برچسب ها بـ ‘راننده’

تکه های ناب 25

چهار شنبه, 24 اکتبر, 2018

ژنرال!
تانک ات قوی ترین خودروست
جنگل را فرو می ریزد،
و هزاران نفر را له و لورده می کند.
اما یک عیب دارد:
نیاز به یک راننده دارد.

ژنرال!
بمب افکن ات قوی است
از توفان سریع تر پرواز می کند،
و از یک فیل بیشتر بار می کشد.
اما یک عیب دارد:
نیاز به یک خلبان دارد.

ژنرال!
از انسان استفاده های زیادی می شود کرد.
او می تواند پرواز کند و می تواند بکُشد.
اما یک عیب هم دارد:
می تواند بیاندیشد!

برتولت برشت

درد دل!

شنبه, 12 نوامبر, 2016

یکی از تفریحات من در شبها و اوقاتی که در ماموریت های خارج از کشور در اتاق هتلم نشسته ام این است که از پنجره خیابان های بیرون را تماشا می کنم و به وضع عبور و مرور ماشین ها و مردم پیاده توجه می کنم.
در تهران هم اتاق کار من بالکنی دارد که می توانم گهگاه از این بالکن به رفت و آمد ماشین ها و پیاده ها نگاه کنم.
میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است
به جرات می توانم بگویم که در صورت رعایت مقررات قانونی و اجتماعی در رفت و آمدها بیش از نیمی از مشکلات ترددهای شهری و ترافیک تهران حل خواهد شد.
و چقدر تاسف بار است که می بینم مسئولین و رسانه های ما(بخصوص صدا و سیما)به جای پرداختن به آموزش مردم در این مسائل و مشکلات اصلی دیگر جامعه،همگی به حذف و بدنام کردن یکدیگر می پردازند!بی فرهنگی که شاخ و دم ندارد.

کوچه مردها 138

چهار شنبه, 25 ژوئن, 2014

قبلا برایتان توضیح داده بودم که اکثریت قریب به اتفاق بچه های دبیرستان کیهان نو از قشر مرفه و پولدار بودند.
من “بچه کارگر” در میان این بچه ها گل کرده بودم و از همان اول هم نشان داده بودم که به دو چیز بسیار حساسیت دارم:
یکی اشاره به نقاش بودن و کارگر بودن پدرم که اگر در این مورد حرفی یا گفته ای را تحقیر آمیز حس می کردم ،دهان طرف مقابلم را پرخون می کردم و دوم اینکه بچه ها بدانند آدرس خانه ما کجاست؟!
خانه های اغلب آنها در مناطق خوب شهر بود و با راننده یا پدر و مادرشان به مدرسه می آمدند و موقع نهار هم غذای گرم از خانه برایشان می آوردند و به همین دلایل من با تفکر بچه گانه خود ،دیدن محل زندگی ام در خیابان هاشمی با مناظر فقیرانه و تاسف برانگیزش را یک نوع سرشکستگی برای خود می دانستم و به همین دلیل به شدت در مورد دادن آدرس به بچه ها مقاومت می کردم.
یک روز موقع برگشتن به خانه و در اتوبوس متوجه شدم که سه نفر از دوستانم که عضو گروه “زنپشیل” هم بودند – در مورد این گروه قبلا برایتان توضیح دادم – در حالی که سعی دارند بین مسافران خود را پنهان کنند ،مرا تعقیب می کنند.شستم خبردار شد که هدفشان چیست؟
در ایستگاه دانشگاه صنعتی آریا مهر(دانشگاه شریف فعلی) طبق معمول پیاده شدم و پیاده به سمت خیابان هاشمی(سمت جنوب دانشگاه) راه افتادم.نزدیکی های دبیرستان دکتر هوشیار با توجه به آشنایی با کوچه های اطرافم،ناگهان بصورت دو سریع به داخل کوچه ای پیچیدم و با عوض کردن پی در پی کوچه ها و دویدن مداوم تا نزدیکی های خیابان طوس و اطمینان از اینکه مرا گم کرده اند،بالاخره ایستادم و نفس تازه کردم و در عین حال با رصد کردن اطرافم اطمینان دوباره حاصل کردم که مرا گم کرده اند!
هیچکدام از بچه ها جرئت نکردند که بگویند روز قبل مرا تعقیب کرده اند و من هم اصلا به روی خود نیاوردم و در عین حال اشتیاق و اصرار آنها هم به دانستن آدرس من از بین رفت و تا پایان دبیرستان به این خواسته من احترام گذاشتند.
اکنون از این اصرار بی مورد خود در مخفی نگه داشتن آدرسم پشیمانم اما چه سود؟!
یاد باد آن روزگاران یاد باد

موفق باشید

شنبه, 21 ژوئن, 2014

جاده “موفقیت”،سرراست نیست
پیچی وجود دارد به نام” شکست”
دوربرگردانی به نام” سردرگمی”
سرعت گیرهایی به نام” دوستان”
چراغ قرمزهایی به نام “دشمنان”
چراغ احتیاط هایی به نام “خانواده”
تایرهای پنچری خواهید داشت به نام” شغل”
اما اگر یدکی به نام “عزم” داشته باشید
موتوری به نام” استقامت”
و راننده ای به اسم” خدا”
به جایی خواهید رسید که
“موفقیت” نامیده می شود

راننده و گدا…….

شنبه, 21 سپتامبر, 2013

دختر بچه،دائما به شیشه می زد و از مسافری که جلو نشسته بود درخواست کمک می کرد.

