برچسب ها بـ ‘ذغال’

تصویر نوشته 116

سه شنبه, 14 می, 2019

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 25

سه شنبه, 15 مارس, 2016

راز حافظ در چیست؟
شاید نتوان پاسخی که از هرجهت قانع کننده باشد برای این سوال یافت،زیرا در هر اثر بزرگ،لطیفه ای هست که از حد تفسیر و بیان درمی گذرد و این همان است که خود حافظ آن را”آن” نامیده،لیکن می توان کوشید و عناصر اصلی ای که کلام را جاویدان و همگان پسند کرده،بازشناخت و جداجدا مورد بحث قرار داد.این عناصر را به دو دسته صوری و معنوی تقسیم می کنیم:
-از حیث صورت اشعار حافظ هم از نظر کلمه و ترکیب کلمه ها و هم از نظر آهنگ و همچنین از نظر اندام غزل و ترکیب ابیات و طرز بیان از حد اعلای پختگی و زیبایی برخوردارند و می توان آنها را در حد اعجاز دانست.
-از حیث معنی هم در زمینه هایی همچون روش خاص بینش و ادراک،حدت وجود(عطش جذب حیات) و مضمون هم فوق العاده اند.
گذشته از اینها،شعر حافظ عصاره تاریخ و تمدن ایران است،همچون الماس که با گذشت زمان بر اثر تبلور ذغال به وجود می آید،شعر او تبلوری است از مجموعه رنجها و شادیها و تجربه ها و دانشهای قوم ایرانی.

کوچه مردها 91

چهار شنبه, 5 دسامبر, 2012

 

گفته بودم که چه زمستانهای سخت و سردی داشتیم.دمای هوا تا منفی شانزده درجه سانتیگراد معمولی بود و قابل انتظار.

پدرم بعد از مدتی موتور سیکلت داشتن ،بالاخره دل به دریا زد و بعد از یادگرفتن رانندگی و گرفتن گواهینامه یک جیپ ولیز خرید(آنها را جیپ ارتشی هم می نامیدند)به قیمت دو هزار تومان و یکی دو سال بعد از آن هم یک خودرو سواری”دوفین”خرید به مبلغ چهار هزار تومان و بعد از آن یک وانت مزدا1000 و ……..

سرمای زمستان گاه بقدری زیاد می شد که صبح ماشین روشن نمی شد.به یاد دارم که در آن زمان یک وسیله کمکی در هرخودرو بود به نام “هندل” و در اینگونه مواقع با وارد کردن سر میله هندل به داخل موتور خودرو از سوراخ روی سپر جلوی خودرو گرداندن دسته هندل با زور سعی در دور دادن به میل لنگ موتور و به راه انداختن آن می کردند.نیرویی که در اینجا اعمال می شد خیلی بیشتر از نیروی استارت زدن بود،اما همیشه این راه به نتیجه نمی رسید. با راهنمایی بعضی ماشین دارهای با تجربه یاد گرفتیم که منقلی پر از ذغال افروخته و پر حرارت را از یک ساعت قبل از روشن کردن ماشین زیر و دقیقا زیر کارتل خودرو که روغن در ته آن منجمد شده بود قرار دهیم تا پس از ذوب شدن روغن استارت زدن جواب بدهد و موتور روشن شود.

بعد از مدتی پدرم از طرف حیاط هم درب بزرگ آهنی بین دیوار مشرف به خیابان ایجاد کرد تا بتوان خودرو را به حیاط بیاوریم و شب در همانجا بماند.در عین حال راه حل آسانتری هم از روی تجربه برای جلوگیری از یخ زدن موتور پیدا کردیم.لحاف کوچک و کهنه ای را از رختخوابهای منزل کنار گذاشتیم و هر شب بعد از پارک کردن ماشین در حیاط پدرم درب موتور را بلند می کرد و لحاف را روی موتور می انداخت و درب موتور را روی آن می بست.شبهای اول تا صبح پدرم یکی دوبار به ماشین سر می زد که یکوقت لحاف آتش نگرفته باشد اما پس از اطمینان از این امر و همینطور روشن شدن راحت ماشین در صبح های روز بعد،این مطلب را بعنوان یک اختراع در اختیار همسایه ها هم قرار داد تا در مقابل این بلای حاصل از سرما دیگر نگرانی نداشته باشند!

