برچسب ها بـ ‘دیوانگی’

دعا کنیم

شنبه, 7 سپتامبر, 2013

اگر از من بپرسند منفورترین کار نزد تو چیست؟

بلافاصله می گویم:جنگ!

تنها نسل من با گوشت و پوست و استخوانشان درک کرده اند که جنگ چه بلایی است.

برای بیرون راندن شاه از جایی که به ناحق نشسته بود،صدها هزار انسان از ادامه زندگی محروم شدند.

در سرمستی صدام از باده قدرت هم شاید نزدیک به یک میلیون نفر از بهترین جوانان ما پرپر شدند و از مردم مظلوم عراق هم همینطور.

خاطرات و تصاویر بمباران شیمیایی حلبچه ،آدمی را از انسان بودنش شرمنده می کند.

حالا نوبت سوریه است که بخاطر شهوت قدرت عده ای خاص،مردم بیگناهش باید تاوان دهند و آواره شوند و بمیرند.

آخر برای چه؟

مسلما هر کس ،در هر زمان و در هر کجای دنیا به شعله ور شدن این دیوانگی و جنون کمک نماید،مسئول است.

جنگ بسیار وحشی و زشت است.خدا کند که نیاید.دعا کنیم.

صفای دیوانگی

دوشنبه, 21 ژانویه, 2013

دیوانگی یعنی صفا،از قید و بندی ها رها

آزادی از آدم بدن،فارغ زهر درد و جفا

گر دیگران خندند به او،او با همه سازد وفا

در کوره راه زندگی،آرامشش باشد دوا

گر بر دلت زخمی رسد،لبخند او باشد شفا

غمگین ببیند روی تو،از عمق جان خواند نوا

دور از ریا و حقه است،در او نمی بینی هوی

گر لقمه ای نانش دهی،گوید تو را صدها ثنا

تولد یک شاعر

سه شنبه, 27 دسامبر, 2011

فرزند کوچک من،سیاوش چند روز پیش از من خواست در مورد شعری که سروده بود نظر دهم.

با دیدن شعر ،بسیار تحسینش کردم.غزلی سروده بود شیوا و دلنشین.

اگرچه شعرش بر حسب سن و سالش عاشقانه و جوانانه است،اما با توجه به مطالعاتش در فلسفه و عرفان،می توان امید داشت که در آینده غم آدم ها را بخورد و برایشان نیک بسراید.

شعرش را بخوانید:

سوختنِ با تو به پروانگيَش مى ارزد

عشق اين بار به ديوانگيَش مى ارزد

گرچه خاكسترم و همسفر باد ولى

جستجوى تو به آوارگيَش مى ارزد

همه عمرم به نظر بازى تو مى گذرد

نظری گر فکنی سوى دگر مى ارزد

عشق هرچند که در وصف تو كوتَه نگر است

عشق دنيايى من با عشق حق مى ارزد

گرچه مِى خوارى تو طبع تو را تلخ كند

بوسه بر لعل لبت به تلخيَش مى ارزد

چوكه در كوى تو تلخك بُدَنَم شيرين است

اعتبار همه عمر به لودِگى مى ارزد

من كه انسان شدم و به خلقتم بالنده

گر شبانم تو شوى به حِيْوَنَت مى ارزد

گر به هر سو مى روى پاى پياده مى نرو

اشرف خلق به اُشتُر شدنت مى ارزد

جمله عشقى و ز عشقت مى زنم فريادها

شيون از درد است و درمان نشود مى ارزد

تو كه عاشق نشدى به حال ما چون خندى؟

حال ما گرچه بد است،به صد خوشى مى ارزد

هر گلى به رنگ و بویش این جهان آراسته

رنگ و بوی تو ولی به هر جهان می ارزد

دلق من اَرچه فقير است و گدايم شايد

تو كه باشى بُدَنَت به سلطنت مى ارزد

گرچه آتش بِزَدى به جان من با نازت

سردى رفتار تو به گرميش مى ارزد

همه گويند كه سياوش ره عقل را بگزين

به خدا كه عشق تو به هر جنون مى ارزد

گرچه در کیش من اینها گنهی است و حرام

دیدن روی مهت بر گنهش می ارزد

گرچه هر نكته زمانى و مكانى دارد

تو بگو كه عقل من بى تو به چند مى ارزد؟

دهن خلقِ عوام را نتوانم بستن

حالیا رای تو بر آن همگان مى ارزد

شعر من اَرچه نيامد به مذاقت سازگار

لعن کن که لعنتت بر آفرین مى ارزد

گرچه در نزد تو پُرگويى من آزار است

هرچه نفرين كنى،بر شدنش مى ارزد

تو جفا كارى و این کار به افراط کنی

هرچه جور است بکن بر عَدَمَت مى ارزد

گرچه چون نار بسوزی مرا در جورت

سوختن با تو به پروانگیش می ارزد

 

آزاده از خرد

دوشنبه, 3 اکتبر, 2011

عشق مستی آرد و دیوانگی

عقل عزت زاید و دردانگی

عزت و جاه و جلال از آن تو

من روم در وادی دیوانگی

این جنون و عشق و امید وصال

می دهد ما را،فر و آزادگی

ای سفیر مهر و افسون خدا

عاشقی،ای با خرد بیگانگی

عقل را از من بگیر و دور کن

من بمانم دور زین فرزانگی

چاره سازم درد خود با عاشقی

مرهمی از مهر و درد و سادگی