برچسب ها بـ ‘رخداد’

نقد و تحلیل جباریت 16

یکشنبه, 3 نوامبر, 2019

با توجه به آنچه تاکنون ذكر شد، اگر چه مي توان در يك نظر هراس معطوف به اجتماع را به معناي نوعي سوءاستفاده از رفتارهاي اجتماعي تعبيركرد، اما اين نوع هراس لزوماً با سوءاستفاده از رفتارهاي اجتماعي همراه نبوده و لذا همواره قرين با تحقير انسان ها و ناچيز شمردن معنويات نيست.
در ژرفاي روان فرد ترسوي پرخاش گر، احساس ذلّت و خواري وحقارت نسبت به خود آن چنان متراكم مي شود كه هرگز قابل بازگويي نيست، بدين خاطر او همة آناني را كه به طور ناخودآگاه از آن ها هراس دارد، تحقير كرده و ناچيز مي شمارد . ارادة قدرت طلب اراده اي برآمده ازعطش سيري ناپذير قدرت و تلاش براي كسب آن و سلطه جويي بر ديگران است، پس در اين فرآيند بايد ديگران را ناچيز و حقير شمرد تا بتوان به منظور و هدف اصلي دست يافت.
اگر هستي را به دليل آنكه مملو از تناقض ا ست، جرياني در حال شدن بدانيم، در آن صورت وجود به هم پيوسته همواره توأم با بحران و نقد است.
“نقد”آموزه اي است كه ضمير هوشيار در فرآيند بحران آن را به دست آورده و به ياري آن بحران را از سر مي گذراند. كسي كه حاضر نيست خويشتن را نقد كند يا خود را در معرض نقد و بررسي ديگران قرار دهد، با ناديده گرفتن بحران در واقع روند بحران را تداوم مي بخشد. فرد قدرت طلب همواره در وحشت از انتقاد به سر مي برد و آن را وهن شأن و منزلت خود تلقّي مي كند.
در كنار ما افرادي زندگي مي كنند كه بسيار عادي به نظر مي رسند وهيچ خصوصيت متفاو تي را به نمايش نمي گذارند. حال آن كه همه چيز را به دقّت زيرنظر داشته و تمام جزئيات را به خاطر مي سپارند، همانند خدايان كينه جويي كه مخفيانه به ميان جمعيت كفار و ملحدين مي روند. حال اگرچنين فردي بر اسب قدرت سوار شود . آنگاه در كمال تعجب خواهيم ديد كه در حافظة او هر رخداد كوچك و بزرگي كه از ديدگاه او به نوعي توهين آميزبوده يا هر چيزي كه خاطر او را آزرده كرده، در ذهنش حك شده است . اين افراد رنجيدگي را هرگز از ياد نمي برند.

مقالات 51

یکشنبه, 12 ژوئن, 2016

عشق 11

چند روزی است که با آرامش می خوابم و صبح ها با شوق و خوشحالی برمی خیزم.
اشتباه مکن،رخداد تازه ای به وقوع نپیوسته. همان دردسرها،شلوغی ها،نامرادی ها،غم ها،شادی ها و …. همیشگی، اما چند روزی است که متوجه شده ام چقدر چیز های خوشحال کننده و دلگرم کننده اطرافم هستند : فرزندانی دوست داشتنی و خوب،دوستانی کم اما صمیمی و یک رنگ و غمخوار،قدرت تفکری سازنده و محرک،کلاس درسی با دانشجویانی زنده و گرم و دوست داشتنی و از همه مهتر تو!
به من آموخته اند که: عشق یکسره،مایه دردسر است ،اما این را نیز به تجربه آموخته ام که باید قدردان کسانی بود که ما را پرورده اند و رشدمان داده اند،چه هنوز در کنارمان باشند و چه نباشند و به این ترتیب فقط خدا می داند که من چقدر در قدردانی از تو عقب هستم و بدهکار!
آخر این تو بودی که مرا با محبت های بی دریغت،با مهربانی های بی منظورت ،با چشمه لطف و عطر وجودت که بر من جاری کردی، به من فهماندی معنای واقعی عشق را.
تو مرا عاشق کردی و رفتی،اما غمی نیست(اگرچه هست) ،چون اگر تو نیستی حالا خود خود “عشق” با من است که نه با من، بلکه در من و جزئی از وجود من است.

کوچه مردها 159

چهار شنبه, 13 می, 2015

در بقیه ساعات خالی ایام بین امتحان نهایی دبیرستان و کنکور که کلاس نداشتم،بهترین محل برای درس خواندن متمرکز و بدون سرو صدا پشت بام خانه خودمان بود.با وجود اینکه آفتاب و گرما اذیتم می کرد،اما با پناه بردن به سایه و با توجه به بی سرو صدایی محیط بهترین محل بود.
اما این جا هم دردسرهایی داشت که به چند مورد از آنها اشاره می کنم:
– میوه فروش ها یی که با وانت می گذشتند و با بلندگو تبلیغ اجناس خود را می کردند،حسابی کلافه ام می کردند و با سروصدای خود تمرکزم را به هم می زدند و تا نمی رفتند نمی توانستم ادامه دهم و استراحت اجباری به خودم می دادم!
حالا اگر این وسط دوتا از خانم های خرید کننده باهم به درد دل هم می افتادند که دیگر بیچاره بودم و ضمن اینکه با آخرین رخدادهای دو خانواده کلی آشنا می شدم(که در عین حال پشیزی هم به دردم نمی خورد) کلی هم وقت تلف می شد!
– با عبور هر موتور گازی یا موتور سیکلت،صدایی ایجاد می شد که باز تمرکز فکری من را به هم می ریخت و ناگزیر باید صبر می کردم تا موتور دور شود و صدایش هم محو گردد تا من ادامه بدهم.
بعد از یکی دوروز راه حلی پیدا کردم.گذاشتن پنبه در گوشهایم!خیلی مفید بود.
– بعد از دو سه روز دردسر تازه ای درست شد.دختر همسایه که متوجه حضور من روی پشت بام شده بود،با یک ضبط و پخش صوت به پشت بام خودشان که روبروی خانه ما بود می آمد و آهنگ ها و ترانه های غمگین و عاشقانه را با آخرین حد ممکن صدا پخش می کرد و خودش هم می نشست و سرش را روی دو پایش قرار می داد و هر دقیقه آهی می کشید و دوباره سرش را روی زانوانش قرار می داد.
خدایا این یکی را چگونه حل کنم؟!
خوشبختانه آنقدر عاقل بودم که ارزش این ساعات و روزهای طلایی قبل از کنکور را بدانم و وقتم را به کار دیگری اختصاص ندهم،لذا بلند می شدم و به سمت دیگر پشت بام که در دید ایشان نبود می رفتم و با وجود تابش آفتاب در ان قسمت،تحمل می کردم و در گوشم هم که پنبه بود.
بعد از دوروز دخترک ناامید شد و دست از سرم برداشت!