کوچه مردها 82

چهار شنبه, 3 اکتبر, 2012

 

یکی دیگر از تفریحات ما در روستای چهارباغ کلوخ پز بود.

روش کار به این صورت بود که دو نفر مسئول برپایی محل پختن سیب زمینی می شدند و یکی دو نفر دیگر به سزمین های کشت سیب زمینی اطراف می رفتند و با کندن سیب زمینی از داخل کشتزارها تعداد زیادی سیب زمینی(حدود پنجاه سیب زمینی) بر می گشتند.

دو نفر مسئول محل پخت ،کلوخ های گلی را از زمین های اطراف خود جمع می کردند و در دایره ای به قطر حدود نیم متر می چیدند و در هر ردیف که بالاتر می رفتند قطر این دایره را کمتر می کردند تا نهایتا در ارتفاه شصت هفتاد سانتیمتری این کلوخ ها به هم می رسیدند و یک شکل گنبدی پیدا می کردند که بین کلوخ ها هم فضاهای کوچکی باز می ماند.با بیرون کشیدن یکی از کلوخ ها ردیف پایین دربی در این گنبد ایجاد می شد که از همین راه چوب زیادی را داخل گنبد کلوخی می کردند و آنها را آتش می زدند.آتش ایجاد شده شروع به گرم کردن سطح داخلی کلوخ ها می نمود و با اضافه کردن دائمی چوب به آتش آنقدر این کار ادامه پیدا می کرد تا سطح داخلی همه کلوخ ها از شدت حرارت سرخ سرخ می شد.

اکنون مرحله بعدی کار شروع می شد.با یک چوب همه ذغالها و چوبهای نیمه سوخته را آرام آرام از داخل این گنبد خارج می کردند و حالا همه سیب زمینی ها را یکی یکی داخل گنبد می کردند.با ورود آخرین سیب زمینی به زیر گنبد کلوخ های سرخ از حرارت و با فرمان یکی از افراد گروه همگی شروع به خراب کردن گنبد می کردیم و سیب زمینی ها زیر تلی از کلوخ های داغ و پر حرارت مدفون می شدند.کار تمام بود.تپه خاکی حاصل شده را به حال خود رها می کردیم و یک ساعتی را به تفریحی دیگر می پرداختیم.یا در بند شنا می کردیم،یا با پرتاب چوب به درختهای مرتفع گردو از آنها گردو می چیدیم و لب رودخانه می شکستیم و می خوردیم(و به همین خاطر همیشه دستهایمان سیاه بود) و یا سراغ درختهای سیب و زردآلو و…..می رفتیم.

بعد از حدود یکساعت برمی گشتیم سراغ کلوخ پز و هر یک با چوبی خاکها را به آرامی کنار می زدیم و سیب زمینی های برشته و داغ و پخته شده را یکی یکی در می آوردیم و پوستشان را به سختی می کندیم و نمک می زدیم و می خوردیم.چقدر خوشمزه و خوش طعم بودند!چون برایشان زحمت بسیاری کشیده بودیم،همه را می خوردیم،آنقدر که ساعتی بعد همه از دل درد ناله می کردیم!

سخنان تامل برانگیز

یکشنبه, 11 سپتامبر, 2011

تهمت مثل ذغال است،اگر نسوزاند سیاه می کند.

**********

چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن،وقتی جامعه خودش هزار رنگ است

**********

برنده می گوید:مشکل است اما ممکن

بازنده می گوید:ممکن است اما مشکل

**********

آن اندازه که ما خود را گمراه می کنیم و فریب می دهیم،هیچ دشمنی نمی تواند.

**********

من در رقابت با هیچکس جز خودم نمی باشم.هدف من مغلوب نمودن آخرین کاری است که انجام دادم.

