برچسب ها بـ ‘رخسار’

مقالات 75

یکشنبه, 4 دسامبر, 2016

این موارد را، یعنی رسیدن آدم به انسانیت را می توان در داستان”شاه و کنیزک” مولوی به خوبی مشاهده نمود:
“پادشاهی که به همراه چاکران و نزدیکان خود به شکار می رود، در سر راه خویش به کنیزکی بر میخورد. کنیزک ، دل از شاه ربود و شاه با همان یک نظر ، یک دل که نه ، صد دل شیفته و فریفته ی جمال و زیبایی کنیزک گشت و چونان دل شده ای ، دین و دل باخته ی او شد و گفت :
جان من سهل است،جان جانم اوست
دردمند و خسته ام درمانم اوست
هرکه درمان کرد مر جان مرا
برد گنج و در و مرجان مرا
شاه با دادن زر و سیم فراوان، سرانجام کنیزک را به چنگ آورد. امّا این وصال و خوشی ها و دوستکامی های آن دیری نپایید . کنیزک رنجور و بیمار گشت .
آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شه از اشک خون چون جوی شد
پادشاه همه ی پزشکان را فرا خواند. در آغاز هر یک مدعی بودند که در شفا بخشی ، دَم مسیحایی دارند و چونان مسیح معجزه می کنند ( هر یکی از ما مسیح عالمی است ). با گذشت زمان روشن شد که این طبیبان به گزاف ادعا می کردند و از درمان کنیزک وتشخیص درد و رنج او درماندند.
شاه که از این طبیبان مدعی و گزافه گوی نا امید شد ، با حالتی شکسته دل و نالان و پریشان ، رو به درگاه حق کرد و بادلی آکنده از سوز و گداز عشق و از سرزاری و درماندگی ، سرگرم راز ونیاز و غم دل گفتن بر آستان حق شد درمیان این احوال ، خواب او را در ربود، در عالم رؤیا پیری راز آشنا و نهان دان ، بر او نمایان می شود و می گوید :
پادشاها : برتو بشارت باد که حاجات تو روا گردید ، فردا ناشناسی از جانب ما نزد تو میآید که حکیمی صادق و نیک کردار است و درمان درد تو به دست اوست.
دیگر روز ، پادشاه پس از ساعاتی انتظار ، همان چهره ای را که در عالم رویا دیده بود ، در برابر قصرش به جای آورد و به گرمی او را مورد پذیره و نواخت خویش قرار داد.
شه به جای حاجبان خود پیش رفت
پیش آن مهمان غیب خویش رفت
گفت معشوقم تو بودستی نه آن
لیک کار از کار خیزد در جهان
دست بگشاد و کنارانش گرفت
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
سپس پادشاه ، این حکیم را بر بالین کنیزک حاضر کرد. حکیم با معاینه ومشاهده ی رنگ رخسار و علامات وی گفت : آنچه پزشکان مدعی پیشین به او داده اند ، به خطا بود ، زیرا آنان درد حقیقی را تشخیص نداده اند.
گفت هر دارو که ایشان کرده اند
آن عمارت نیست،ویران کرده اند
درد وغم این کنیزک ، از گونه ای دیگر است و من درمان آن را می دانم. درد و رنجوری او ریشه در دل او دارد. درد عشق است و این زاری و بی تابی برخاسته از دل است.
دید از زاریش کو زار دل است
تن خوش است و او گرفتار دل است
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علت ها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست

مقالات 18

یکشنبه, 6 سپتامبر, 2015

از آدم تا انسان 18

این موارد را، یعنی رسیدن آدم به انسانیت را می توان در داستان”شاه و کنیزک” مولوی به خوبی مشاهده نمود:
“پادشاهی که به همراه چاکران و نزدیکان خود به شکار می رود، در سر راه خویش به کنیزکی بر میخورد. کنیزک ، دل از شاه ربود و شاه با همان یک نظر ، یک دل که نه ، صد دل شیفته و فریفته ی جمال و زیبایی کنیزک گشت و چونان دل شده ای ، دین و دل باخته ی او شد و گفت :
جان من سهل است،جان جانم اوست
دردمند و خسته ام درمانم اوست
هرکه درمان کرد مر جان مرا
برد گنج و در و مرجان مرا
شاه با دادن زر و سیم فراوان، سرانجام کنیزک را به چنگ آورد. امّا این وصال و خوشی ها و دوستکامی های آن دیری نپایید . کنیزک رنجور و بیمار گشت .
آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شه از اشک خون چون جوی شد
پادشاه همه ی پزشکان را فرا خواند. در آغاز هر یک مدعی بودند که در شفا بخشی ، دَم مسیحایی دارند و چونان مسیح معجزه می کنند ( هر یکی از ما مسیح عالمی است ). با گذشت زمان روشن شد که این طبیبان به گزاف ادعا می کردند و از درمان کنیزک وتشخیص درد و رنج او درماندند.
شاه که از این طبیبان مدعی و گزافه گوی نا امید شد ، با حالتی شکسته دل و نالان و پریشان ، رو به درگاه حق کرد و بادلی آکنده از سوز و گداز عشق و از سرزاری و درماندگی ، سرگرم راز ونیاز و غم دل گفتن بر آستان حق شد درمیان این احوال ، خواب او را در ربود، در عالم رؤیا پیری راز آشنا و نهان دان ، بر او نمایان می شود و می گوید :
پادشاها : برتو بشارت باد که حاجات تو روا گردید ، فردا ناشناسی از جانب ما نزد تو میآید که حکیمی صادق و نیک کردار است و درمان درد تو به دست اوست.
دیگر روز ، پادشاه پس از ساعاتی انتظار ، همان چهره ای را که در عالم رویا دیده بود ، در برابر قصرش به جای آورد و به گرمی او را مورد پذیره و نواخت خویش قرار داد.
شه به جای حاجبان خود پیش رفت
پیش آن مهمان غیب خویش رفت
گفت معشوقم تو بودستی نه آن
لیک کار از کار خیزد در جهان
دست بگشاد و کنارانش گرفت
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
سپس پادشاه ، این حکیم را بر بالین کنیزک حاضر کرد. حکیم با معاینه ومشاهده ی رنگ رخسار و علامات وی گفت : آنچه پزشکان مدعی پیشین به او داده اند ، به خطا بود ، زیرا آنان درد حقیقی را تشخیص نداده اند.
گفت هر دارو که ایشان کرده اند
آن عمارت نیست،ویران کرده اند

