برچسب ها بـ ‘ذات’

در قلمرو سکوت 8

یکشنبه, 23 ژوئن, 2019

ﺑﮫ ﮔﻔﺘﮫ ی ﻣﮭﺎﺗﻤﺎ ﮔﺎﻧﺪی ، ﮐﺎر ھﻤﺎن ﺧﺪاوﻧﺪ اﺳﺖ .اﮔﺮ ﺗﻮ اﺑﺰاری از اﺑﺰار ﺧﺪاوﻧﺪی ، ﭘﺲ ﻣﻘﺼﻮد
از ﺗﻮ اﻧﺠﺎم دادن ﮐﺎر اوﺳﺖ .ﺧﺪﻣﺖ ﺑﮫ او در ذات ﺗﻮﺳﺖ ، درﺳﺖ ھﻤﺎن ﮔﻮﻧﮫ ﮐﮫ ﮐﺎر ﻗﻠﻢ ﻧﻮﺷﺘﻦ
اﺳﺖ .اﯾﻦ وﻇﯿﻔﮫ ﺗﻮﺳﺖ.
ﺧﻮد را ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺧﻮاﺳﺖ او ﮐﻦ ، ﺑﮫ ھﻤﺎن ﮔﻮﻧﮫ ﮐﮫ ﻻزم اﺳﺖ وﺑﺒﯿﻦ ﮐﮫ دﻧﯿﺎ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺗﻮ ﺧﻮاھﺪ ﺷﺪ.
اﮔﺮ ﺧﺪاوﻧﺪ واﻻﺗﺮﯾﻦ اوﻟﻮﯾﺖ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ،
آﯾﺎ ﺗﻮ ﻧﯿﺰ واﻻﺗﺮﯾﻦ اوﻟﻮﯾﺖ او ﻧﺨﻮاھﯽ ﺑﻮد ؟

در قلمرو سکوت 3

یکشنبه, 12 می, 2019

وﻗﺘﯽ ﮐﮫ زﺑﺎن و ذھﻦ ﺑﮫ ﻃﻮر ﻣﻨﻈﻢ در ﺳﮑﻮت و آراﻣﺶ ﺑﺎﺷﻨﺪ ، آﮔﺎھﯽ ﺧﻮد را ﺑﮫ ﺳﻄﺤﯽ ارﺗﻘﺎء
ﺧﻮاھﺪ داد ﮐﮫ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﭘﯿﺮاﻣﻮن و ﺣﻘﯿﻘﺖ درون ھﺮ دو را ﺟﺬب ﮐﻨﺪ .ﮔﺎم ﺑﮫ ﮔﺎم ، ﺑﮫ واﻻﺗﺮﯾﻦ ﺣﻮزه
“ﻗﻠﻤﺮو ﺳﮑﻮت “ﻋﺮوج ﺧﻮاھﯽ ﮐﺮد ، ﺟﺎﯾﯽ ﮐﮫ زﻧﺪﮔﯽ را در ﺑﻄﻦ ﺣﻘﯿﻘﺖ آﻏﺎز ﻣﯽ ﮐﻨﯽ .اﯾﻦ ﺑﮫ
ﻃﻮر ﻃﺒﯿﻌﯽ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ آﯾﺪ و ھﺮﮔﺰ ﺑﺎ ﻓﺸﺎر و اﺟﺒﺎر دﺳﺖ ﻧﻤﯽ دھﺪ .ﭘﻠﮫ ﭘﻠﮫ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ آﯾﺪ ، در ﻣﻮاردی
ﺗﺸﺪﯾﺪ ﻣﯽ ﺷﻮد و ﺑﮫ ﻣﺮﺣﻠﮫ ای از ذھﻦ ﻣﯽ ﺑﺎﻟﺪ ﮐﮫ در ﻧﮭﺎﯾﺖ ﺧﻮد را در ﺻﻠﺢ و آراﻣﺶ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﯽ.

ﺑﻮدن در واﻻﺗﺮﯾﻦ ﻣﺮﺣﻠﮫ “ﻗﻠﻤﺮو ﺳﮑﻮت “ھﻤﺎن ﺑﻮدن در ھﻤﺴﺎزی ﮐﺎﻣﻞ ﺑﺎ ﺟﮭﺎن اﺳﺖ .وﻗﺘﯽ ﮐﮫ
اﯾﻦ ﻗﻠﮫ را ﻓﺘﺢ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ، ﺑﺎ آن ھﻤﮕﺎم ﻣﯽ ﺷﻮی ، ﺑﺎ آن زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ، ﺑﺎ او ﺣﺮف ﻣﯽ زﻧﯽ و آن را
ﺗﻨﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ.

در ﺳﮑﻮت ﻣﺤﺾ درون روح ﯾﺎ ذھﻦ ، ﺑﮫ ﻗﻠﻤﺮو ھﻤﺴﺎزی ﺑﺎ رﯾﺘﻢ ﺟﮭﺎن ﭘﺎ ﻣﯽ ﻧﮭﯽ ، و در آن ﻟﺤﻈﮫ
در ذات ﺗﻮ ، ﺧﻠﻘﺖ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﻣﯽ ﺷﻮد و در آن ﻓﻀﺎ ﮐﺴﯽ را ﻣﯽ ﯾﺎﺑﯽ ﮐﮫ “اوﺳﺖ”.

قدرت مخرب 35

یکشنبه, 12 آگوست, 2018

و اما دین عشق
محيي الدين عربي مي گويد:
. “درگذشته من از دوست خود روي بر مي‌تافتم، اگر كيش وي را، همسان مذهب خويش نمي يافتم
. ليكن امروز قلب من، پذيراي هر نقش شده است
چراگاه آهوان، صومعه راهبان، بتكده، كعبه، الواح تورات، مصحف، قرآن. من به دين عشق سرسپرده ام.
و به هر سوي كه كاروانهاي آن، رهسپار شود، ره خواهم چيست! آري عشق (هموارگر همه ناهمواريها) دين و ايمان من است.”
عشق خداوند به انسان خلق کرده اش و عشق انسان ها به همنوعان خود بدون توجه به دین و عقیده آنها از نظر بسیاری از صالحان و مکاتب چاره ساز و نجات دهنده آدمی است.
انسان آميزه اي از عقل و عشق است، ولي عقل ابتدا و عشق انتهاست؛ به عبارتي مي توان گفت نيرويي كه قادر است انسان را به خواسته ها و اهداف خود، به خصوص در بحث وصول به حقيقت برساند، عشق است و نه عقل.
عشق در ذات آدمی است و تنها باید به مدد عقل آنرا در راه لذات خوب و نعمات حلال زندگی صرف کرد،مانند عشق به فرزندان،عشق به خانواده،عشق به همنوعان،عشق به طبیعت و در نهایت عشق به خالق همه خوبی ها.
آنقدر در زندگی نعمتهای زیادی برای عشق ورزیدن به آنها و لذت بردن از بودن در این جهان وجود دارد که واقعا جای تعجب و سوال است که چرا ما آدمیان اینگونه در آلودگی های مختلف دست و پا می زنیم؟

مقالات 87

یکشنبه, 26 فوریه, 2017

انسان و تنهاییش 9

پس چرا باید این راه را رفت؟چه خیری در آن نهفته است؟این که سراسر عذاب و تنهایی است!؟

 

– در پاسخ اول این سوال را مطرح می کنیم:تفاوت انسان با سایر موجودات عالم هستی در چیست؟

جواب را از فردوسی دریافت می کنیم که شاهنامه خود را با این بیت آغاز نموده که:

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه برنگذرد

تفاوت در “خرد”یا “توان اندیشیدن”است.بسیاری معتقدند که این همان امانتی است که خداوند به همه فرشتگان و کوه ها و دریاها و…. عرضه کرد و هیچیک نپذیرفتند و چون “آدم”آن را پذیرفت امر به سجده همه عالم در برابر او نمود.

آدمی بر اساس همین ذات و فطرت الهی همیشه در پی کمال و حرکت به قله انسانی است و از آنجا که انسانیت افراد، منجر به ایجاد حس کرامت سایر همنوعان نزد او می گردد و در نتیجه فعالیت های دنیایی انسان هرروز بیشتر و بیشتر وقت او را در جهت خدمت به سایر آدم ها مینماید،هیچیک از صاحبان زر و زور و تزویر را خوش نیاید و همین مطلب ریشه دعوای هابیل و قابیل گشت و تا کنون ادامه دارد و تا بشریت زنده است،ادامه خواهد داشت.

نکته دوم این است که همیشه “انسان”ها در اقلیت بوده اند و “آدم” های ناپاک در اکثریت.تاریخ را مروری نمایید، خواهید دید که در هیچ زمانی آب خوش از گلوی مردم پایین نرفته است.  حتی آدم غربی بظاهر مرفه هم بعد از مدتی چریدن در آخور دنیا،افسرده می شود و به دنبال پناهی برای روحش و پاسخی برای همان سوال معروف می گردد که در ابتدا ذکر کردم.اینجا هم اگر هشیار نباشی و دقیق،هزار دام بر سر راهت کمین نموده است و یک وقت به خود می آیی که برای انتقام از صاحبان قدرت و پول و ریا،عضو داعش و القاعده و بوکوحرام و……شده ای و در عملیات انتحاری ،مردم فقیر و بیچیز و بی کس را همراه خود تکه تکه می کنی و عالمی را به عزا و درد می نشانی!

معدود کسانی یافت می گردند که راه را پیدا می کنند و غریبانه و بدون سعی در شناخته شدن،کمر همت به خدمت آدمیان می بندند تا آن ها را انسان کنند.این ها کم تعدادند و تنها!هرچه خالص تر و عاشق تر و صادق تر باشند ناشناخته تر و تنهاترند.اما برکت زمین خدا و این عالم همین ها هستند.یافتن ایشان سخت است اما غیر ممکن نیست.ارزش و مقام و ملکوتیت این “انسان” ها معمولا پس از مرگشان و در گذر زمان به تدریج معلوم می گردد.