بیل گیتس

کوچه مردها(6)

شنبه, 27 آگوست, 2011

اما اینگونه نبود که فقط تابستان های خوبی داشته باشیم.در این بخش می خواهم وضعیت محله را در فصل های دیگر توضیح دهم:

پاییز برای ما علاوه بر شیطنت ها و بازی های معمول همیشگی ،زمان آماده شدن برای زمستان هم بود که به دو مورد از این نوع کارها می پردازم:

حدود مهر ماه با خرید سه چهار صندوق چوبی گوجه فرنگی مقدمات تهیه رب گوجه سالانه شروع می شد.گوجه ها را مادرم در حوض وسط خانه می ریخت و آنطور که دلش می خواست می شست و قسمت های اضافی را می گرفت.چون گوجه ها حسابی رسیده و پخته و آبدار بودند،کافی بود که آن ها را چند بار در تشت بزرگ شستشوی لباسها بریزد و ما با پای شسته و برهنه داخل تشت می رفتیم و شروع به لگد مال کردن گوجه ها می کردیم تا حسابی له شوند.مرحله بعدی صاف کردن این گوجه ها به وسیله یک آبکش فلزی بزرگ بود و تفاله ها را هم درون یک پارچه سفید بزرگ می ریختند و دو سه نفری آنقدر پارچه را می پیچاندند و می چلاندند تا چیزی از عصاره گوجه باقی نماند.سپس درون دیگ آب گوجه نمک زیادی می ریختند و یکی دوروزی این محلول در دیگ زیر آفتاب می ماند و بعد آنرا روی آتش می پختند.بین ده تا دوازده ساعت طول می کشید تا این محلول رقیق آب گوجه فرنگی تبدیل به رب غلیظی گردد که درون چندین کوزه جا می گرفتند تا طی یک سال آینده بتدریج مصرف گردند.همین کارها را برای تهیه لواشک آلوچه،ترشی های مختلف،تهیه مرباها و بو دادن تخمه هندوانه و خربزه هایی که در طول تابستان جمع شده بود ،تکرار می شد .هیچ چیز را دور نمی ریختیم،مثلا همه وظیفه داشتیم پس از خوردن پرتقال هایمان پوست آن ها را نیز تمیز کرده و خلال کنیم تا از آن مربایی درست شود که هرگز مزه خوب آن را فراموش نخواهم کردو خلاصه انباری از مواد خوراکی خوشمزه تدارک دیده می شد که پدر و مادر ها دائما مراقبت می کردند که ما بچه ها سراغشان نرویم و ما دائما مراقب ایجاد فرصتی برای شبیخون زدن به این گنج خوشمزه و متنوع بودیم!

آبان ماه هم زمان تدارک مواد اولیه کرسی زمستانی بود.عباس آقای ذغالی از صبح تا ظهر سفارش ها را می گرفت و در گونی ویریخت و آماده می کرد و بعد از ظهر هم تا ده دوازده گونی ذغال روی چهارچرخه بزرگش می گذاشت و با زحمت زیادی آن را هل می داد و درب هر منزلی که سفارش داده بودند دو یا سه گونی خالی می کرد و پولش را می گرفت و سبکبار تر به سمت خانه بعدی می رفت.

این هم برای من سرگرمی بزرگی بود.از صبح روز بعد مادرو گونی های ذغال را گوشه حیاط خالی می کرد و بعد با کمک من و یک غربال دانه درشت ذغال هایی را که من با خاک انداز داخل غربال می ریختم الک می کرد و دانه درشت های داخل غربال مانده را داخل آب حوض می ریخت و بقیه را کنار حیاط خالی می کرد.پس از اتمام این مرحله با هر چه می توانستیم ذغال های کوچک را خرد می کردیم تا همه تبدیل به خاکه ذغال شوند وبعد با این خاکه ها و آب مخلوط گل مانند سیاه رنگی درست می کردیم و این گل ذغال را بصورت گلوله هایی به قطر حدود ده سانتی متر در می آوردیم و همه را می بردیم پشت بام کنار هم می چیدیم.ذغال های درشت را هم از درون حوض در می آوردیم و آن ها را هم در پشت بام پهن می کردیم و مادرم دوروزی دست به دعا بود که باران نبارد تا ایت ذغالها و گلوله های خاک ذغال خشک شوند و آن ها را جمع کنیم و در گونی در گوشه ای از انبار بگذاریم.