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 10

سه شنبه, 28 جولای, 2015

حافظ نسبت به هیچ یک از مکتب های فکری،اعتقاد تام ندارد.حتی عرفانش که شاخص ترین زمینه فکری اوست،با چون و چرا و گزینش همراه است.جهان بینی اش آمیخته ای است از ماده و معنی،هم زمین است و هم آسمان.میان امید و نومیدی،خوش بینی و بدبینی و آب و سراب در رفت و آمد است.
دنیا را خوار می شمرد و در عین حال نمی تواند از شادیهای خاک دل برگیرد.به بشر،آنگونه که هست امید چندان ندارد که می گوید:
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
با این حال،همه چیز را به انسان باز می گرداند.از لحاظ روح،انسان مرکز دایره وجود است،و از لحاظ جسم،یک خرامش تن،یک برق نگاه،یک قوس ابرو،برایش هزار پیام دارد،کفر زلف و روشنایی رخسار،خیلی بیشتر از تیرگی و روشنایی شب و روز،در چشم او معنی دار می شوند.
حافظ هم نوسان کننده در میان تعارض ها،و هم آشتی دهنده تضادهاست.از همه مواهب مادی زندگی اشتیاق بهره گرفتن دارد،و در عین حال،آنها را بیدرنگ تصفیه و تبدیل به عنصر معنوی می کند

عشق…….

سه شنبه, 27 آگوست, 2013

آورده اند که اسکندر رومی که جهانْ رام او بود و چرخ گردونْ غلام او، معلم او را آرزو کرد تا حقیقت عشق را بداند. حکما را بفرمود تا در بارگاه همایون محفل عام ساختند و خاص عشق سخن گفتند.

یکی گفت: اول او وسواس است و آخر او اِفلاس.

دیگری گفت: زخمی است از کمان ابرو و کمین نظر، شرار ناری است از رخسار جانان بی دلان را بر جان و جگر رسیده.

سوم گفت: اول او اَسَف است و آخر او تَلَف.

چهارم گفت: میلی است بی نیل و سیلی است هم وای و ویل که: «وا فریادا ز عشق وافریادا».

پنجم گفت: شوقی است دایم در دل.

ششم گفت: موقف رسوایی است، مَظّنه، انگشت نمایی است.

;هر جا که هوایی بو ناچار بلایی بو

;عاشق به همه جایی انگشت نمایی بو

هفتم گفت: عشق آن است که به وفا نیفراید و به جفا کم نیاید.

;گر عمر وفا کند جفاهای ترا

;آخر کم از آنکه تا قیامت بکشم

شباع صواب است، اما جمال سلطان عشق هنوز در نقاب است.

 

اسکندر در کتاب خانه کلام الملوک را بگشاد و فرمود که اینها همه از روی اقناع جواب است و از وجه ا

;آن روز که زر کمان گردون زده اند

;مُهر زر عاشقی دگرگون زده اند

;واقف نشوی بر آنکه پس چون زده اند

;کاین زر ز سرای عقل بیرون زده اند

عاشقانه ها 31

یکشنبه, 2 دسامبر, 2012

خوشا دردی که درمانش تو باشی

خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیند

خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل که دلدارش تو گردی

خوشا جانی که جانانش تو باشی

مشو پنهان از آن عاشق که پیوست

همه پیدا و پنهانش تو باشی

به نام دل

جمعه, 4 فوریه, 2011

به نام دل
به نام شاهد و می
به نام تار و تنبور و دف و نی
به نام عاشقان لاابالی
به نام همنشینان خیالی
به نام دستهای جان بردار
به نام عاشقان رفته بر دار
به نام مجلس بزم شبانه
به نام سرور این آشیانه
به نام سرور این آشیانه
خوشا جامی که مولا در کفم داد
به دستی می به دیگر او دفم داد
خوشا رقصان درآیم من به کویش
ببوسم دست و رخسار نکویش
خوشا آن دم که از او می نویسم
ز رقص و ذکر یاهو می نویسم
صدایم داد تا از او بخوانم
که من هم درد غربت را بدانم
خوشا با نام مولا باده خوردن
چو درویشان عاشق جان سپردن
خوشا رقصان درآیم من ز کویش
ببوسم دست و رخسار نکویش
به حق باده نوشان می حلال است
به مستی افتخاری بی زوال است
به دور اولم ساقی همي بود
ولی دیدم که ذکرش یا علی بود