برچسب ها بـ ‘ذره’

کرونا و بشریت 29

شنبه, 21 نوامبر, 2020

پس حرف دین چیست؟
حرف دین هم این است که به قدرت علم خودتان غرّه نشوید و به قدرت خداوند متعال ایمان بیاورید که می‌تواند با یک ذره کل جهان را تعطیل کند؛ همانگونه که با یک پشه می توان فرعون مدعی خدا بودن را به زانو درآورد و یا با چند سنگریزه می توان لشگر ابرهه با آن همه فیل و سپاه نابود کرد.
حرف دین این است که ای بشر به تو عقل داده ایم و عقلت را به کار بگیر و مشکلاتت را عاقلانه حل نما.
حرف دین این بود که ای بشر هر اندازه هم پیشرفت علمی کنی و به حقایق علمی دست پیدا کنی باز باید خود را عبد خدا بدانی. این علم تو ناقص است. عقل تو همه حقایق را کشف نمی کند. همه علوم پیش خداوند متعال است.
دین درس داروسازی نیست که برخی انتظار دارند بیاید کرونا را درمان کند. دین درس زندگی و سبک زندگی است. دین می گوید نه ظلم کنید و نه ظلم بپذیرید، بهمدیگر ظلم نکنید، دروغ نگویید، مال یتیمان و ضعفا را نخورید، عدالت را برقرار کنید، ربا نخورید، با همدیگر مهربان باشید، به پدر و مادر احترام بگذارید، حق الناس را رعایت کنید، به طبیعت‌ تجاوز نکنید، حقوق درختان و حیوانات و کوه و دشت و دریا را پایمال نکنید، بت‌های سنگی را عبادت نکنید بلکه خدا را عبادت کنید.
بله در کنار درس زندگی، توصیه هایی برای رعایت بهداشت فردی و جمعی و سلامت انسان در برخی روایات و احادیث آمده؛ اما مهم ترین دستور دین به انسان، دستور به تعقل و بکارگیری خرد بشری و تحقیق و پژوهش است. نه اینکه بشر راحت بخوابد و دستورالعمل درمان کرونا از آسمان برایش نازل شود!

لحظه ای خلوت نما با خود!

دوشنبه, 20 اکتبر, 2014

لحظه ای خلوت نما با خود
کمی اندیشه کن جانا
قلب تو خوش می تپد اما،دلت هم اینچنین آیا؟
زنده بودن را چگونه می توان فهمید؟
در افزایش ثروت؟
غرق در خوشکامی و لذت؟
سعی در بازی درون پهنه قدرت؟
یا که گمنام و صبور و چست وپر احساس
یک به یک یابی نیاز دردمندان را؟
گر توانستی
حل کنی،مشگل گشا گردی
ور که نه
مرهم نهی بر زخم این جانان
این یکی هم گر نشد مقدور
بشنوی سوز دل آنان
می توان از بار غم ها کم نمود و ذره ذره
رنجشان را کم نمایی و بسوزی همچو پروانه
بی صدا و بی توقع
آری آری ای برادر جان
زنده بودن در چه می دانی؟

کوچه مردها 140

چهار شنبه, 23 جولای, 2014

ساعات تحصیلی در دبیرستان های آن زمان ، دو وعده در روز بود.از 8 صبح تا 12 و از دو و نیم بعداز ظهر تا چهار و نیم.
نمی شد طی این دو ساعت و نیم به خانه بروم و برگردم.فامیلی داشتیم که از نوجوانی به تهران آمده بود و در خانه ما و همراه ما زندگی می کرد و در تعمیرگاهی در خیابان جمهوری(شاه سابق) مشغول به کار بود و از دبیرستان من تا تعمیرگاه ایشان در حدود ده دقیقه پیاده راه بود.
کارهرروز من این بود که ظهر به تعمیرگاه می رفتم و همراه ایشان و چند تا از دوستانش برای نهار می رفتیم و در برگشت در یکی از ماشین های در حال تعمیر من نیم ساعتی درس می خواندم یا تکلیف می نوشتم و ساعت دو بعداز ظهر به مدرسه برمی گشتم.
از این تعمیرگاه و افراد شاغل در آن خاطرات زیادی دارم که به یکی دوتا از آنها اشاره خواهم کرد.
بیشتر اوقات برای نهار به قهوه خانه ای در زیرزمین یک ساختمان در نزدیکی تعمیرگاه می رفتیم که تنها غذایش دیزی بود.جای همه شما خالی!آنقدر این دیزی های همراه با نان سنگگ تازه و سبزی و پیاز و ترشی و نوشابه خوشمزه بودند که با وجود تکرار هر روزه،ذره ای از علاقه من به خوردنشان کم نمی شد.
رادیو هم همیشه روشن بود و در ساعتی که ما نهار می خوردیم”برنامه کارگر” پخش می شد که بعضی مطالب جالب آن به همراه حرفهای بچه های دور میز و شوخی های صاحب قهوه خانه که فوق العاده با مزه و شیرین بودند،استراحت بسیار جالبی برای ذهن من بود که از صبح با درس مداوم خسته شده بود.این نعمتی بود که مطمئنم همه شاگردهای پولدار و عزیز کرده دیگر مدرسه که غذا را از خانه برایشان می آوردند،از آن محروم بودند.
دوران بسیار خوشی بود و یادش به خیر.

کمی بیاندیشیم(12)

سه شنبه, 12 ژوئن, 2012

 

 شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری، 
اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد

  

 

*********

اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.

  

**********

همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره 
اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.

 

**********

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر”فقط یه شوخی بود “- یک کم کنجکاوی پشت” همین طوری پرسیدم ” – قدری احساسات پشت”به من چه اصلا ” – مقداری خرد پشت ” چه بدونم ” -و اندکی درد پشت “اشکالی نداره” هست.