در پایان کار من تبدیل به یک بچه سیاهپوست شده بودم و مادرم پس از خالی کردن آب سیاه حوض مرا مجبور می کرد آنقدر تلمبه بزنم تا حوض از آب درون آب انبار پر شود(از این قسمتش خیلی بدم می آمد و خسته می شدم)و بعد مرا درون همان حوض حسابی می شست،اگر چه تا حمام بعدی که پدرم ما را می برد داخل گوشهایمان و خیلی جا های دیگر همچنان سیاه و ذغال اندود باقی می ماند!

کوچه مردها(4)

یکشنبه, 14 آگوست, 2011

سرگرمی های دیگری نیز داشتیم که منبع درآمد کمی هم برای ما بچه ها بود که تا آنجا که بخاطر دارم به آنها اشاره خواهم نمود:

تابستان ها و بعد از تعطیلی مدارس یکی از متداول ترین کارها این بود که به اکبر آقای بستنی فروش(معروف به اکبر بستنی)مراجعه می کردیم و با دادن شناسنامه خود یک چهارچرخه که روی آن یک مکعب فلزی در دار ساخته شده بود و درون این مکعب پر از پوشال کاغذی بود و میان این کاغذها یک فلاسک بزرگ که در آن حدود سی بستنی یخی کوچک جا می گرفت که به این نوع بستنی می گفتیم”اسکیمو”،تحویل می گرفتیم.

بستنی ها را دانه ای یک ریال می فروختیم و پس از تمام کردن آن ها برمی گشتیم پیش اکبر آقا و چرخ را تحویل می دادیم و بابت هر سه بستنی هم که فروخته بودیم یک ریال دستمزد می گرفتیم،یعنی اگر هر سی بستنی را فروخته بودیم ده ریال دستمزدمان بود که در آن زمان برای خود ثروتی بود و اگر مایل بودیم و اکبر آقا هم از ما راضی بود،می توانستیم صبح روز بعد همین کار را تکرار نماییم.چون تعداد متقاضی خیلی زیاد بود باید از خودمان لیاقت زیادی در فروش بستنی ها نشان می دادیم و همینطور در نگهداری چهارچرخه ها و …..تا اکبر آقا ما را قابل ادامه همکاری بداند!

بهترین محل برای فروش کنار زمین های فوتبال خاکی و بیرون استخر های سرباز و کنار بازارچه های محله ها بود.البته خطراتی هم در این کار بود.جوانهای محل که جز منطق زور و قلدری چیزی نمی فهمیدند،عادت داشتند بستنی را بخورند و پولی هم ندهند و اگر زیاد هم سماجت می کردیم کتک مفصلی می خوردیم و چهارچرخه را هم داغان می کردند.باید کاملا حواسمان جمع بود که به چه کسانی بستنی بفروشیم و قبل از دادن بستنی حتما پولش را بگیریم و خیلی چیزهای دیگر…..

از دیگر فعالیت های عملی ما خریدن کاغذ رنگی و یک بسته سوزن ته گرد و برداشتن چند ترکه حصیر از پرده های حصیری آویزان روی پنجره همسایه ها(که به منظور جلوگیری از ورود آفتاب بعد از ظهر ها به داخل اتاقهایشان به بیرون پنجره های خود آویزان می کردند)اقدام به ساختن فرفره های کاغذی رنگی می کردیم و با چیدن آنها در کنار هم در یک ردیف چند متری و در معرض باد(که منظره بسیار زیبایی را ایجاد می کرد)آنها را دانه ای ده شاهی(نیم ریال)می فروختیم.