دائما می گفت:عمو یه کمکی به من بکن.من نهار نخوردم!

مرد مسافر از راننده پرسید:آقا کرایه من تا مقصد چقدر می شه؟

راننده گفت:هزار تومن.چطور مگه؟

مسافر بدون اینکه جوابی بده ،پولی از جیب پیراهنش بیرون کشید و شمرد.چهار هزار و پانصد تومان بود.هزار تومان به راننده داد و بقیه را به دخترک گدا.

چراغ سبز شد و راه افتادیم.راننده که لبخند تلخی به لب داشت با درد گفت:امروز شما به من ثابت کردی که درآمد گدایی ،سه و نیم برابر مسافر کشیه؟!

مسافر با دستپاچگی گفت:آخه خیلی دلم براش سوخت آقا.

و من می خواستم بگویم:دل همه باید به حال آدمی چون تو بسوزه که اینطور گدایی و تنبلی رو ترویج می کنی.در اطرافت آدم محتاج واقعی نمی شناسی؟

اما جرئت نکردم که بگویم!

معنی بعضی مفاهیم!

پنجشنبه, 24 ژانویه, 2013

وفـاداری یک زن زمانی معـلوم میشود که مــردش هــیچ نداشته باشد
وفـاداری یک مـرد زمانی معـلوم میشود کــه همــه چــیز داشـته باشـد . . .
.
.
.
از قضاوت کردن دست بکش تا آرامش را تجربه کنی . . .
“دیباک چوپوا”
.
.
.
مهم نیست دیگران در مورد شما چگونه فکر می کنند
مهم این است که تصویر ذهنی شما از خودتان چگونه است . . .
.
.
.
بدترین راننده قانونمند در شهر بسیار بهتر از بهترین راننده قانون شکن رانندگی میکند .
.
.
.
ایمان به این معنا نیست که کشتی شما هیچگاه دچار طوفان نمیشود
بلکه یعنی کشتی شما هیچگاه غرق نمیشود . . .
.
.
.
من در رقابت با هیچکس جز خودم نمیباشم
هدف من مغلوب نمودن آخرین کاری است که انجام داده ام

غروب دل انگیز

شنبه, 31 دسامبر, 2011

روز هفدهم آبان از صبح بسیار زود بارش برف در تهران شروع شد.بعد از چند روز باران بی نظیر ،بارش این برف طلیعه سالی پر آب را برای مردم می داد و بعید است که کسی از این موضوع ناراحت بوده باشد.

برای رفتن به محل کار با اتوبوس های تندرو مشکلی نداشتم اما همان چند دقیقه پیاده روی از ایستگاه اتوبوس تا ساختمان محل کارم کافی بود تا مانند یک آدم برفی وارد ساختمان شوم؟!

سرما خیلی زود آمده بود و این بار بر خلاف شهرداری که تدارک خوبی دیده بود،این من بودم که غافلگیر شدم.در تمام طول روز برف بارید وشدت آن به حدی بود که مجبور شدم کلاس دانشگاه را تعطیل کنم و عصر هنگام بازگشت به جای اینکه یکسر به خانه بروم،خود را به تجریش رساندم تا هم در روزی برفی کمی میان مردم قدم زده باشم و هم دستکش و کلاهی برای خود تهیه کنم و در این سفر کوتاه به نکات زیبایی دست یافتم:

– مردم همه خوشحال بودند.با وجود بارش مداوم برف و سختی در تردد و ترافیک سنگین در لاین سواری ها ،چهره ها همه خندان بودند.

– کاسب های بازار سنتی تجریش در کنار فریاد برای تبلیغ و فروش اجناس خود،هر از چند گاهی با سرخوشی فریاد می زدند:عجب برفی،عجب برفی،ماشالله!؟

– سه کلاه و یک جفت دستکش خریدم به قیمت بیست هزار تومان و در این اندیشه که هنوز هم در کمتر جایی در دنیا می توان این اجناس را به قیمت حدود پانزده دلار خرید،به سمت ترمینال اتوبوس برگشتم و در راه از این همه زیبایی بازار تجریش باز هم لذت بردم،بگونه ای که انگار اولین بار است که آنجا را می بینم!

-در اتوبوس روی اولین صندلی ردیف جلو نشستم تا مناظر بکر این روز را از دست ندهم و ترافیک سنگین تجریش تا پارک وی هم برای من فرصت خوبی فراهم کرده بود،بطوریکه نمی دانستم دیدن مردم در مغازه حلیم و آش رشته “سید مهدی” که با غذای داغ و خوشمزه زمستانی در حال لذت بردن بودند یا پدیده ریزش یکباره برف پودری شکل روی درختان بر سر عابرین و خودرو های در حال عبور؟ نمی دانید که با ریختن انبوهی از برف پودری شکل به سر چند نفر،چه کیفی خود آنها می کردند و چه خنده ای تماشاگران این صحنه.همه بی اختیار شاد بودند و من نیز بی اراده روی صندلی اتوبوس به زبان آوردم که:انگار خدا هنوز ما را دوست داره!؟

و راننده با صدای گرمی جواب داد:امروز خیلی ها همچین چیزی گفته اند.

قانون حمل زباله!

شنبه, 10 دسامبر, 2011
 

روزی من با یک تاکسی به فرودگاه مي رفتم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!

راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. و منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!))

در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می گویم:

((قانون کامیون حمل زباله.))

 او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال،  ناکامی،  خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان  تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند.به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.آشغال های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند