برچسب ها بـ ‘رخصت’

کدام درست است؟

شنبه, 29 دسامبر, 2018

در جایی کنایه ای از یک نفر خواندم که می پرسید: چرا باید آیندگان نام تو را به خاطر داشته باشند؟
و در جایی از قول “حلاج” خواندم که: چه خوش بود نیستی، که هرکجا ایستی، کس نگوید کیستی؟
به راستی کدامیک درست می گویند؟
خودم فکر می کنم بهترین جواب را مرحوم “نادر ابراهیمی” از زبان ملاصدرا در کتاب “مردی در تبعید ابدی” داد:
ویرانه ای است این جهان،
عمر کفاف نمی دهد که آبادش کنم،
و غیرت رخصت نمی دهد که رهایش کنم،
پس آباد سازی یک گوشه گم جهان به دست من،
آبادسازی کل جهان است به دست همگان.
نظر شما چیست؟

از صائب تبریزی

دوشنبه, 18 سپتامبر, 2017

یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیــــــــــدار ده
هر سر موی حواس من به راهی می‌رود
این پریشان سیر را در بزم وحدت بار ده
در دل تنگم ز داغ عشق شمعی برفروز
خانهٔ تن را چراغی از دل بیــــــــدار ده
برنمی‌آید به حفظ جام، دست رعشه دار
قوت بازوی توفیقی مرا در کــــــار ده
مدتی گفتار بی‌کردار کردی مرحمت
روزگاری هم به من کردار بی‌گفتار ده
چند چون مرکز گره باشد کسی در یک مقام؟
پایی از آهن به این سرگشته، چون پرگار ده
شیوه‌ی ارباب همت نیست جود ناتمام
رخصت دیدار دادی، طاقت دیدار ده

تاریخ غنی ما

چهار شنبه, 10 دسامبر, 2014

چند روزی توفیق سفری به همدان و کرمانشاه دست داد و در راه بازگشت فکر می کردم که چه سعادتی داشتم!

زیارت سلطان دانشمندان “بو علی سینا” و شاعر آزاده “بابا طاهر” و گنج نامه در همدان و تشرف به “طاق بستان” و “بیستون” و دیدن یادگار شاهان ساسانی و هخامنشی و قاجار در کنار هم و کوه تراش فرهاد و کاروانسرای صفوی و….. و چند اثر ارزشمند دیگر در کرمانشاه و مهمتر از همه این ها پی بردن به این حقیقت دلگرم کننده که هنوزخیمه انسانیت و نوعدوستی با تمام عظمتش برپاست.

عجیب بود.هرکه می فهمید ما از آن شهر نیستیم با اصراری پرشور و مکرر ما را به منزل خود دعوت می نمود و یک راننده تاکسی هم بالاخره به زور ما را به خانه خود برد و پس از ساعتی مزاحمت ،با اثبات اینکه ما پول هتل را از قبل داده ایم،به ما رخصت رفتن دادند و ما را تا هتل همراهی کردند.

ایران زنده است تا ایرانی چنین است.

آرزوی دیدار او

دوشنبه, 1 اکتبر, 2012

یاد یاران ،همره تنهایی شبهای من

باد و باران آرزوی این تن تبدار من

جرعه ای از چشمه مهر نگار نازنین

شد تمنای دل عطشان وسرگردان من

ای طلوع و جلوه خورشید روح آدمی

ای خدایی که نمایی خلق این شبهای من

بر کدامین کس توان امید همراهی نمود

گر که نتوان پس چرا جولان دهی در کار من

این دو روزی را که باید در جهان بازی کنم

لااقل رخصت نما،شادی شود همراه من

آمدم،رفتم،نفهمیدم که مقصودت چه بود

جان من آخر چه خواهی از دل و از جان من

هرچه بوده،خود نمودی خلق این آدم نما

پس چرا حیوان نمودی،نیمه پنهان من

روزی آخر ای خدا با تو نمایم گفتگو

تا بگویی که چرا آشفته شد افکار من

ما همه از تو جدا گشتیم و در دنیا شدیم

عاقبت رجعت نماید این تن بیمار من

زندگی

شنبه, 12 مارس, 2011

 

 

شب آرامی بود می روم در ایوان ،

تا بپرسم از خود ، زندگی یعنی چه !؟

مادرم سینی چایی در دست  ،

گل لبخندی چید ،

هدیه اش داد به من خواهرم ،

تکه نانی آورد ،

آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،

به هوای خبر از ماهی ها

دست ها کاسه نمود ،

چهره ای گرم در آن کاسه بریخت

و به لبخندی تزئینش کرد

هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم

پدرم دفتر شعری آورد ،

تکیه بر پشتی داد ،

شعر زیبایی خواند ،و مرا برد ،

به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست

زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست

رود دنیا ، جاری ست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن ، به همان عریانی ،

که به هنگام ورود ، آمده ایم

قصه آمدن و رفتن ما تکراری است

عده ای گریه کنان می آیند

عده ای ، گرم تلاطم هایش

عده ای بغض به لب ، قصد خروج

فرق ما ، مدت این آب تنی است

یا که شاید ، روش غوطه وری

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ !!!

زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر

زندگی ، جمع طپش های دل است

زندگی ، وزن نگاهی ست ، که در خاطره ها می ماند

 زندگی ، بازی نافرجامی است ،

 که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید برد

و فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست

شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،

شعله ی گرمی امید  تو را ، خواهد کشت

 زندگی ، درک همین اکنون است

 زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد

 تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی

 ظرف امروز ، پر از بودن توست

 شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

 آخرین فرصت همراهی با ، امید است

 زندگی ، بند لطیفی است که بر گردن روح افتاده ست

زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است

روح از جنس خداو تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا

زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند

 زندگی ، رخصت یک تجربه است

تا بدانند همه ، تا تولد باقی ست

می توان گفت خدا

 امیدش به رها گشتن انسان ، باقی است

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ

 زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

 زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ

 زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق

 زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

 زندگی ، سهم تو از این دنیاست

 زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

 فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،

در نبیندیم به نور

  در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

 پرده از ساحت دل ، برگیریم ،

رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم

 زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

 سهم من ، هر چه که هست

من به اندازه این سهم نمی اندیشم

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندیست

 شاید این راز ، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است

زندگی شاید ، شعر پدرم بود ، که خواند

 چای مادر ، که مرا گرم نمود

 نان خواهر ، که به ماهی ها داد

 زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

 زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت

 زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست

 لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

 من دلم می خواهد ، قدر این خاطره را  ، دریابم

از کیوان شاهبداغی

از ملا صدرا

یکشنبه, 16 ژانویه, 2011

ملا صدرا سه بار به زیارت خانه خدا رفت و هر بار از مسیری،تا در عین زیارت دنیا را نیز تا حد ممکن ببیند و عبرت بگیرد.

پس از بار سوم و در بازگشت همسرش به او گفت:سوغاتی من این باشد که بگویی دنیا را چگونه دیدی؟

پس ملا صدرا گفت:

بانو!ویرانه ای است این جهان

عمر کفاف نمی دهد که آبادش کنیم

و غیرت رخصت نمی دهد که رهایش کنیم

پس

آباد سازی یک گوشه جهان بوسیله من

آباد سازی کل جهان است،به دست همگان