از دیگر روش های پول درآوردنمان این بود که حدود دو ریال آرد نخودچی از لبنیاتی محل می خریدیم و آن ها را با پودر قند هایی که حاصل قند شکستن پدرم در خانه بود مخلوط می کردیم و به این ترتیب چیزی به اسم “فوتینا”درست می کردیم و آن ها درون کیسه های خیلی کوچک نایلونی با یک نی خیلی کوچک می گذاشتیم که خریدار با این نی پودر فوتینا را به درون دهان خود می مکید و می خورد.ضمنا یک ماشین کوچک اسباب بازی را هم به قیمت دو ریال می خریدیم و در بیست کیسه درست شده نوزده کاغذ کوچک می گذاشتیم که روی آن نوشته بود “پوچ” و یکی هم نوشته بود “جایزه”و کسی که این کاغذ درون فوتینایش بود،اسباب بازی به او تعلق داشت!به این ترتیب با فروش هر فوتینا به قیمت ده شاهی با حدود پنج ریال هزینه حدود ده ریال درآمد و در نتیجه پنج ریال سود عایدمان می شد.

از کاسبی های دیگر خرید بلال و کباب کردن آن روی آتش و فروش به مردم بود.اگرچه سود خیلی خوبی داشت اما تهیه منقل و ذغال و بادبزن و سطل آب شور و در تابستان کنار آتش نشستن ،معمولا ما را از این کار منصرف می کرد.

یکی دیگر از این کارها فروش بامیه بود.خریدن بامیه از مغازه حسین آقا(که چند برابر بامیه های ماه رمضان بود)همراه با شیره فراوان روی آن در سینی به بهای هر عدد دهشاهی و فروش هر یک به قیمت بیست ریال کار تمیز و بی دردسری بود و به همین خاطر رقابت زیادی در این کار بود.

یک بار من که این کار را کرده بودم ،زیان سنگینی را متحمل شدم.آن روز چهل بامیه درون ظرف من قرار داشت که همه پس انداز دو تومانی مرا به خود اختصاص داده بود و امید به دو برابر شدنش را در پایان روز داشتم.کنار دیواری در کوچه ایستاده بودم و مشغول داد زدن و تبلیغ برای متاع خود بودم که “مختار”پسر بزرگ آقای کریمی آمد و کنار من به دیوار تکیه داد.از اینکه کسی حسرت بامیه های من را می خورد و پر اشتها آنها را می نگریست خوشحال بودم.بعد از چند دقیقه : “مجتبی”پسر دوم آقای کریمی سرش را از در خانه بیرون آورد و مرا صدا کرد.از خوشحالی به خاطر اولین مشتری آن روز پر درآوردم و به سمت او دویدم اما در اولین قدم با پشت پای مختار زمین خوردم و همه بامیه ها روی خاکهای کف کوچه ریختند و از بین رفتند.مختار هم به سمتی داخل بیابان فرار کرد و گم شد و ساعتی بعد مجتبی با ظرفی از بامیه جای من ایستاده بود و دادمیزد که:قند عسله،بامیه!دونه ای یکقرونه،بامیه!

این یک حقه بود برای خارج کردن رقیب!

به سلامتی…….

چهار شنبه, 22 ژوئن, 2011
   
 

به سلامتی بیل! که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.

 

 

به سلامتی عقرب! که به خواری تن نمی ده

 

عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه

 

 

به سلامتی سیم خاردار! که پشت و رو نداره

 

 

به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست

 

 

به سلامتي همه خوبا كه سخت مشغول شطرنج زندگي اند و نميدونن ما مات رفاقتشون هستيم

 

 

به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه

 

 

بسلامتی بچه های قدیم كه با ذغال واسه ی خودشون سبیل می ذاشتن تا شبیه باباهاشون بشن، نه بچه های الان كه ابروهاشون رو بر می دارن تا شبیه مادراشون بشن

 

 

به سلامتی دریا! که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه

 

 

گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پایین می اندازی؟ گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم……….

به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند

 

 

به سلامتی آسمون که با اون همه ستاره اش یه ذره ادعا نداره ولی یه سرهنگ با سه تا ستاره اش ………….

 

 

و به سلامتی میخی که هرچی توسرش زدن خم نشد