چیزهایی که ایشان را در این امر تایید می کرد،گذشته از اینکه پیامبر اکرم از قوم عرب بود،یکی هم این بود که زبان ایشان یعنی عربی در سرتاسر کشورهای اسلامی مورد تکریم و احترام بود و دیگر آنکه در دوره اموی تمام کارهای مهم دولت در دست ایشان بوده است و این امر آنها را صاحب قدرت مطلق ساخته  و به خودپرستی کشانده بود،و از همین روی بیشتر مسلمانان غیر عرب را با عنوان”موالی” می خواندند.مولی اگرچه در معنی بنده و برده صریح نبود ولی از معنی آزاده هم به دور بود و به هر حال کلمه ای ناسزاوار بود.

شعوبیه این دعوی برتری را از اعراب نمی پذیرفتند و دین را از اینگونه تعصب ها برکنار می دانستند،و برای معارضه به مثل آنها هم از افتخارات تاریخی و سوابق درخشان فرهنگی خود سخن می راندند،و برتری ایرانیان را در علم و دانش و شایستگی ایشان را در مملکت داری و غیره به رخ ایشان می کشیدند و در حفظ و نگهداری آثار فرهنگی ایران و ترجمه کردن به زبان عربی و منتشر ساختن آنها در میان اعراب کوشش فراوان می کردند.

غروب دل انگیز

شنبه, 31 دسامبر, 2011

روز هفدهم آبان از صبح بسیار زود بارش برف در تهران شروع شد.بعد از چند روز باران بی نظیر ،بارش این برف طلیعه سالی پر آب را برای مردم می داد و بعید است که کسی از این موضوع ناراحت بوده باشد.

برای رفتن به محل کار با اتوبوس های تندرو مشکلی نداشتم اما همان چند دقیقه پیاده روی از ایستگاه اتوبوس تا ساختمان محل کارم کافی بود تا مانند یک آدم برفی وارد ساختمان شوم؟!

سرما خیلی زود آمده بود و این بار بر خلاف شهرداری که تدارک خوبی دیده بود،این من بودم که غافلگیر شدم.در تمام طول روز برف بارید وشدت آن به حدی بود که مجبور شدم کلاس دانشگاه را تعطیل کنم و عصر هنگام بازگشت به جای اینکه یکسر به خانه بروم،خود را به تجریش رساندم تا هم در روزی برفی کمی میان مردم قدم زده باشم و هم دستکش و کلاهی برای خود تهیه کنم و در این سفر کوتاه به نکات زیبایی دست یافتم:

– مردم همه خوشحال بودند.با وجود بارش مداوم برف و سختی در تردد و ترافیک سنگین در لاین سواری ها ،چهره ها همه خندان بودند.

– کاسب های بازار سنتی تجریش در کنار فریاد برای تبلیغ و فروش اجناس خود،هر از چند گاهی با سرخوشی فریاد می زدند:عجب برفی،عجب برفی،ماشالله!؟

– سه کلاه و یک جفت دستکش خریدم به قیمت بیست هزار تومان و در این اندیشه که هنوز هم در کمتر جایی در دنیا می توان این اجناس را به قیمت حدود پانزده دلار خرید،به سمت ترمینال اتوبوس برگشتم و در راه از این همه زیبایی بازار تجریش باز هم لذت بردم،بگونه ای که انگار اولین بار است که آنجا را می بینم!

-در اتوبوس روی اولین صندلی ردیف جلو نشستم تا مناظر بکر این روز را از دست ندهم و ترافیک سنگین تجریش تا پارک وی هم برای من فرصت خوبی فراهم کرده بود،بطوریکه نمی دانستم دیدن مردم در مغازه حلیم و آش رشته “سید مهدی” که با غذای داغ و خوشمزه زمستانی در حال لذت بردن بودند یا پدیده ریزش یکباره برف پودری شکل روی درختان بر سر عابرین و خودرو های در حال عبور؟ نمی دانید که با ریختن انبوهی از برف پودری شکل به سر چند نفر،چه کیفی خود آنها می کردند و چه خنده ای تماشاگران این صحنه.همه بی اختیار شاد بودند و من نیز بی اراده روی صندلی اتوبوس به زبان آوردم که:انگار خدا هنوز ما را دوست داره!؟

و راننده با صدای گرمی جواب داد:امروز خیلی ها همچین چیزی گفته اند.