مقالات 7

یکشنبه, 7 ژوئن, 2015

از آدم تا انسان 7

از این پس هرچه بر سر انسان می آید بازتابی است از تبعات عملکردش،عملی که ناشی از انتخابش می باشد. باز به قول دکتر شریعتی: تو می‌توانی هرگونه “بودن” را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی‌معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان، و دیگر هیچ‌کس، هیچ‌چیز.
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان)، و می‌آفریند (خود را و جهان را)، و تعصب می‌ورزد، و می‌پرستد، و انتظار می‌کشد، و همیشه جویای مطلق است، جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت‌های روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه می‌زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می‌بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می‌شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت‌هایش دارد مسخ می‌شود. علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرت‌مند بدل می‌کند. تو، هر چه می‌خواهی باشی، باش، اما… آدم باش.
و این گفته دکتر شریعتی ،نکته بسیار مهمی است.بسیاری از ما در همین قدم اول،نه تنها به سمت انسان شدن گام بر نمی داریم،بلکه خیلی سریع”آدم بودن”خود را نیز فراموش می کنیم و به سرعت به “حیوان” تبدیل می گردیم.
مولوی این مفهوم را بسیار زیبا در داستان “باز و کمپیر زن” بیان می نماید:
“بازی از اردوی شاه می گریزد و در خانه پیرزنی فرود می آید.پیرزن از پرهای بلند و ناخن های دراز باز تعجب می کند و پروبال و ناخن باز را همچون مرغان خانگی می پیراید.
گفت نااهلان نکردندت بساز
پر فزود از حد و ناخن شد دراز
دست هر نااهل بیمارت کند
سوی مادر آ که تیمارت کند
باز که دچار زندگی نکبت باری شده است در آرزوی آن است که دوباره نزد شاه بازگردد.سرانجام شاه او را در خانه پیرزن می یابد و می گوید این سزای کسی است که از نزد شاه گریخته است.
این سزای آنکه از شاه خبیر
خیره بگریزد به خانه گنده پیر
باز می گوید :اگر دوباره به من التفات کنی (توبه) صاحب همان پرهای بلندی می شوم که می توانم در اوج آسمان پرواز کنم.
باز گفت ای شه پشیمان می شوم
توبه کردم نو مسلمان می شوم
گرچه ناخن رفت چون باشی مرا
برکنم من پرچم خورشید را
ورچه پرم رفت چون بنوازیم
چرخ بازی گم کند در بازیم”
در داستان مولانا،باز تمثیلی از روح آدمی است که در این دنیا گرفتار شده و آرزو دارد دوباره به ملکوت خدا(شاه) بپیوندد.به این دنیا نباید دل بست که مایه دور شدن آدمی از اصل و ریشه خود است.
مجو درستی عهد از جهان سست بنیاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است

آتش بدون دود 19

یکشنبه, 7 دسامبر, 2014

ارزش درد،هزاران بار بیش از ارزش همدردی است
درد حالتی است مردمی،اما همدردی،خصلتی است اشرافی و بزرگ منشانه
درد را هرگز همسنگ همدردی ندان!
***********************************
ما هرگز به خاطر عاشقان نجنگیدیم،به خاطر عشق جنگیدیم
ما هرگز به خاطر خوبان روزگار نجنگیدیم،به خاطر نفس خوبی جنگیدیم
ما به خاطر آرمان خواهان نجنگیدیم،به خاطر ذات آرمان جنگیدیم
*************************************
عزیز من
نترس
با صدای بلند گریه کن
شاید همسایه ات با صدای گریه تو،از خواب بیدار شود

درد دلی با حافظ!

دوشنبه, 28 اکتبر, 2013

حافظ چگونه ای؟

با رنج زمانه ات چه کرده ای؟بگو

با سرزنش های خار مغیلان و سنگ راه

با مکر زاهد و شحنه،چه چاره کرده ای؟

حافظا ناله ز بیداد زمان می کردی

اما زبان شکرشکن ز غیب،این را بدان

ما در زمان حال،بسی حسرت به دل تریم

حافظ اینجا کنون،ما خود عسس گشته ایم به خود

ما در کمین جان و روان عزیزان یکدیگریم

ما رحم به بیگانه و خودی نمی کنیم

ما با تمامی آدمیان،پیکار می کنیم

ما،”آدمیت” را نشانه گرفته ایم

یادش بخیر عزیز،چه زیبا سروده ای

کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

اما عزیز دل

شیرین شکر سخن

پشمینه پوش رند

اینک و این زمان

ما تند و پرشتاب

همچون حرامیان

یکسر به ذات بدی،مبتلا گشته ایم

عارفانه ها 33

چهار شنبه, 5 دسامبر, 2012

الهی

هرچند که ما گنهکاریم تو غفاری

هرچند که ما زشت کاریم تو ستاری

ملکا

گنج فضل،تو داری

بی نظیر و بی یاری

سزد که جفاهای ما درگذاری

الهی

در الهیت یکتایی و در احدیت بی همتایی و در ذات و صفات از خلق جدایی

متصف به بهایی،متحد به کبریایی،مایه هر بینوا و پناه هر گدایی

همه را خدایی

تا دوست کرایی

 

خواجه عبدالله انصاری